تبليغاتX
بچه های یخ
  بچه های یخ

 

زندگینامه فروغ فرخزاد

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

 

بنام یزدان پا ک
بزرگ بود
و ا زاهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
سهراب سپهری مرثیه ای در سوگ فروغ
فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد.کود کیش در نور وعروسک نسیم و پرنده روشنی و آب گذشت
به مدرسه رفت و درس خواند این ایام-ایامدرس خواندن –چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک نسیم و پرنده و
روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید.
بعد از تمام کردن دوران دبیرستان به هنرستان نقاشی رفت.
و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد((من وقتی 13یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوخت چاپ نکردم .))
در 16سالگی با پرویز اپور ازدواج کرد و راهی اهواز شد
در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شده بود و این چیزی
بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد سال بعد صاحب پسری شدبه نام ((کامیار)) و سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود
جانب شعر را گرفت از شوهرش جدا شدو از خانه اش دور شد
پیوند سست دو نام از هم گسست:
دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را
به خاطر دلبستگی به شعر از زندگیش از فرزندش جدا شده بودو
اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود.
در سال 1331 اولین مجموعه شعرش با نام اسیر منتشر شد
در سال 1336 دومین مجموعه شعرش با نام ((دیوار)) و در سال1338 کتاب عصیان را منتشر کرد:دو تجربه از آخرین تجاربشاعری که سعی می کند فضای خاص شاعری خودش را بیابد((دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی مأیوسانه در میان دو مرحله زندگی است.
در سال 1341 کتاب تولدی دیگر را انتشار کرد کتابی که با آن فروغ نشان می داد زبان خاص خودش را یافته است و سرودنش
از نو متول شده است .
فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به
کارهای سینمایی جلب شد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت. اولین کار فروغ پیوند فیلم(( یک آتش)) بود
فروغ در آستانه فصلی سرد
فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله
است آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:
آن روزها رفتند
آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدهام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ سر انجام در سن 33 سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد ودر روز
چهارشنبه 26 بهمن هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند برف شروع به باریدن کرد و آن دو دست جوان زیر بارش یکریز برف مدفون شد:
وپیش از این خود درباره مرگش سروده بود:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزه دیروزها
((سهراب سپهری))
شعر فروغ سرنوشت او بود هانطور که مرگ سرنوشت هملت است شعر دایره ای خالی است که شاعر با وجود خود آن را پر می کند و فروغ آنچنان فضای شعرش را از خویشتن خود آکنده است که شعرش با اسمش برای همیشه مترادف است و مثل اینکه دیگر شاعر نیست و فقط شعر وجود دارد.
ولی او راه خود را سپرده و رفته است آن هم در سنی که می توانست همه چیز را در اوج جان دهد.



گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام


هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم


همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این دیوانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش


ره نمی جویم به سوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او ر ا ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام


می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا منزل کجا؟مقصود کجا؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست


او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دوست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه آری این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟

 

 

آنتوان برت

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

 

اولین پرتو عشق آخرین پرتو عقل است.

 

 

                                                             آنتوان برت

 

 

پست مدرنيسم postmodernism

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

 

به نام خدا

در دوران اوج گيري مدرنيسم يعني بين سالهاي 1910 تا 1930 چهره‌‌هاي شاخص ادبيات مدرن مانند وولف، جويس، اليوت، استيونز، پروست، مالارمه و رايك، به عنوان پايه‌‌‌گذاران مدرنيسم قرن بيستم، به توصيف مجدد اين امركه «شعر و داستان بايد چگونه باشد و چه كاري مي‌‌تواند انجام دهد؟»، كمك شاياني نموده‌‌اند.
از ديدگاه ادبي ويژگيهاي شاخص مدرنيسم عبارتند از:
1ـ تاكيد برامپرسيونيسم (تأثرگرايي)* و ذهنيت در نوشتار و هنرهاي تجسمي و تاكيد بيشتر بر چگونگي وقوع امر ديدن يا خواندن يا حتي ادارك در ذات خود، تا تاكيد بر روي آنچه ادراك مي‌‌گردد. نمونه اين امر مي‌‌تواند، جريان سيال ذهن در نوشتن باشد
2ـ جنبشي به دور از واقع‌‌‌نگري آشكار كه توسط راوي سوم شخص داناي كل و ديدگاههاي روايي ثابت و جايگاههاي مشخص اخلاقي پديد مي‌‌آيد. داستانهاي ويليام فاكنر كه داراي چند راوي هستند نمونه‌‌‌اي از اين گونه مدرنيسم هستند.
3ـ تمايز ژانرهايش مبهم است، بنابراين شعر بيشتر نثروار (مانند آثار تي اس اليوت يا اي كامنيگز) و نثر بيشتر شعر گونه است (مانند آثار وولف و جويس)
4ـ تاكيد بر روي اشكال مجزا، روايتهاي ناپيوسته و كولاژهايي* از موضوعات مختلف كه اتفاقي به نظر ميرسد
5- گرايشي به سمت انعكاس‌‌‌‌پذيري يا ناخود‌‌‌آگاه كه مرتبط با محصول آثار هنري است. بنابراين هر قطعه توجه ما را به جايگاه خاص خودش به عنوان يك دستاورد يا مانند چيزي كه توسط روشهاي گوناگون ساخته شده و بكار مي‌رود، جلب مي‌‌كند.
6ـ رد زيبايي شناختي  بسيط رسمي، به جانبداري از طرحهاي مينيماليستي* (كمينه‌‌‌‌اي) مانند اشعار ويليام كارلوس ويليامز و رد تئوريهاي رسمي زيبا‌‌شناختي در مقياسي گسترده به جانبداري از كشف و شهود در خلق اثر.
7- رد تمايزات ميان فرهنگهاي والا و پايين و عامه‌‌‌پسند در گزينش موادي كه سابقاً هنر را شكل مي‌‌داد و هم در روشهاي نمايش، توزيع و كاربر هنر.
پست مدرنيسم هم مانند مدرنيسم از بيشتر اين عقايد پيروي مي‌كند در حاليكه منكر مرز‌‌‌بندي ميان اشكال والا و پايين هنر و تمايزات ثابت ژانري است و تاكيدش بر تقليد *، نقيضه*، كنايه و فكاهي بودن است. هنر و انديشه پست مدرن از انعكاس‌‌‌پذيري، ناخود‌‌آگاهي، از هم گسيختگي و ناپيوستگي (به خصوص در ساختار‌‌‌ هاي روايي)، ابهام و تقارن زماني حمايت كرده و بر موضوعاتي عاري از مفاهيم انساني و فاقد ساختار و ثبات تاكيد مي‌‌ورزد.
اين گونه بنظر ميرسد كه پست مدرنيسم در اين روشها بسيار شبيه مدرنيسم است، با اين حال درباب نگرش , مدرنيسم با بسياري از اين گرايشات متفاوت است.به عنوان مثال مدرنيسم به اين سو گرايش دارد كه نمايي پراكنده از ذهنيت انسان و تاريخ نشان دهد («زمين هرز » ‌‌‌اليوت يا  «به سوي فانوس دريايي»  وولف را به خاطر بياوريد)، اما اين پراكندگي را به عنوان امري تراژيك مينماياند، چيزي كه به عنوان يك نقصان، بايد بر آن تاسف خورد و برايش سوگواري كرد..
بسياري از آثار مدرن در تلاشند تا از اين ايده دفاع كنند كه آثار هنري مي‌‌تواند سبب ايجاد وحدت، انسجام و معنا در زندگي گردد، امري كه در زندگي مدرن امروز، بيش از هر چيزي گم شده‌‌است و هنر همان كاري را مي‌‌كند كه بسياري از نهادهاي انساني قادر به انجامش نيستند.
در مقام مقايسه، پست مدرنيسم از ايده پراكندگي و موقتي بودن و فقدان انسجام حسرت نميخورد بلكه بيشتر آن را مي‌‌‌ستايد:«جهان بي‌‌معناست؟ پس بياييد وانمود نكنيم كه هنر ميتواند بدان معنا بخشد، بياييد تنها با چرنديات بازي كنيم!». شيوه ديگر نگريستن به رابطه ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم به آشكار شدن تعدادي ازاين تمايزات كمك مي‌كند، بر طبق نظريه فردريك جيمسون، مدرنيسم و پست مدرنيسم اشكالي فرهنگي هستند كه مراحل خاصي از سرمايه‌‌داري را دنبال مي‌كنند
.مرحله اول، سرمايه‌‌داري كه از قرن هيجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در كشورهاي اروپاي غربي، انگلستان و ايالات متحده (و تمام حيطه‌‌هاي تحت نفوذشان) به وقوع پيوست. اولين مرحله به گونه‌اي خاص به پيشرفتهاي تكنولوژيكي يعني موتور بخار و زيبا‌شناختي يعني رئاليسم مرتبط مي‌‌باشد.
مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم (در زمان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، اين مرحله يعني سرمايه‌‌داري انحصار طلبانه، كه با موتورهاي الكتريكي و موتورهاي احتراقي داخلي و مدرنيسم مرتبط اند. مرحله سوم، مرحله‌‌اي است كه هم اكنون در آن قرار داريم يعني مرحله سرمايه‌‌‌‌داري چند مليتي و مصرفي كه

تاكيدش بيشتر بر روي بازار‌يابي، فروش و مصرف كالا است و نه توليد آن!، و ارتباطي تنگاتنگ با تكنولوژي هسته‌‌‌اي و الكتريكي وپست مدرنيسم دارد. همانند توصيف جيمسون از پست مدرنيسم به عنوان سبك توليد و تكنولوژي، دومين مرحله يا توصيف از پست مدرنيسم، بيشتر از تاريخ و جامعه‌شناسي نشات مي گيرد تا از ادبيات و تاريخ هنر! اين رهيافت، پست مدرنيسم را به عنوان يك شكل كامل اجتماعي يا مجموعه‌‌‌اي از نگرش هاي جامعه‌‌‌‌شناختي_تاريخي مي‌نامد، به بيان دقيقتر، اين روش بيشتر پست مدرنيته را با مدرنيته مقايسه مي‌كند تا پست مدرنيسم را با مدرنيسم !
   اما فرق اين دو در چيست؟

مدرنيسم عموما به جنبش‌‌هاي گسترده زيبا‌شناختي در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعه‌‌‌اي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايه‌‌گذار جنبه زيبا‌‌‌شناختي مدرنيسم هستند اشاره مي‌كند
مدرنيته  قدمت بيشتري از مدرنيسم دارد. عنوان مدرن كه اولين‌بار در جامعه‌شناختي قرن هفدهم بكار برده شد به معناي متمايز ساختن دوره كنوني از دوره پيشين كه دوره عتيق ناميده مي‌شد، است.
محققان هميشه بر سر زمان دقيق آغاز دوره پست مدرنيسم و چگونگي تمايز ميان آنچه مدرن هست و آنچه مدرن نيست، بحث و مجادله داشته‌‌اند. اينگونه بنظر مي‌رسد كه هر بار مورخين خواسته‌‌‌اند به تاريخ دوره مدرن دست يابند، گويي در تمام دفعات، مدرنيسم در تاريخ پيشتري وجود داشته‌است. اما عموما دوران مدرن با عصر روشنگري اروپايي كه اساسا قرن هيجدهم شروع شد، مرتبط است.
(ديگر عناصر تاريخي نمايانگر انديشه روشنگري به دوران رنسانس يا پش از آن باز مي‌كردد.) بنابراين، مي‌توان ادعا كرد كه انديشه و ادبيات روشنگرانه با آغاز قرن هيجدهم آغاز شد.
من تاريخ دوران را از سال 1750 محاسبه مي‌‌كنم، زيرا دكتراي خود را از رشته‌‌‌‌اي در دانشگاه استانفورد كه انديشه و ادبيات مدرن ناميده مي‌شد و بر آثار پس از 1750 تمركز يافته‌‌‌‌بود، دريافت كرده‌ام. ايده‌‌‌هاي بنيادين روشنگري اساسا همان ايده‌‌هاي بنيادين انسان گرايي است.
مقاله جين فلكس چكيده مناسبي از اين عقايد و مقدمات ارائه مي‌‌دهد ، و اكنون مواردي را به فهرستش مي‌افزايم:
1ـ  خودي با ثبات، منسجم و آگاه وجود دارد. اين خود، خودآگاه و عقلاني و مستقل و جهانشمول مي‌‌‌‌باشد و هيچ شرايط فيزيكي نمي‌تواند بطور بنيادين بر عملكرد اين خود تاثير بگذارد.
2ـ اين خود، خود و جهان اطرافش را از طريق علت يا عقلانيت باز مي‌‌شناسد و به عنوان بالاترين شكل كاركرد ذهني و تنها شكل عيني برآورد مي‌شود.
3ـ اين شيوه از آگاهي كه توسط خود عقلاني عيني به وجود مي‌‌آيد علم ناميده مي‌شود كه مي‌‌تواند حقايق جهاني را در مورد دنيا، مستقل از جايگاه بخصوص شخص آگاه ارائه دهد
4ـ  اين آگاهي كه توسط علم بوجود مي‌ايد حقيقت ناميده مي‌شود و پايدار است.
5ـ آگاهي يا حقيقتي كه توسط علم ايجاد مي‌شود (بوسيله خود عقلاني عيني)، همواره ما را به سوي پيشرفت و كمال رهنمون مي‌سازد. تمام نهادها و راهكارهاي انساني توسط علم (علت/عينيت) تحليل و بسط مي‌‌‌يابند.
6ـ  علت چيزي نيست جز قضاوت نهايي در مورد امري كه حقيقي و نتيجتاّ درست و خوب (قانوني و اخلاقي) است. آزادي دربردارنده مفهوم اطاعت از قوانيني است كه بر آگاهي مكشوف بوسيله علت منطبق است.
7ـ  در جهاني كه توسط علت اداره مي‌‌شود، امر حقيقي هميشه همسان خوب و صحيح و زيبا است و بنابراين تعارضي ما بين آنچه صحيح و آنچه حقيقي است وجود ندارد.
8ـ   بنابراين علم به عنوان الگويي براي كليت يا جزء جزء اشكال مفيد آگاهي مطرح ميگردد. علم بيطرف و عيني است. دانشمنداني كه آگاهي را توسط توانائيهاي عقلاني بيغرضانه خويش پايه مي‌‌گذارند، بايد در جستجوي قوانين علي آزاد باشند و توسط دغدغه‌‌‌‌‌‌‌هايي چون پول و قدرت وسوسه نشوند.
9ـ  همچنين، زبان يا شيوه بياني كه در راه ايجاد و اشاعه علم بكار گرفته مي‌‌‌شود بايد، عقلايي باشد .زبان براي عقلاني بودن بايد واضح، و كاردكردش تنها بايد نماياندن جهاني واقعي يا ادراك‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذير باشد كه اذهان عقلايي رويت مي‌‌‌نمايند. و بايد ارتباطي عيني و ثابت بين موضوعات تفهيمي و كلماتي كه آنان را مينمايند (مابين دليل و مدلول) وجود داشته‌‌‌‌باشد.
همانطور كه مي‌‌دانيد، شماري از مقدمات بنيادين انسانگرايي يا مدرنيسم هستند كه عملا تمام ساختارها و نهادهاي اجتماعي ما را اعم از دموكراسي، قانون، دانش، الهيات و زيبايي‌‌‌‌‌شناسي توجيه و تشريح مي‌‌‌‌‌كنند.
مدرنيته اساسا در مورد نظم و عقلانيت و عقلايي شدن است كه نظم را از پس بي‌نظمي خلق مي‌‌‌‌كند و پيش فرض آن اين است كه هر چه عقلانيت بيشتري خلق گردد به نظم بيشتري مي‌‌انجامد و هر چه جامعه‌‌‌‌اي نظم يافته‌‌‌‌‌‌تر باشد، كاركرد بهتر و عقلاني‌‌‌‌‌تري خواهد داشت.
بدين دليل، مدرنيته به دنبال جستجوي تمام سطوح فزاينده نظم است و جوامع مدرن پيوسته مراقب هر چيزي كه بي‌‌‌‌نظمي خوانده مي ‌‌‌شود و مي تواند در نظم خلل ايجاد كند هستند. پس جوامع مدرن پيوسته بر ايجاد تضادي مضاعف بين نظم و بي‌‌‌نظمي تكيه مي‌كنند تا بتوانند بر ارجحيت نظم تاكيد ورزند اما براي انجام اين كار بايد چيزهايي نماينده بي‌‌‌نظمي باشند. بنابراين جوامع مدرن بايد مرتبا بي‌نظمي ايجاد كنند. در فرهنگ غربي اين بي‌‌نظمي به ديگري تعبير مي شود كه در ارتباط با ديگر تضادهاي ثنايي (دو گونه‌‌‌‌‌اي) توصيف مي‌گردد. پس هر چيزي كه غير سفيد، غير مذكر و ناهمجنسگرايانه و غير بهداشتي و غير عقلاني و……باشد، بخشي از اين بي‌نظمي مي‌‌‌‌گردد و بايد از جامعه مدرن عقلاني حذف گردد.
راههايي كه جوامع مدرن به سمت ايجاد گروههايي تحت عنوان نظم و بي نظمي طي مي‌‌كنند بايد همصدا با كوشش در جهت نيل به ثبات باشد.
فرانسوا ليوتار ‌تئوريسيني كه آثارش را سايروپ در مقاله‌‌‌‌اش در مورد پست مدرنيسم تشريح كرده، ثبات را با انديشه تماميت يا يك نظام تماميت يافته، يكسان مي‌‌پندارد.
تماميت و ثبات و نظمي كه ليوتار از آنها سخن مي گويد در جوامع مدرن از طريق مفاهيم فراروايتها يا روايت اصلي

 حفظ مي‌شود، يعني داستانهايي كه خود يك فرهنگ براي راهكارها و باورهاي خود نقل مي‌كند. مثلاً يك فراروايت در فرهنگ آمريكايي اين داستان مي‌تواند باشد كه دموكراسي، روشنگرانه‌‌‌‌ترين (عقلاني‌‌‌ترين) شيوه حكومت است و سرانجام به سعادت عالمگير انسان منجر خواهد شد.
بنا بر سخنان ليوتار هر گونه سيستم عقيدتي يا ايدئواوژيكي، فراروايتهاي خاص خود را دارد.
به عنوان مثال، فراروايت ماركسيسم اين ايده است كه سرانجام، سرمايه‌‌‌داري از درون متلاشي خواهد‌شد و يك دنياي آرماني سوسياليستي شكل خواهد‌‌‌‌گرفت.
احتمالاً شما فراروايتها را به عنوان نوعي از فراتئوري يا فرا ايدئولوژي تلقي مي‌‌‌‌كنيد. يك ايدئولوژي كه ايدئولوژي ديگر را توصيف مي‌كند! (مانند ماركسيسم) و داستاني است كه براي توصيف نظامهاي عقيدتي موجود، روايت ميگردد.
ليوتار مي‌گويد كه تمام جوانب جوامع مدرن كه دربردارنده علم، به عنوان شكل اصلي آگاهي هستند، به چنين فراروايتهايي متكي اند. بنابراين پست مدرنيسم نقد فراروايت هاست و گونه‌اي آگاهي است كه چنين روايتهايي به آن در پوشاندن تناقضات و ناثباتي هاي جدايي‌‌‌‌ناپذير موجود در هر سازمان يا راهكار اجتماعي، كمك مي‌كنند. به بيان ديگر، هر گونه تلاش براي ايجاد نظم، هميشه ميزان يكساني از ايجاد بي‌‌‌نظمي را مي‌‌طلبد.
اما يك فراروايت، شكل‌‌گيري اين گروهها (گروههاي بي‌‌‌‌نظمي) را با توضيح اينكه بي‌نظمي واقعاً هرج و مرج و بد، و نظم واقعاً بخردانه و خوب است، مي‌پوشاند.
پست مدرنيسم در رد فراروايت ها از حمايت روايتهاي كوچك سود مي‌برد، روايتهايي كه بيشتر به توصيف راهكارهاي كوچك و حوادث محلي مي‌پردازد تا مفاهيمي در مقياس گسترده عالمگير يا جهاني!

روايتهاي كوچك پست مدرنيسم هماره وابسته به موقيعت، موقتي، اتفاقي ميباشد و هيچ گونه ادعايي مبني بر جهانشمولي، حقيقت، علت يا ثبات ندارند.
 جنبه ديگر انديشه روشنگري يعني بخش پاياني 9 نكته مزبور، ايده‌‌‌‌اي است كه زبان را مفهومي واضح و كلمات را تنها به عنوان نماينده افكار و اشيا باز مي‌‌شناسد و معتقد است كه كلمات هيچ گونه كاركردي فراسوي اين امر ندارند. جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد مي‌‌كنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها

اسكان مي‌‌‌يابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علت‌‌‌ها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود دارد كه علت بدان اشاره مي‌كند، محو مي‌گردد. به بيان دقيق‌‌‌‌‌‌تر، در جوامع پست مدرن، تنها سطوحي بدون عمق موجود است، تنها علت هايي بدون معلول!! شيوه‌‌‌‌‌اي ديگر براي طرح اين موضوع بر طبق نظريه جين بادريلارد وجود دارد و آن مفهوم اين است كه در جامعه پست مدرن، اصلي وجود ندارد و تنها كپي‌‌‌‌هايي از آن (اصل) موجود است كه او آنها را تصوير يا پيكره مي‌‌نامد.
به عنوان مثال، در مورد نقاشي و پيكر تراشي بينديشيد! جايي را تصور كنيد كه كار اصلي ونگوك موجود باشد و

همان طور هزران نسخه كپي شده از آن، با اين حال اثر اصلي همان است كه بالاترين ارزش را دارد (خصوصا ارزش پولي!)، در حال آن را با سي دي يا نوارهاي موسيقي مقايسه كنيد كه در آن مانند نقاشي، نسخه اصل يا ضبط شده‌اي كه به ديوار آويخته شود يا در گاو‌‌صندوق نگهداري گردد وجود ندارد، بلكه ميليونها نسخه كپي شده از آن وجود دارد كه همه آنها يكسان اند و به قيمت تقريباً مشابهي فروخته مي‌‌شوند.
گونه ديگري از پيكره يا تصوير بادريلارد مي‌تواند مفهوم واقيعت مجازي باشد. واقيعتي كه توسط تقليد ايجاد شده‌است كه در آن هيچ گونه اصلي وجود ندارد. همچنين اين مفهوم در بازيها و شبيه سازيهاي رايانه‌اي جلوه مي‌يابد، و بالاخره پست مدرنيسم با سئوالاتي در مورد سازمان آگاهي مرتبط مي‌شود، در جوامع مدرن، آگاهي با علم يكسان دانسته‌مي‌‌‌شود و با اشكال روايي مقابله مي‌‌‌‌‌‌گردد.
علم، شكلي خوب از آگاهي است و اشكال روايي، بد، ابتدايي و غير عقلاني است (و بنابراين به زنان، بچه‌‌‌ها و انسانهاي بدوي و ديوانگان) مربوط مي‌باشد. بهر صورت، آگاهي تنها براي خودش سودمند است. بنابراين شخص از طريق آموزش به آگاهي دست مي‌يابد تا بطور كلي شخصي آگاه و تحصيل كرده گردد. اين امر، دقيقاً هدف آموزش هنرهاي آزاد است.
با اين حال، در جوامع پست مدرن، آگاهي نقش كاربردي مي‌‌‌يابد. شما چيزهايي را مي‌آموزيد، نه فقط براي اينكه آن را بدانيد، بلكه آن آگاهي را بكار ببريد.
همان گونه كه سايروپ در كتاب خود متذكر مي‌شود:سياست آموزشي امروزين بيشتر بر مهارتها و آموزش تاكيد مي‌ورزد تا بر آرمانهاي مبهم انسانگرايانه در مورد آموزش!
اين امر بخصوص به بحراني براي فارغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التحصيلان انگليسي (مليت انگليسي) بدل گشته كه با مدركشان چه كاري مي‌توانند بكنند؟
آگاهي نه تنها در جوامع پست مدرن توسط كاربردش توصيف شده، بلكه اين آگاهي بيشتر از جامعه مدرن توزيع، ذخيره و به گونه متفاوتي طبقه‌‌‌‌‌بندي شده‌است.
خصوصاً ظهور تكنولوژي الكتريكي رايانه‌‌اي، انقلابي را در روشهاي ايجاد و توزيع و استفاده از آگاهي در جامعه ما (آمريكا) ايجاد كرده‌‌‌است (در واقع شايد بتوان گفت كه پست مدرنيسم به بهترين وجه، بوسيله ظهور تكنولوژي رايانه‌‌‌‌‌اي كه در دهه 1960 آغاز شد, توصيف گشته  و بدان مربوط شده و به صورت نيرويي غالب در تمام ابعاد زندگي اجتماعي در آمده است! )
در جوامع پست مدرن هر آن چه نتواند توسط رايانه به قسمتي قابل تشخيص درآيد، به بيان ديگر، هر آنچه كه قابل اندازه‌‌گيري نباشد. مفهوم آگاهي از آن سلب خواهد‌‌شد. در اين الگو متضاد آگاهي، جهل نيست حتي اگر چه اين امر،الگويي مدرن و انسانگرايانه باشد، اما بيشتر به بي‌‌نظمي تعبير مي شود.

هر آنچه شرايط گونه‌اي از اين آگاهي را نداشته باشد به بي‌نظمي تعبير مي‌گردد و امري است كه درمحدوده اين نظام، غير قابل شناسايي است.
ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود. به بيان دقيقتر، ليوتار مي‌گويد:آگاهي الگويي از يك بازي زباني را دنبال مي‌كند، همان‌طور كه توسط ويتگنشتاين مطرح شده است. (براي كساني كه به اين بحث علاقه‌مند سايروپ توصيف بسيار خوبي از اين مفهوم در مقاله خويش ارائه كرده است).
پرسش‌هاي بيشماري هستند كه بايد درباره پست مدرنيسم مطرح شوند، يكي از مهمترين پرسش ها در مورد


ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود.

سياستي است كه متضمن پست مدرنيسم است؛ به بيان ساده‌تر اين پرسش مطرح است كه آيا اين جنبش كه به سمت تجربه طلبي، محلي بودن، كنش و بي‌ثباتي متمايل مي‌گردد امري است خوب است يا بد؟ پاسخهاي بسياري در جامعه معاصر ما (آمريكا) به اين سئوال وجود دارد. با اين همه، ميل بازگشت به دوران پيش از پست مدرنيسم (دوره مدرن/انسان‌گرايي/انديشه روشنگري) در گروههاي محافظه كار سياسي، مذهبي و فلسفي مشهود است. در واقع بنظر مي‌رسد، يكي از نتايج پست مدرنيسم بر آمدن بنياد گرايي مذهبي به عنوان شكلي از مقاومت است كه در برابر زير سئوال بردن فرا روايتهاي مذهبي قدم علم كرده است. اين رابطه بين انكار پست مدرنيسم و محافظه‌كاري يا بنياد گرايي ممكن است به توصيف اجزاي اين امر بپردازد كه چرا اظهارات پست مدرنيسم در مورد تجزيه طلبي و چندگونگي به جذب ليبرالها و راديكالها گرايش دارد. همانگونه كه سايروپ و فلكس و باتلر خاطر نشان كرده‌اند، اين امر به سهم خود دليلي است كه چرا تئورسين هاي فمينيست, پست مدرنيسم را اين گونه جذاب يافته‌اند.

بهرصورت ، اگر از سطحي ديگر بنگريم، اين گونه بنظر مي‌رسد كه پست مدرنيسم جايگزين هايي را براي پيوستن به فرهنگ جهاني مصرف ارائه مي‌دهد كه در آن ملزومات و اشكال آگاهي توسط نيروهايي كه فراسوي نظارت فردي است، پيشنهاد مي‌گردد.
اين جايگزين‌ها بر انديشيدن به اجزاي كنش‌ها و كشمكشهاي اجتماعي به عنوان اموري ضرورتاً محلي، محدود و جزيي اما موثر، تمركز يافته‌اند.
سياستهاي پست مدرن با كنار نهادن فرا روايتها ( مانند آزادي تمام طبقات كارگري) و تاكيد بر روي اهداف محلي خاص (مانند گسترش مراكز روزانه نگهداري اطفال براي مادران كارگر در جامعه خودتان) راهي را براي تئوريزه كردن موقعيتهاي محلي، به گونه‌اي انعطاف‌پذير (سيال) و غيرقابل پيشگويي پيشنهاد مي‌نمايد حتي اگر اين امور از روندي جهاني تأثير پذيرفته باشند! بنابراين، شعار سياستهاي پست مدرن به بهترين وجه اين امر مي‌تواند باشد:«جهاني فكر كنيد! محلي عمل كنيد! و نگران هيچ گونه طرح بزرگ و جامعي نباشد!».

 

 

دکتر علی شریعتی

پنجشنبه سوم بهمن 1387

 

اگر تنهای تنها باز هم خدا را دارم..................

 

 

سخنان 2

جمعه یازدهم مرداد 1387

 

" هرکس خود را نصيحت نکند ، به نصيحت ديگران محتاج است " . سعدي

 

 

" اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد " . فردريش نيچه

 

 

" آنانکه گذشته را به خاطر نمي آورند محکوم به تکرار آنند " . سانتايانا

 

 

" بزرگي و تنها ، و آبي و در اوج . آسماني انگار " . آندرومدا

 

 

" هميشه بين خود و همسرت بازه اي را نگاهدار تا به خواري گرفتار نشوي " . ارد بزرگ

 

 

" از آنچه باعظمت است يا بايد هيچ نگفت يا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن يعني به دور از آرايش وآلايش " . فردريش نيچه

 

 

" ميان گام نخست و آرمان بازه اي نيست ، آنچه داريم اندازه نبروي کنوني ماست " . ارد بزرگ

 

 

" عشق هميشگي است اين ما هستيم كه ناپايداريم ،عشق متعهد است مردم عهد شكن، عشق هميشه قابل اعتماد است اما مردم نيستند " . لئوبوسكاليا

 

 

" چشمه ساري که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزي قد خواهد کشيد و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دريا را درپيش خواهد گرفت " . جبران خليل جبران

 

 

" به من بگو قبل از آمدن به اين دنيا کجا بودي؟ تا بگويم بعد از مرگ کجا مي‌روي " . شوپنهاور

 

 

" هيچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان هاي خويش بترس " . ارد بزرگ

 

 

" انسان هر قدر بيشتر بداند به همان اندازه نقطه هاي استتار بدست مي آورد " . ل فوئر باخ

 

 

" از دانش آموختن هيچ زمان غافل ممان ، گرچه در اين راه رنجها کشي ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد " . بزرگمهر

 

 

" خردمند آن نيست که چون در کاري مي‌افتد بکوشد تا از آن کار بيرون آيد، خردمند آنست که بکوشد در کاري نيفتد " . نصيحه الملوک

 

 

" اينکه بعضي ها مي ترسند يا افسرده مي شوند به اين علت است که آنان سر رشته امور را از دست داده اند مسئوليت احساس شان بابت احساس بدي که دارند مسئوليت را از سر خود باز مي کنند چون براي شان راحت تر است که ديگران را مسئول زندگي خود بدانند تا بگويند:باعث بروز چنين احساساتي خودم هستم. وين داير

 

 

" با ترشرويي به ميان مردم رفتن ، تنها از بيماران ساخته است " . ارد بزرگ

 

 

" عقل بي عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نيست، آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه " . ويليام تن

 

 

" الماس را جز در قعر زمين نمي توان يافت و حقايق را جز در اعماق فکر نمي توان کشف کرد " . ويکتور هوگو

 

 

" افزوني دانش گذشته، افزوني تاريخ انسان را پژمرده خواهد ساخت و بزدل. در حاليکه انسان بايد قادر باشد گذ شته را در خد مت حال دربياورد. البته اگر بتوانيم خوب ياد بگيريم که تاريخ را وسيله اي براي زندگاني قرار دهيم " . فردريش نيچه

 

 

" آن که پند پذير نيست ، در حال افتادن در چاله سستي و زبوني است " . ارد بزرگ

 

 

" رابطه قلبي دو دوست نياز به بيان الفاظ و عبارات ندارد " . جبران خليل جبران

 

 

" تو، جدا از ديگران نيستي ، قضاوت در مورد کارهاي خوب ديگران هم دست کمي از قضاوت در مورد کارهاي بدشان ندارد " . وين داير

 

 

" برنامه ريزي، آوردن زمان آينده به حال است تا بتوانيد اکنون براي آن کاري انجام دهيم " . آلن لاکيس

 

 

" جمال اگرچه ماي? شرافت است ولي مقرون به هزاران شر و آفت است " . شوپنهاور

 

 

" دوستي که نوميدنامه مي خواند ، هميشه سوار تو و پيشدار دورخيزهاي بلندت خواهد شد " . ارد بزرگ

 

 

" اميد ، آهستگي و ملايمت زندگي را روشن و شيرين مي کند ، خشم و تيزي مايه رنج و بلاست . آهسته رو از عيبجوي مي گريزد و شرم و آهستگي را دوست مي دارد " . بزرگمهر

 

 

" تنها ابزار موفقيت که قطعا به آن نياز داريد ، صرف نظر از اينکه کارتان چيست ، اين است که بيشتر و بهتر از آنچه از شما انتظار مي رود کارايي داشته باشيد و خدمات عرضه کنيد " . آگ ماندينو

 

 

" دوستان عبارت از خانواده اي هستند که انسان اعضاي آن را به اختيار خود انتخاب کرده است " . آلفونس کار

 

 

" استعداد آدمي را مي پوشاند و وقتي استعدادش کاهش يافت آنچه هست نمايان مي شود " . فردريش نيچه

نظر شما ( 2 نظر ) لينک دائم چهارشنبه، 30 آبان، 1386 - سوده رياحي

" تمام شان و عظمت انسان در فكر است " . بلز پاسكال

 

" يک مسافر خوب از خود هيچ ردي بر جا نمي نهد " . لائو تسه

 

 

" اگر ما چيزي را مي خواهيم براي آن نيست که دليلي بر آن پيدا کرده ايم بلکه چون آن را مي خواهيم برايش دليل پيدا مي کنيم " . شوپنهاور

 

 

" آن که پيروي خرد است دل به هوس نمي سپارد " . بزرگمهر

 

 

" بدان همواره آنکه براي رسيدن به تو از همه چيزش مي گذرد روزي تنهايت خواهد گذاشت، اين هنجار دردناک زندگي است " . ارد بزرگ

 

 

" ارزشها و تغييرات آنها به افزايش قدرت آناني که ارزشها را مقرر مي دارند ؛ مربوط مي شوند. ميزان ناباوري ؛ ( ميزان ) (( آزادي انديشهء )) مجاز بياني از افزايش قدرت است. هيچ انگاري آرماني است متعلق به بالاترين درجه ء قدرتمندي روح ؛ و سرشارترين زندگي گاهي ويرانگر و گاهي ريشخند آميز " . فردريش نيچه

 

 

" علمي كه با تقوا و پرهيزگاري همراه نباشد پشيزي ارزش ندارد " . لويي

 

 

" علمي كه تو را اصلاح نكند گمراهي است و مالي كه تو را سود ندهد وبال است " . ضرب المثل چيني

 

 

" اختراع پول ، قاتل خوشبختي بشر شد " . سنگا

 

 

" هيچ گاه عشق به همدم را پاينده مپندار و از روزي که دل مي بندي اين نيرو را نيز در خويش بيافرين که اگر تنهايت گذاشت نشکني و اگر شکستي باز هم ناميد نشو چرا که آرام جان ديگري در راه است " . ارد بزرگ

 

 

" سخنان سودمند را بايد نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم ، هر چند آب و هوا و زمين به روياندن و بار آوردن دانه ها ياري نکند باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه هاي معدود سر دهد و خواهد روييد " . لقمان

 

 

" در زندگي هركس طريق راستي و درستي را بپيمايد، زودتر به هدف مي رسد " . تولستوي

 

 

" دانا انتظار ندارد كارهاي او مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد " . لائوتسه

 

 

" طوفان هاي حوادث، اخلاقيات و روحيات انسان را تقويت مي كند " . گوته

 

 

" چاپلوسي هم گوينده و هم شنونده را فاسد مي كند " . ديل كارنگي

 

 

" آن که طالب آسايش جان و تن است بايد شکيبا و بردبار باشد ، در دوستي و داد و ستد با مردم کژي و کاستي و فريبکاري نکند . چون گناهي از کسي بيند و بر او دست يابد ببخشد ، و کينه خواه و تيز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد " . بزرگمهر

 

 

" بهترين درمان براي قلوب شکسته اين است که دوباره بشکند " . سام منتز

 

 

" براي ازدواج كردن بيش از جنگ رفتن شجاعت لازم است " . كريستين

 

 

" کسي که مي ماند و نمي پرد به يک راز بزرگ آگاه گشته و آن فلسفه پرواز است " . ارد بزرگ

 

 

" به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد " . كنفسيوس

 

 

" بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا " . وئيس لومباردي

 

 

" افتادن در گل و لاي ننگ نيست. ننگ در اين است كه آنجا بماني " . مثل آلماني

 

 

" دين تحقق پندار است و پهنه پندار " . جبران خليل جبران

" اهل فرهنگ و هنر ، سازندگان آينده اند " . ارد بزرگ

 

 

" گروهي از مردمند که اندکي از ثروت کلان خويش را مي بخشند و آرزويي جز شهرت ندارند . اين خودخواهي و اين شهرت پرستي که به طور ناخودآگاه گرفتارش هستند بخشش آنان را ضايع مي سازد " . جبران خليل جبران

 

 

" درد پيري انحطاط روحي و جسماني آن نيست ، بلکه بار خاطرات آن است " . سامرست موام

 

 

" براي شب پيري در روز جواني چراغي بايد تهيه کرد " . بلوتارک

 

 

" همه آدميان به شيوه هاي گوناگون سختي هاي روزگار را مي چشند " . ارد بزرگ

 

 

" هم? خوشبختيها و موفقيت که به من روي آورده از درهايي وارد شده است که آنها را به دقت بسته بودم " . بايرون

 

 

" دل آدمي بنده آرزوست ، سرشتها يکسان نيست ، هر کس خويي دارد ، و جويا و خواهان چيزي است " . بزرگمهر

 

 

" جنگ کشتارگاه کساني است که همديگر را نمي شناسند ، به نفع کساني است که يکديگر را مي شناسند ولي همديگر را نمي کشند . جنگ قوانين را خاموش مي کند " . سيسرون

 

 

" آنگاه که شب فرا رسيد و همه پديدگان فرو خُفتند ابردرياها به پا مي خيزند، آيا تو هم بر مي خيزي ؟ " . ارد بزرگ

 

 

" تمام شان و عظمت انسان در فكر است " . بلز پاسكال

 

 

اگر پاپ و مارکس نبودند

دوشنبه هفتم مرداد 1387

 

اگر پاپ و مارکس نبودند

نوشته اي که در پي خواهد آمد با همين عنوان در مجموعه آثار 22- مذهب عليه مذهب- و به عنوان ضميمه سوم منتشر شده است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسيم کرده‌ايم، نمونه‌اي از نوشته‌ها يا گفته‌هاي علي شريعتي را منتشر مي‌کنيم. آرزوي ما آنست که به مرور کليه آثار او در اينجا منتشر شود . نوشته اي که در پي خواهد آمد با همين عنوان در مجموعه آثار 22- مذهب عليه مذهب- و به عنوان ضميمه سوم منتشر شده است.

اگر پاپ و مارکس نبودند

اگر پاپ و مارکس نبودند، هم فلسفهي تاريخ به گونهاي ديگر تدوين ميشد و هم نهضت عدالتخواهي و ضد طبقاتي و ضد استثماري و گرايش وجدان عصر ما به سوي سوسياليسم و نفي نظام سرمايهداري در جهان، که در اين يک قرن گسترش يافته و جهت فکري عام روشنفکران جهان را مشخص ساخته است، به گونهاي ديگر طرح ميشد.

در اروپا، پاپ که مظهر نيروي مذهب و وارث تاريخ مذهب تلقي ميشد، مذهب را به صورت يک نظام فکري متحجر و ارتجاعي، و در عين حال، وابسته به ديگر طبقات حاکم، يعني زورمندان و زرمندان ساخته بود و طبيعي است که مذهب نقش توجيه وضع موجود و تسکين تودههاي محروم و جانشين کردن بهشت موعود در اذهان مردم، به عنوان جبران جهنم موجود در زندگي آنان باشد. چنانکه همهي استعدادهاي متعالي انساني، چون فلسفه و عقل و منطق و هنر و ادبيات و علوم، چنين بود.

پس از رنسانس، که عقل و علم آزاد شدند و ملتهاي اروپايي از سلطهي حکومت امپراتوري پاپ نجات پيدا کردند و استقلال خود را به دست آوردند و به سرعت رشد پيدا کردند و به جاي فئودالهاي پراکنده، ملتهاي نيرومند تشکيل شدند و به جاي تقليد و تکرار کلمات قصار قدما و علم و عقل، به کشف و عقل پرداختند، خودبهخود روح آزاديخواهي و روشنفکري و بينش علمي و منطق علمي جديد در برابر نيروي مذهب جهتگيري کرد و مذهب رسمي هم در برابر آن به مقاومت پرداخت. رشد بورژوازي هم که اساساً با روح زيبايي و خير و معنويت و تعالي وجودي و ارزشهاي متعالي اخلاق انسان مغاير است و با پولپرستي بيشتر دمساز است تا خداپرستي، اين جهتگيري ضد مذهبي را تقويت کرد. بهخصوص که نمايندگان نهضت علمي و فکري پس از رنسانس، روشنفکراني بودند که از ميان طبقهي متوسط، يعني بورژواي نوپاي اروپا برخاسته بودند. طبيعي است که هم از نظر روح طبقاتي با روح مذهب بيگانه بودند و حتّي از آن بيزار بودند، و هم از نظر طبقاتي به اين دليل که نظام فئوداليتهي قرون وسطي را عقب ميراند، به ويراني آن همت گماشته بودند و مذهب رسمي موجود، رؤساي فکري و فرهنگي آن نظام بوده، طبعاً با مذهب نيز درافتادند.

در همين حال ماشين وارد شد و سرمايهداري تجاري و کارگاهي، بدل به سرمايهداري صنعتي شد و تمرکز سرمايهها و تمرکز کارگران را پديد آورد و تمايز صفاتي را مشخصتر و روياروتر کرد و قدرت توليدي شگفت ماشين، که در دست سرمايهدار بود، هم بر اساسش افزود و هم بر ميزان بهرهگشي از نيروي کار کارگران، و در نتيجه ضريب استثمار طبقاتي را چند برابر کرد و تضاد طبقاتي را فاحشتر. و در نتيجه، جنگ طبقاتي بسيج افکار آزاد و وجدانهاي عدالتخواه عليه استثمار و ماشينيسم و سرمايهداري و نجات طبقهي کارگر، که هر روز بيشتر استقلال و آزادي خود را از دست ميداد و حتّي ماهيت انساني خود را ميباخت و به صورت شيئي درميآمد و ابزاري متصل به دستگاههاي عظيم ماشين، که بر خلاف حتّي دهقان قديم، هيچ نداشت و تنها نيروي کارش را ميفروخت و مزد آن را ميگرفت. آن هم فقط به ميزاني که بتوانند نيرويي را که ماشين از او گرفته است، براي روز ديگر جبران کند. درست مثل فقرايي که هيچ ندارند و براي سير شدن، خون خود را ميفروشند و در عوض يک کوپن غذاي چرب به آنان ميدهند تا تنشان خون شود و بار ديگر بفروشند و اين تکرار، نامش زندگي است. در چنين شرايطي مارکس، که هم يک فيلسوف هگلي بيخدا بود و هم يک روشنفکر يهودي قرباني نژادپرستي و تبعيضهاي ضد انساني مذهبي کليسا، تحت تأثير نهضتهاي کارگري قرار گرفت که اروپا، بهخصوص آلمان و فرانسه و انگليس را فرا گرفته بود و مکتبهايي چون سوسياليسم و کمونيسم و سنديکاليسم، بهويژه از فرانسه نضج ميگرفت که روح و هدف همگي نجات انسان از بيماري مادي شدن در نظام بورژوازي حاکم، با خود بيگانه شدن در برابر ماشين، مبارزه با فروش کار به عنوان جوهر حقيقي انسان در قبال مزد و نفي استثمار وحشيانهاي که ماشين هر روز وحشيانهترش ميکرد و نابودي سرمايهداري خصوصي که همه را ديوانهوار به دنبال افزونطلبي و حرص پولپرستي و زراندوزي تصاعدي (تکاثر) ميدواند و از ميان بردن تضاد طبقاتي که جامعهي انساني به دو صفت متخاصم تجزيه ميکرد و آزادي طبقات محروم، و بهويژه کارگز صنعتي، که به صورت پرولتر جديدي درآمده بود، از اسارت مزدوري و ماشين و توليد براي سرمايهدار و به طور کلي، آحاد جامعهاي عاري از تضاد طبقات و رابطهي استثماري جانشين کردن «ارزش کار به جاي ارزش پول».

مارکس با چنين سابقهاي و روحي و بينشي، و شرايط تاريخي و اجتماعي، کاري که کرد، تبيين و تشريح و تدوين ايدئولوژيک اين نهضت بزرگ انساني و جنبش انقلابي ضد طبقاتي و ضد استثماري بود. وي براي آن که پيروزي اين نهضت را قطعي و جبري معرفي کند، آن را نتيجهي جبري قوانين اجتماعي و عوامل مادي قلمداد کرد که خارج از خواست انسانها و ارادهي آنها است و براي آن که اين قوانين را علمي نشان دهد و اين جنبش را مرحلهي نهايي يک سلسله تحولات تاريخي جبري، سراغ تاريخ رفت و به جبر مادي تاريخ تکيه کرد و فلسفهي تاريخ خود را بر اين اساس تدوين نمود و براي آن که اين تضاد و تنازع را که در اين عصر، با پيدايش ماشين و سرمايهداري به صورت يک جنگ تمامعيار درآمده بود اهميت و اصالت فوقالعاده بخشيد، تمامي جنگها را طوري در طول تاريخ بشريت، جنگ اقتصادي معرفي کرد و سراسر تاريخ را و تمامي فرهنگها و نهضتها و مکتبها را در سرگذشت انسان، به همان چشم نگريست که در عصر ماشين و سرمايهداري و اصالت توليد و اقتصاد، يعني قرن نوزدهم اروپاي غربي مطرح بود. از همين زاويه مذهب را ديد و آنچه را در چهرهي پاپ ميبيند، در سيماي مسيح نيز نشان گرفت. در حالي که چهرهي پاپ به امپراتور روم بيشتر شبيه بود تا عيسي مسيح ماهيگير پابرهنهاي از فلسطين، که موعود قومي مظلوم بود و قرباني قدرتهاي حاکم، و تاجي از خار بر سر داشت و ميگفت اگر يک طناب ضخيم کشتي به سوراخ سوزن برود، يک زراندوز هم به بهشت ميتواند رفت. مقصود از پاپ، تنها پاپ قرن نوزدهم نيست. حتّي مقصود دستگاه کليساي کاتوليک نيست. بلکه مقصود، طبقهي رسمي روحانيتي است که به نام مذهبهاي گوناگون در اوّل تاريخ نيروي ايمان جامعه را در اختيار داشتند و از سيماني براي تحکيم نظام ظالمانهاي که اکثريت مردم را قرباني اشرافيت يک اقليت حاکم ميکرد، ميساختند. اين بود که به عنوان زيربناي فکري سوسياليستي، مادهپرستي را برگزيد تا به عقيدهي خود زيربناي فکري اشرافيت و حاکميت و استبداد و جمود را، که مذهب را، نفي کند و براي نفي آن، ريشهي خداپرستي را که مذهب بر آن استوار است، قطع نمايد.

امّا اگر روشنفکر انساني است که آزاد ميانديشد و درون ميبيند و خود به کشف و طرح و تجزيه و تحليل مستقيم در واقعيتهاي عيني ميپردازد و مستقلاً اجتهاد ميکند و راه مييابد و راه مينمايد، بايد از تقليد بپرهيزد و بايد از تکرار قضاوتهاي ديگر حذر کند و بايد تحت تأثير نبود و شخصيت و جاذبهي قهرمانان و بزرگان و پيشوايان قرار نگيرد و به گفتهي علي، آموزگار حقيقت، «رجال را به حق بشناسد و ارزيابي کند؛ نه حق را به رجال.» بنابراين، من و تو، روشنفکر وابسته به جامعهاي ديگر و تاريخي ديگر و وضعي ديگر و مذهبي ديگر و حتّي زماني ديگر، بايد از سقوط به مرحلهي مؤمن عامي مقلدي (که رسالهي مرجع تقليد خود را عمل ميکند و از او فتوا ميگيرد) «مدپرستان فکري» نوگرايي جلوه کند و اگر روشنفکري مارکس ارزشي دارد، تنها در اين است که کوشيد تا نهضتي را که بدان وابسته بود و آرماني را که بدان ايمان داشت، بشناسد، تجزيه و تحليل علمي کند، تفسير نمايد، بدان جهت فکري بخشد، تاريخ خود را به سود اين نهضت تدوين کند و به ياري فلسفه و منطق و علم و اقتصاد و جامعهشناسي و انسانشناسي، آن را مسلخ نمايد و به طبقهي کارگري که در برابرش خود را متحد مييافت، آگاهي طبقاتي و سلاح ايدئولوژيک دهد و بنابراين، تقليد آگاهانه و علمي و روشنفکرانه از او، اين نيست که به تکرار کورکورانهي کار او بپردازيم و نسخهي او را از چشمبسته عمل کنيم. بلکه اين تقليد، يک بيماري عامي است از يک طبيب متخصص. تقليد يک سالم آگاه اين است که همچون او بکوشيم تا خود طبيعي متخصص شويم و اين تقليد يکي نيست اگر مارکس، که مذهب را در چهرهي پاپ کاتوليک ميشناسد و نقش مذهب را نقش کليسا در قرون وسطي ميگيرد و به همين اندازه از تاريخ مذهب آگاه است که تنها نيروي مذهب حاکم را در تاريخ ميبيند و در نتيجه، قيام موسي را در قدرت خاخام و احبار و صهيونيسم را ميبيند، و مکتب عيسي را در نظام کليسا، و اسلام محمّد را در قدرت سلسلهي خلفا، و تشيع علوي را در سلطنت صفوي... ما با تکرار اين احکام، نه تنها يک سوسياليست نخواهيم شد و يک روشنفکر مسؤول حقيقتپرست نخواهيم بود، که به صورت خوارترين مقلد چشموگوشبسته و يا خود بيگانهاي نزول خواهيم کرد که در برابر مرجع تقليد خويش، نه تنها قدرت تشخيص و حق قضاوت و استقلال رأي خود را نفي و طرد ميکنيم و تکذيب مينماييم.

شناخت امروز ما از تاريخ و از مذهب، بسيار وسيعتر و عميقتر از شناختي است که ماترياليست قرن 19 داشت. مذهب ناشي از جهل يا ترس يا روح جمعي قبايل، به صورتهاي اجتماعي مذهب است، که مذهب در طرف اجتماعي خاصي شکلي همساز با نظام فکري و مادي آن گرفته است. در حالي که امروز ما قادريم مذهب را به عنوان يک استعداد ويژهي انساني و بعدي از ابعاد روان بشري، از صورت عيني آن در حالي يک نظام توليدي و اجتماعي حاص در يم مرحلهي تاريخي خاص، تفکيک کنيم. مذهب، احاسي است که از «خودآگاهي وجودي» انسان سر ميزند و او را به سوي کمال وجودي، از طريق پرستش ارزشهاي متعالي ميخواند و در تکامليافتهترين مرحلهي آن، که توحيد است، مجموعهي اين ارزشهاي متعالي از قبيل زيبايي، خير، بينايي، آفرينندگي، ارادهي آزاد، دانش، کمال، هدايت، استعنا، حقيقت، حق، عدالت، دشمني با جهل و ظلم و ذلت،... در وجودي معبودي به نام خدا پرستش ميشود و براي تقرب به آن، کوشش ميشود. اگر چنيني نيرويي در نظامهاي طبقاتي حاکم بر تاريخ، در خدمت قدرتمندان قرار گرفته به زيان مردم، اين بدترين و فاجعهآميزترين شاهد قرباني شدن انسان در اين نظامهاي ضد انساني است و مظلومترين حق و عزيزترين شهيد انسانيت در تاريخ، نامش «مذهب» است و رسالت روشنفکر انساندوست، نجات اين قرباني و احياي اين شهيد تاريخ است؛ نه طرد و نفي و تکذيب و حتّي آلودن آنچه در اين صورت روشنفکر آزاديخواه و انساندوست، با دشمنان هميشگي بشريت و قدارهبندان و قدرتمندان و جادوگران و افسونسازان و ساحران فرعونها، که مذهب را مسخ کرده و قرباني منافع طبقاتي خويش ساختند، همدست و همداستان ميشود. آري؛ نقش طبقاتي مذاهب رسمي، هميشه نقش ضد مردمي بوده است و در مسير منافع طبقات حاکم. امّا مگر نقش فلسفه و علم و هنر و ادبيات و صنعت چنين نبوده است؟ در اين صورت روشنفکر مسؤول، براي خدمت به خلق محروم، بايد اين ارزشها را از انحصار طبقاتياش رها سازد و به خدمت خلق آورد، يا از ريشه آنها را نفي کند و به طور مطلق در برابرشان جبههگيري نمايد؟ تودههاي بيخانمان هرگز از صنعت و هنر و معماري نصيبي نداشته است. معماري همواره در طول تاريخ، خدمتگزار انحصاري و اختصاصي کاخنشينان وبده است. در اين حال، تعصبي خندهآور نخواهد بود که احساسات مردمي ما را برانگيزد. يک ذهن پيشرفتهي عادي نيز به سادگي ميتواند «معماري» را از «آثار معماري» تفکيک کند. وانگهي، کدام مذهب امروز پيش از مسلمانان، اين جامعهشناسي مذهبي است که اسلام را از نظر جهتگيري يک مذهب اجتماعي با گرايش زميني واقعيتگرا، توجه طبيعت و اقتصاد و اجتماعي و حتّي بهشدت سياسي ميشناسد و قرآن «مردم عدالتخواه» را در صف پيامبران نام ميبرد و بزرگترين صفت خدايي خويش را «قائم بالقسط» ميخواند و انسانهايي که در نظامهاي ضد انساني محکوم و ضعيف و محروم شدهاند (مستضعفين) به رهبري انسانها و وراثت زمين نويد ميدهد و اين پيروزي را جبري و قطعي ميشمارد.

و پيامبرش، چندان به اصالت زندگي مادي، به عنوان لازمهي جبري و اجتنابناپذير زندگي معنوي، ميانديشد که رسماً اعلام ميکند که «هر که معاشي ندارد، معاد ندارد.» و سراسر زندگي و مبارزهاش در ويران کردن نظام فکري و اجتماعي و اخلاقي و اقتصادي اشرافيت وقت بوده است. چهگونه اين مذهب را با مذهبهاي صوفيانهاي که رستگاري انسان را از طريق زهد و رياضت و عبادت فردي و انزواي اجتماعي و نفي وابستگي به جمع سرنوشت خلق و حتّي فراموشي جامعه و جهان و فرو رفتن در درون خود ارائه ميتوان يکي شمرد و دربارهي دو موضوع متناقض و دو قطب متضاد، يک قضاوت مشترک کرد و هر دو را مترادف خواند.

و امّا اسلام؛ کدام اسلام؟ کدام روشنفکري است که از جامعهي اسلامي برخاسته باشد و با حداقل شناختي که طبيعتاً از اسلام دارد، نتواند ميان اسلام به عنوان مذهبي حاکم در تاريخ، و اسلام به عنوان مذهبي محکوم و قرباني و شهيد در همين تاريخ، تمييز دهد و به راستي باور کرده باشد که خلافت اموي و عباسي و سلطنتهاي وابسته يا وارث آن، ادامهي راستين رسالت پيامبر است؟ چنين باوري چنان سادهلوحانه است که بايد در ميان عوامي که قرباني قرنها توطئهي تبليغاتي دستگاههاي جباران، که به نام اسلام، مردم را به تسليم ميخواندند، جست؛ [نه] در زبان يک روشنفکر آگاه و حقپرستي که هم هوشيار است و هم تاريخ خويش را خوب ميشناسد. روشنفکري مثل طب و تکنيک نيست که از کتابهايي که در اين رشته، دانشمندان اروپا نوشتهاند، بتوان آموخت. روشنفکري، هوشياري است و داشتن دو چشم باز و بينا در برابر واقعيات، و در نخستين قدم، شناخت دقيق و راستين تاريخ و فرهنگ خويش. و کدام روشنفکر متسطي است که اسلام را در زندگي و رسالت و مسؤوليت محمّد نبيند و خلافت را ملاک قضاوت گيرد؟ علي را، که هيچ انقلابي در جهان همانند او نزيسته است و نجنگيده است و حکومت نکرده است، مثال اسلام نگيرد و روحانيون وابسته به دربارها را تجسم اسلام تلقي کند؟ ابوذر را، که در مبارزه با سرمايهداري و طبقهي جديد حاکم جان داد، نمودار گرايش ضد طبقاتي اسلام نشناسد و عثمان را، که از او جان گرفت، بشناسد؟ بلال را، که در توحيد نفي بردگي و آزادي خويش را به عنوان يک برده مييافت، مصداي اجتماعي توحيد نشمارد و عبدالرحمن بن عوف را، که هزار برده داشت، به عنوان اين که از رجال جامعهي اسلامي بوده، اتهامي به توحيد تلقي کند؟ و نقش سلسلهاي از خاندانهاي اشرافي را که وارث جاهليتند و مقلد سلطنت ساساني و امپراتوري رومي، مترادف نقش مذهب بداند و نقش سلسلهاي از شهيدان را در طول ايت تاريخ، که صادقترين فرزندان انقلاب اسلام بودهاند، نديده انگارد؟ کدام روشنفکري است که امروز نداند که مذاهب بزرگ، همگي در آغاز، عصياني عليه قدرتهاي حاکم و قيامي براي نجات مردم محکوم بودهاند و اين نظام طبقاتي حاکم بر تاريخ بوده است که همواره ثمرات اين انقلاب را براي تحکيم وضع موجود در جهت منافع طبقاتي خويش، استخدام ميکرده است. و مگر امروز «سوسيال دموکراسي» در اروپا، بزرگترين حافظ و مدافع نظام سرمايهداري، و قويترين مانع انقلاب کارگري نشده است؟ در حالي که سوسياليسم و دموکراسي، دو موهبتي است که ثمرهي پاکترين خونها و دستآورد عزيزترين شهيدان و مترقيترين مکتبهايي است که انديشهي روشنفکران و آزاديخواهان و عدالتطلبان به بشريت اين عصر ارزاني کرده است؟

اگر مارکس و پاپ نبودند، نهضت ضد طبقاتي و ضد استعماري و ضد سرمايهداري و ضد استعماري که آرمانش نجات انسان از ماديگري و روح کثيف بورژوازي و کسب آزادي و امکان تکوين کامل فطرت راستين انسان، و تکامل ارزشهاي وجودي اين نوع و رشد معنوي وي از طريق آزاد کردن افراد از بند زراندوزي و مزدوري است، فلسفهي تاريخ را نه با نفي مذهب، بلکه با اتصال اين نهضت به همهي نهضتهاي پيامبران، که در طول تاريخ از قلب تودهها به پا خواستند و با تبر توحيد، بتها و خدايان شرک را، که مظاهر تفرقههاي نژادي و قومي و طبقاتي و خانوادگي بودند، در هم شکستند و انسانها را به رستگاري و آزادي و عدالت و حقطلبي و تقوي و برابري و نفرت از ظلم و جهل و جادوگري و جور و دنياطلبي و پرستش و ارزشهاي متعالي انساني فراخواندند، تدوين ميکرد و در اين صورت، نه تنها حقيقت تدوين نشده بود، بلکه سوسياليسم به جاي اين که بر پايهي يک بازي کورديالکتيکي، عوامل مادي که جبراً عمل ميکنند و انسان در آن دستي ندارد، استوار شد، بر پايهي اراده و آرماني بنا ميشد که از عمق فطرت و ذات نوعي انسان سر زده است و در طول تاريخ، همواره انسانها در تلاش آن بودهاند و به جاي اين که امروز نيروي عظيم مذهب در جهان، و به ويژه در دنياي سوم، جبراً در برابر آن بايستد و طبيعتاً از آن بهراسد، و در نتيجه نيروي معنوي ژرف و پايداري گردد که استعمار و سرمايهداري براي مبارزه يا هر جنبش مردمي بدان طمع بندد، به عنوان قويترين پشتوانهي معنوي و روحي و فکري.

اين نهضت در عمق محرومترين گروههاي اجتماعي و طبقات استثمارشده و ملتهاي استعمارزده به شمار ميآمد و عمل ميکرد. ما، روشنفکران اين قرن، و بهويژه روشنفکران وابسته به ملل جهان سوم، و بالاخص جوان اسلام، بايد خود را از آنچه حاصل فکري ناشي از تضاد ميان مارکس و پاپ در آغاز عصر سرمايهداري و سوسياليسم بوده است رها کنيم و روح انقلابي و آرمان عدالتخواهي و گرايش مردمي و نهضت ضد استعماري و ضد سرمايهداري ضد طبقاتي را که به عنوان مسؤوليت انساني روشنفکران در عصر ما گسترش مييابد، با آن مکتبي که به نام توحيد در طول هزاران سال تاريخ ما عليه شرک، در چهرهي فکري و نژادي و قومي و طبقاتياش، ميجنگيده است و همواره پرچمدار برابري و آزادي و عدالت بوده است و سلسلهاي پيوسته از تضاد ميان حق و باطل، قسط و ظلم، محکوم و حاکم، شهيد و جلاد، آگاهي و جهل، مذهب و جادو، و بالأخره الله و طاغوت را از آغاز بشريت تا آخرالزمان، که تحقق برابري طبقاتي در سطح جهاني است و با قيام و انتقام تحقق خواهد يافت و در آن به عنوان بزرگترين پيروزي و عاليترين آرمان اين ايدئولوژي، همهي انسانها در ثروت با هم برابر خواهند بود، پيوند دهيم و «فلسفهي تقدير تاريخ» خويش را بدينگونه تدوين کنيم و ثابت کنيم که سرمايهداري انسان را تجزيه ميکند، مسخ ميکند، ميکشد؛ و مذهب که به رستگاري آدمي از طريق رشد ارزشهاي متعالي و تکاملي وجودي او ميخواند، در چنين نظامي ممکن نيست. يا همراه ماهيت انسان نابود ميشود و يا اگر ميماند، مذهب نيست. خرافه است. و ثابت ميکنيم که سوسياليسم راستين، که جامعهاي بيطبقه ميسازد، بدون مذهب ممکن نيست. زيرا انسانها اگر به مرحلهاي از رشد اخلاقي و کمال معنوي نرسند که بتوانند به خاطر برابري انسانها از حق خود چشم پوشند و به مرحلهي ماوراء مادي «ايثار» برسند، جامعهاي برابر را نميتوان ساخت. زيرا حقها هرگز برابر نيست و ماترياليسم، جبراً به انديويدواليسم ميانجامد و برعکس، مذهب نيز تا جامعهاي از بند افزونطلبي مادي و استثمار و تضاد طبقاتي رها نشده است، نميتواند تحقق يابد. چه، تنها در چنين جامعهاي است که انسان رها شده از بند تنازع مادي، مجال آن را مييابد که از بيماري شيء شدن در نظام ماشينيسم و سرمايهداري، و يا از خود بيگانه شدن در برابر بت پول و مصرف و گرگوميش شدن در رابطهي طبقاتي [نجات] يابد و به خودآگاهي رسد و به اصالت وجودي خويش تکيه کند و فطرت نوعي خويش را تکوين کند و به رشد ارزشهاي متعالي، و در نتيجه، تکامل ذاتي خود بپردازد و خلقوخوي خدا را گيرد و جانشين خدا در طبيعت گردد و اينها است دعوتهاي نهايي مذهب، که تنها در جامعهاي بيطبقه، که بر اساس «کتاب و ترازو و آهن» استوار است، نه جهل و تبعيض و ضعف، ميتواند تحقق عيني يابد و تحقق توحيد در زندگي بشري، اين است.

 

 

خدا، انسان، مدرنيته

یکشنبه ششم مرداد 1387

 

خدا، انسان، مدرنيته

(حسن رحيم پور ازغدي)

گفته شده است كه در مدرنيته، جاي انسان و خدا، عوض شده است، ذهن انسان، تمايلات انسان و منافع او، اصالت يافته و هر آنچه او را محدود كند (اعمّ از اخلاق، حقيقت و تكليف) در مرتبه دوم قرار ميگيرد و اومانيزم، فردگرائي، آزادي، دمكراسي، ليبراليزم و سكولاريزم، همه بر همين اساس، پاي گرفتهاند.

در اسلام، انسان، نه دشمن خدا و نه رقيب اوست. اسلام ميخواهد كه انسان، خليفه خدا باشد. ميخواهد آحاد بشريت، به چنان رشد عقلي و اخلاقي برسند كه هيچ خوني در زمين ريخته نشود، هيچ حقّي پايمال نگردد، هيچ انسان گرسنه و بيپناه و تحقير شدهاي نباشد و نفسانيت، چنان مقهور اراده انسان باشد كه فرشتگان الهي در برابر او سجده كنند. اسلام، انسان را داراي كرامت، قدرت انتخاب، مسلط بر خويش و بر جهان، عاقل، مسؤوليتپذير و ارزش گرا ميخواهد، به انسان خوشبين است و همه بشريت را داراي فطرت پاك و اصالتا خيرخواه ميداند و همه تكاليف ديني كه نازل كرده براي حراست از فطرت، عقل و كرامت انسانهاست . در اسلام، حقوق را از تكليف، و اقعيت را ازارزش، دنيا را از آخرت، معاد را از معاش، اخلاق را ازاقتصاد، تفوي را از سياست و دين را از دولت، نميتوان تفكيك كرد.

اين تفكيكها بمنزله مثله كردن انسان و متلاشي كردن دين است. كرامت انسان، در عشق ورزي به خدا و اطاعت از اوست، رشد حقيقي بدون شناخت خدا و راضي كردن او و حركت به سوي او محال است. همه ارزشهاي ديگر، ارزشهاي واسطه، مقيد و مشروط اند. آزادي، عقلانيت، دنيا، آخرت، حق، تكليف، فرد، جامعه ، جنگ، صلح، حكومت، شكست و پيروزي، ثروت وفقر، همه و همه اگر در مسير عدالت و معنويت باشند با ارزش است. عدالت و معنويت نيز از آن جهت كه گام هايي در راه خدا، محبت به خدا و نزديك شدن به اوست، ارزش دارند ولي ارزش ذاتي و حقيقي، همان معرفت به خدا و محبّت او و اطاعت اوست. مسلمانان به علم، تكنولوژي، سياست، اقتصاد، حكومت، جهاد، صلح، عقل ابزاري، توسعه، آبادي دنيا، عقل ابزاري و آزادي و حقوق بشر، اعتقاد دارند اما همه را براي همان هدف نهائي ميخواهند. ما معتقديم روزي كه عاقبت مهدي "عج" (فرزند پيامبر اسلام) و عيسي بن مريم (ع) بازگردند و قدس به دست مسيح، آزاد شود، سراسر جهان را چنين عقلانيت، محبّت و عدالتي فراخواهد گرفت ولي تا آن روز، ما نيز موظفيم در راه گسترش توحيد و عدالت، گسترش عقلانيت و محبّت، تلاش و مبارزه كنيم. ما با دينِ دنيوي، دين سياسي، دين دولتي و ديني كه ابزار دست صاحبان قدرت و ثروت شود و نيز براساس رياكاري و خشونت، تحميل شود، مخالفيم. ولي معتقديم كه دين، به مقداري مناسك عبادي شخصي، محدود نميشود و بايد قدرت و ثروت را در برابر حقيقت، اخلاق و عدالت، خاضع كرد و سياست و حكومت را ديني كرد. وجدان فردي، اخلاق شخصي و تجربه معنوي دروني و ايمان قلبي، جزء اركان اسلام است اما همه اسلام، منحصر در امور فردي و عبادي نيست بلكه قوانين سياسي، اقتصادي وقضائي اسلام نيز كه براي گسترش اخلاق و عدالت در سطح اجتماعي و حكومتي آمدهاند، به همان اندازه،مقدّس ولازمالاجراءاند.زيرانميتوان بااقتصاد فاسد و حكومت غيرعادلانه، به اخلاق سالم اجتماعي رسيد.

اسلام، به تقسيم كار و تخصّصي شدن امور و عقلانيت ابزاري، معتقد است و كساني را كه بدون تخصّص و كارشناسي، وارد مديريتهاي صنعتي، كشاورزي و دولتي شوند، حتي اگر اخلاقاً افراد خوبي باشند، خائن به جامعه اسلامي، ميداند. عقل ابزاري، بسيار مهم است زيرا در سرنوشت و حقوق و فقر و رفاه و استقلال و رشد ملّي جوامع بشري تاثير ميگذارد اما اسلام، عقل ابزاري را در ادامه عقل توحيدي و عقل اخلاقي يعني در چارچوب توحيد، عدالت و اخلاق، به رسميت ميشناسد و نه مستقلّ از آنها و در تعارض با آنها.

اسلام، به تمدن عقلاني، عقل ابزاري يا عقل معاش، تقسيم كار، تكنولوژي، آبادي زمين، پيشرفت مدني و اقتصادي تشويق ميكند اما در امتداد عقل معاد، فضائل اخلاقي و عدالت ديني.

اگر توحيد، معاد و عدالت، فراموش نشود، شهوت پرستي حاكم نشود و آخرت، از ياد نرود. لذائذ متعادل دنيوي، كسب ثروت و قدرت و رفاه و دانش، همه در خدمت به بشريت (نه در راه ترويج سكس و خشونت و سلاحهاي شيميائي و اتمي و ميكروبي و موادّ مخدّر و نظام طبقاتي سرمايهداري) خواهد بود و حتي ميتواند "عبادت" محسوب شود.

اگر مسيحيت، بوديزم و ساير اديان با سكولاريزم، قابل جمع باشد، اسلام، بيشك با سكولاريزم، ناسازگار است چون تفكيك مادي ـ معنوي و قدسي ـ عُرفي، يك تفكيك غيراسلامي است. نان كه براي روشنفكران، يك "فانتزي" و براي فقراء، "زندگي" و براي اقتصاد دانان، يك "كالا" است، در اسلام، نميتواند از اخلاق و ارزشها جدا باشد. اسلام، راه رشد انسان را عمل به تكليف الهي ميداند اما بدون تامين حقوق مادّي و معنوي انسان، از او تكليف نميخواهد. بنابراين "حقوق بشر"، در اسلام، يك امر عُرفي و زميني نيست بلكه امري مقدّس و ارزشي است البته با فهرست حقوق بشري كه ليبراليستها و سكولاريستها تعريف كردهاند، در مواردي اختلاف نظر داريم و مواردي چون همجنس بازي و سقط جنين و بمباران هستهاي ساير ملتها بنام دمكراسي را جزء حقوق بشر نميدانيم زيرا فهرست حقوق بشر، تابع چگونگي تعريف بشر است. اگر تعريف حيواني و مادّي از بشر، ارائه داديد، حقوق حيواني نيز براي او قائل شده و هر تكليف الهي و اخلاقي را نوعي تجاوز به حقوق بشر خواهيد انگاشت اما با تعريف الهي از بشر، حقوق مادّي بشر نيز مقدّس ميشود و در راه احقاق اين حقوق، اعمّ از حقوق سياسي، اقتصادي، خانوادگي، بهداشتي و رفاهي و حقوق علمي و فرهنگي و حقّ رشد و آزادي بيان و انديشه، تلاش ميكنيد و اين تلاش، يك تلاش مقدس ديني و جهاد در راه خداست. عرفان اسلامي، عرفان محدود در خلوت نيست بلكه پس از خلوت و اشك و انس با خدا و عشق ورزي با او، بايد براي خدمت به خدا به عرصه سياست و جامعه و تعليم و تربيت آمد و در راه گسترش معرفت، اخلاق و احكام خدا و در راه تربيت و رشد و نجات بشريت و اجراي عدالت كوشيد و با قيصر و فرعونهاي تاريخ، جهاد كرد و حتّي شهيد شد.

اسلام، حقّالله را در نقطه مقابل حقّالناس نميداند بلكه حقّالناس را فرزند و نتيجه حقّالله و اين دو را غيرقابل تفكيك ميبيند. بشر، به صِرف بشر بودن، حقوقي فطري و الهي دارد و حقوق بشر و تكاليف او را خداوند مقرّر كرده است و در مورد حقوق و وظايف جزئي و متغير كه در شرايط تاريخي، تابع تحوّلات است بايد با عقل، اجتهاد و نوانديشي كرد. اما حقوق بشر، امري خدائي است. عدالت، مستقلّ از دين، به قضاوت عقل، خوب و ارزشمند است اما مصاديق عدالت، در تلاش هماهنگ عقل و وحي، كشف ميشود. حقوق بشر، قابل سلب از او نيست و نه با قرارداد، ميآيد و نه با قرارداد، ميرود. در عين حال، بشر صرفاً با حقوق خود به كمال نميرسد بلكه بايد به تكاليف خود در برابر خدا و مردم نيز عمل كند و اگر به تامين حقوق خود ـ آنهم حقوق مادّي ـ اكتفاء كند و نسبت به تكاليف خود و نيز حقوق معنوي، بياعتناء بماند تفاوتي با حيوانات ندارد بلكه از حيوانات نيز پستتر است زيرا حيوانات نيز حقوق دارند اما تكليف ندارند.

براي رشد معنوي انسان، هم رشد عقلانيت بشر و هم اجراي عدالت و تامين حقوق بشر، الزامي است ولذا قرآن از وظايف پيامبران، علاوه بر تهذيب نفس بشر، از تعليم حكمت و اجراي قسط و عدالت نيز نام ميبرد و پيامبر اكرم (ص) به همين علت، حكومت اسلامي تشكيل داد. پيام اصلي او محبّت، صلح، اخلاق، توحيد و عدالت بود ولي وقتي صاحبان زر و زور و تزوير به جنگ او آمدند تا اين اصول را حذف كنند، پيامبر (ص) در دفاع از انسان و اسلام، تن به جهاد نيز داد و جهاد و شهادت براي دفاع از صلح و اخلاق و عدالت، واجب شده است. اخلاق نيز در اسلام در مسير رشد انسان، معني ميدهد و رياضتهاي غلط از قبيل صدمه زدن به خود يا ديگران، خودكشي يا قتل ديگران، ظلم پذيري و تحقير شدن، تعطيل فكر و تلاش و وظايف اجتماعي، تحريم هرگونه لذّت زندگي و لبخند، رياضتهاي اسلامي نيستند.

چنانچه اباحيگري و لذّتپرستي و دنياپرستي را نيز از اسلام، عين حيوانيت و باعث دوري از خدا ميداند. اخلاق اسلامي، رعايت تعادل در زندگي، حضور در همه صحنهها بدون دلبستگي به دنياست. از حيث عقلانيت و نظم و تلاش زندگي، بگونهاي باش كه گويي تا ابد در دنيا هستي و از حيث دل نبستن به دنيا و وارستگي و تقوي و عشق به آخرت، بگونهاي باش كه گويي همين فردا خواهي مرد. اسلام ميخواهد كه دنيا و آخرت، هر دو را جدّي بگيريم و البته دنيا، مزرعه آخرت است ولي هدف، آخرت است.

آخرت خوب، با دنياي سراسر ذلّت، جهل، تحقير، ستم و دروغ و خشونت، تامين نميشود و "من لامعاش له لامعادله". اما دنيا نبايد هدف باشد و تراكم زور و تكاثر ثروت نبايد هدفگيري شود. بايد توليد ثروت و قدرت كرد اما نبايد تنها خود مصرف كرد بلكه ثروت و قدرت را در راه خدمت به محرومين و اجراي عدالت و اخلاق و گسترش توحيد، بكار انداخت. البته گرايشات نوميناليستي و حسّگرايان كه ريشه عقلي همه ارزشها را نفي كرده و اساساً منكر مفاهيم كلي و عقلياند، حتماً قادر به درك اين مفاهيم نيستند اما اسلام، اساس ارزشها را نسبي يا قراردادي نميداند گرچه تحوّلات جزئي و فرعي و صوري در باب ارزشها در شرايط گوناگون را ميپذيرد. ارزشهاي اخلاقي، مقولات صرفاً ذهني و ساختگي نيستند بلكه درك ذهني ضرورت هايياند كه در واقعيت خارجي، ريشه عيني و حقيقي دارند و در راس همه ارزشها، راز اصلي تكامل فرد و جامعه يعني توحيد است. توحيد صرفاً يك تئوري ذهني نيست بلكه لوازم عملي مهمّي در ساحت فرد و جامعه دارد. اجراي عدالت اجتماعي، يكي از لوازم توحيد است زيرا خداي عادل، راضي به ظلم و تبعيض در جامعه بشري نيست پس فرد متدين كه بايد در حوزه رفتار شخصي خود، عادل باشد و به كسي ظلم و خشونت نكند بايد به جامعه ديني و حكومت ديني و عدالت اجتماعي نيز بينديشد. علاوه بر اصلاح خود بايد به اصلاح جامعه و امر به معروف و نهي از منكر و به حقوق ديگران و رشد آنان نيز انديشيد. مالكيت شخصي، محترم است اما پولپرستي و اسراف، حرام است زيرا باعث نديده گرفتن حقوق ديگران و نيز فراموش كردن آخرت ميشود.

انسانيت انسان در انكار خدا و اخلاق و شريعت آسماني نيست و عزّت انسان در بندگي خداست. بنابراين اومانيزم الحادي، راه به خطا ميرود. البته انسان را بنام دين، نبايد تحقير كرد. پيامبر اسلام (ص)، حرمت يك انسان را از حرمت كعبه، بالاتر دانست و اهانت و خشونت عليه انسانها را در حدّ شرك، خطرناك خوانده است. حتي شكنجه حيوانات را باعث جهنّم دانست و قرآن كريم، قتل يك انسان را با قتل همه بشريت، مساوي و گناه كبيره ميداند و سير كردن گرسنگان، كمك به انسانها، احسان به همسايگان، محبت به زنان و كودكان، كمك به اسيران، حمايت از بيماران و از پاافتادگان، آموزش علم به جاهلان و هدايت گمراهان را بالاترين عبادات اسلامي ميداند. سكولاريزم، اگر براي رفع موانع پيشرفت علم و تمدن و رفع خشونتهاي فرقهاي و مبارزه با سوء استفاده از دين به سراغ مسيحيت آمده است و خود مسيحيت، راه دين را از دولت و سياست، جدا ميدانسته و بدنبال تشكيل دولت ديني نبوده است، امّا اسلام، يك دين فردي و عبادي و اخلاقي و در عين حال، يك دين اجتماعي، سياسي و حكومت ساز نيز هست و نه مانع پيشرفت علم و تمدن و نه معتقد به خشونتهاي فرقهاي است و راه مبارزه با سوء استفاده از دين، تعطيل كردن دين و اخراج آن از صحنه زندگي نيست چنانچه از علم و آزادي و تكنولوژي هم سوء استفاده ميشود ولي ما ضرورت تعطيلي علم و آزادي را از آن، نتيجه نميگيرم.

اومانيزم، اگر نفي خدا و آخرت و دعوت به انسان پرستي و دنيازدگي است، با اسلام، منافات دارد و اگر به مفهوم كرامت انسان و حق انتخاب و حقوق و حرمت اوست، جزء مطالبات اسلام است.

عقلانيت، اگر به مفهوم احترام به عقل و معتبر دانستن آن است، با اسلام، سازگار است و اگر به مفهوم اكتفاء به عقل و نفي وحي الهي است، با اسلام، ناسازگار است.

عقل ابزاري، اگر به مفهوم مهندسي عقلاني و مديريت صحيح زندگي و جامعه بمنظور پيشرفت و حل مشكلات معيشتي و تدبير و محاسبه "هزينه ـ فائده" است، ايدهاي اسلامي است ولي اگر به مفهوم دنيازدگي و اكتفاء به ترقّي مادّي و نفي عقلانيت در مقام خداپرستي و اخلاق و معاد باشد، غيراسلامي است.

فردگرائي، به مفهوم حفظ هويت و شخصيت فردي، آزادي انتخاب، احترام به درك فردي و شكوفايي و خلاقيت "فـرد"، مفهومي اسلامي است و فردگرايي به مفهوم خودمحوري، لذت پرستي، تجربه محوري، بينيازي از وحي، بياعتنايي به جامعه و حقوق ديگران يعني اندويدوآليزم ليبرال ـ سرمايهداري، مفهومي غيراسلامي است.

تكنولوژي و شهرنشيني، هيچ منافات ذاتي با هيچ يك از اصول عقيدتي و اخلاقي اسلام ندارند. اسلام، عقائد، اخلاق و حقوق و تكاليفي را براي انسان، رقم زده كه هر جامعه اي اعمّ از جامعه قبيلهاي، روستايي و شهري، و مناسبات كشاورزي، صنعتي و فراصنعتي را ميتواند پوشـش دهد، زيرا ثابتات اسلام به ابعاد ثابت انسان مربوط است و براي شرايط متغير زندگي نيز احكام متغير و اجتهادي و حقّ تجديد نظر براي هر جامعه اي مقرّر كرده است. البته بيشك، اجراي اسلام در هزار سال قبل و امروز و نيز اجراي اسلام در كانادا يا پاكستان حتماً متفاوت است و يك قالب كليشهاي ثابت بدون توجه به شرايط زماني و مكاني، طراحي نشده است. زندگي روستايي و شهري، جامعه آفريقايي يا آمريكايي حتماً اقتضائات متفاوتي دارند. امّا زندگي ديني در هر دو شرايط، ممكن است و در هر يك نيز آفات و موانعي دارد. تكنولوژي اگر تنها به سرعت زندگي و غفلت بشر بيفزايد، اگر در راه سلاحهاي كشتار جمعي و نشر فحشاء و خشونت بكار رود و بشر را غرق در نفسانيت و لذت و خودخواهي كند، مورد استفاده غيرانساني قرارگرفته است و همه ما سرعت گرفتهايم بيآنكه بدانيم چرا و به كدام سو؟! اما همين تكنولوژي در راه گسترش عدالت و اخلاق و تامين هرچه بيشتر حقوق ملتها و مبارزه با فقر و تبعيض و جهل نيز بكار افتادني است و شهري شدن جامعه و پيچيدهتر شدن تكنولوژي، درست مثل زندگي ساده روستايي، دو وجهي است. اگر نسبت دين با دنيا معلوم شد، نسبت دين با تكنولوژي نيز روشن ميشود.

تقسيم كار و تفكيك نهادهاي اجتماعي، نيز از توابع عقل ابزاري است و محكوم به همان احكام ميباشد اما اگر به مفهوم تفكيك ابعاد انسان از يكديگر ـ چون تفكيك دين از حكومت و تفكيك اخلاق از اقتصاد و حق از تكليف ـ، ملحق به سكولاريزم و مشمول همان حكم است.

دنياگرائي، به مفهوم مشروعيت لذت و شاديهاي جسماني و رواني در دنيا و اداء سهم بدن و غرائز دنيوي اعمّ از غذا، شهوت و تفريحات سالم، مفهومي اسلامي است و اسلام، رهبانيت و دنياگريزي را منع و هيچيك از غرائز انساني را تابو، حرام ندانسته و دستور سركوب شهوات را نداده بلكه طرفدار تعديل و مهار غرائز است اما دنياگرايي به مفهوم فراموشي آخرت و دلبستن به شهوات را شديداً نهي كرده و دعوت به زهد و تقوي كرده است.

دموكراسي نيز مقيد به دني ميشود، از دمكراسي، دهها تعريف متفاوت شده و ده الي پانزدهمدل اجرايي براي آن ذكر شده كه بايكديگر نيز متناقضاند. دمكراسي به عنوان يك ارزش مطلق كه اساساً كليه عقليات، اخلاقيات و ارزشها را اموري "مابعد دمكراسي" و تابع قرارداد و آراء عمومي بدانيم و هيچ اصول فوق دمكراسي را در باب ايمان، اخلاق و عقل نپذيريم، با اسلام، سازگار نيست زيرا همواره در خطر نقض اركان دين خواهيم بود. بسياري مفاهيم عقلي، اخلاقي و ديني، امور فوق دمكراسي هستند و حتي مشروعيت خود دمكراسي را بايد به آن مفاهيم، مستند كرد. ما دمكراسي را تنها در چارچوب آن مفاهيم ديني، عقلي و اخلاقي ميپذيريم. بعلاوه كه پشت پرده دمكراسي غربي، غالباً اليگارشيهاي سرمايهداري، حكومت ميكنند و افكار عمومي، آلت دست سرمايهداران و رسانهها خواهند بود. به چنين دمكراسي، دهها اشكال ديني، منطقي، اخلاقي وارد است. دمكراسي ليبرال نيز، به دليل چنين كاركردهائي مورد قبول ما مسلمانان نيست زيرا ليبراليزم عليرغم نكات مثبتي كه نسبت به ديكتاتوري و توتاليتريزم دارد، خود نيز نقاط ضعف بزرگي دارد به خصوص اگر مناديان دمكراسي ليبرال، كساني چون جرج بوش باشند كه با روش هيتلري، ميخواهند ارزشهاي دمكراتيك را جهاني كنند. اسلام با استبداد فردي يا حزبي نيز مخالف است و حقوق مردم را قابل سلب، حتي با توجيه ديني، نميداند و ديكتاتور را سمبل شيطان در روي زمين ميداند. اما دمكراسي و مردمسالاري به عنوان روشي در خدمت ارزشهاي اسلامي، البته مورد قبول و عمل ماست. جمهوري اسلامي، تجربه يك جمهوريت در چارچوب دين و تجربه جديدي در جهان امروز است. كلّيه مسؤولين حكومت اسلامي و رهبري، در انتخابات دو مرحلهاي يا يك مرحلهاي، با آراء مردم انتخاب ميشوند و انتخابات ايران غالبا بالاترين ركورد مشاركت مردم و دمكراسي در جهان است. حكومت اسلامي بايد با اتكاي به آراي مردم، در جهت پيشرفت و تكامل علمي و عملي و اخلاقي جامعه و اجراي عدالت اسلامي و گسترش اخلاق، بكوشد. نمايندگان مردم، قانونگذاري ميكنند اما قوانين در چارچوب قوانين اسلام است. حاكمان، نه تنها در برابر خداوند بلكه در برابر مردم نيز بايد جوابگو باشند و همانگونه كه اختيارات حاكم ديني، محترم است، حقوق مردم نيز مقدس است. چنانچه ميبينيد متفكران مسلمان با سنت مسيحي، با مدرنيزم و با سمت مدرنيزم، برخورد انتقادي دارند و نه متعصبانه چشم بر روي واقعيت ميبندند و نه منفعلانه در برابر مفاهيم و سنتهاي غرب، تسليم ميشوند و اين، تفسير همان جملهاي بود كه در ابتدا عرائضم گفتم كه ما به مدرنيزم غرب، پاسخ آري و نه ميدهيم نه پاسخ آري يا نه.

 

 

وقتي انقلاب تزيين مي شود!

شنبه پنجم مرداد 1387

 

وقتي انقلاب تزيين مي شود!

بسم الله الرحمن الرحيم

گرچه علي روح بزرگي بود در کالبد تنگ جهان و جامعه دوران علي شايستگي ايشان را نداشت و او بزرگتر از آن جامعه و فراتر از ظرفيت آن مردم بود، اما وقتي نام رفتار علوي يا دولت علوي را مي‌شنويم، بايد متوجه باشيم که سخن از يک شخص، هر چند بزرگ، در ميان نيست؛ بلکه گفتگو از يک مکتب است که علي نمونه بارز و برجسته تربيت شده اين مکتب مي‌باشد. مکتبي که بنيانگذارش پيامبر بزرگ خدا بود و ايشان شاگرد برجسته آن مکتب.

او از پيامبر آموخت که جامعه ديني جامعه‌اي است که بدون لکنت زبان بشود حق ضعفا و محرومين را و طبقات پايين جامعه را ـ که معمولا قدرت مطالبه حقوق خود را ندارند ـ از صاحبان قدرت و ثروت گرفت. روايت از ايشان نقل شده که فرمودند: «اني سمعت رسول الله يقول في غير مره» من شنيدم که به شکل متواتر در موقعيت‌هاي مختلف، پيامبر اين نکته را به زبان آورد که: «لن تقدس امه لا يوخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع» آن امت و جامعه‌اي که حق ضعيفان را نشود بدون لکنت زبان و بدون ترس از اقويا و صاحبان قدرت و ثروت مطالبه کرد، قابل تقديس و پاکيزه نيست.

اينها در واقع تعريف جامعه ديني است از زبان پيامبر اکرم که استاد و مربي علي بن‌ابي طالب است و حضرت علي فرمود: «انا عبد من عبيد محمد(ص)». يعني من بنده‌اي از بندگان محمدم و مثل برده در برابر محمدم. يعني هر چه دارم از اوست. در قاموس علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) دولت ديني، ضامن عدالت ديني، ضامن حدود خدا، قوانين خدا و حقوق مردم است. حريم مردم، حريم خداست و حق‌الله؛ منتهي با تعريف دينيش نه با تعريف ماترياليستي، تعريف ليبرالي و تعريف مارکسيستي‌اش. تجاوز به حريم انسانها و حقوق مسلم آنها، تجاوز به حريم خداست. اين منطق علي‌بن‌ابي‌طالب است و بارها در نهج‌البلاغه به تعابير مختلف آورده‌اند. و باز ايشان از پيامبر اکرم نقل کرده‌اند که پيامبر فرمود: «من قتل دون حقه فهو شهيد». هر کس براي دفاع از حق و حقوقش، چه حقوق معنوي يعني کرامت و عزت انسانيش و چه حقوق مادي‌اش، يعني در مبارزه با ظلم کشته بشود شهيد راه خداست. اين يکي از پاسخها به کساني است که بارها گفته‌اند و مي‌نويسند دين سراسر تکليف است و حق و حقوق در دين اکرام نشده. چطور از حق و حقوق بشر در دين صحبتي نشده وقتي که پيامبرش مي‌گويد: اگر در راه دفاع از حقوقتان کشته بشويد، انگار در راه خدا کشته شده‌ايد. شهيديد مثل آنهايي که در جنگ احد و خندق در رکاب حضرت محمد شمشير زدند و کشته شدند. منتهي نه حقوق تنها، حقوق توام با تکليف. حقوقي که متقابلاً منشا مسئوليت هايي است.

در ديدگاه‌هاي توتاليتر و نظامهاي استبدادي مردم فقط تکليف دارند و حقوقي ندارند. در نظامهاي ماترياليستي و ليبرال سرمايه‌داري که بر اساس غرايز انسان بنا شده مردم طبق ادعاي تئوريک، فقط حقوق دارند و از مسئوليت‌هاي انسان نبايد حرف زد. شما تا از مسوليت و تکليف حرف بزني متهم مي‌شوي به نقض حقوق بشر و به محض اينکه از آرمان‌ها و حدود ارزش حرف بزني متهم مي‌شوي به تئوريزه کردن خشونت. اما در تفکر علي‌بن‌ابي‌طالب همه انسانها بدون استثناء حقوقي دارند و وظايف و مسئوليت‌هايي به اندازه‌اي که به مسئوليت‌ها عمل مي‌کنند، حقوق براي آنها حتما محترم است و به اندازه‌اي که از حقوق استفاده مي‌کنند مسوليت‌هايي دارند که بايد به آن تن در دهند. مسئوليتهايي در برابر خدا، در برابر مردم و در برابر حق و سرنوشت خودشان. بنابراين مي‌بينيد که بين مبارزه با ظلم و دفاع از حقوق مردم با راه خدا و شهادت در راه خدا، يک پيوند عقيدتي در منطق علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) برقرار است.

اين تعريفي که از جامعه ديني عرض کردم، پيامبر درباره‌اش فرمود: هيچ کس به اندازه علي قدرت ايجاد چنين سيستمي و ساختن و پرداختن چنين جامعه‌اي را ندارد و بنابراين خداوند او را بعنوان وصي و خليفه بعد از من نصب کرد و پيامبر در روز غدير خم، اين را به مردم ابلاغ کرد که مردم «علي‌ اقواکم علي هذا الامر» يعني هيچ کس به اندازه علي نخواهد توانست چنين جامعه‌اي را بسازد و لذا او حق خلافت دارد. لذا او از طرف خداوند به حاکمت منصوب شده. اين انتصاب ملاکش چيست؟ اين است که او بيشتر از همه به حقوق مردم وفا مي‌کند و بيشتر از همه به مردم براي رسيدن به کمالات دنيوي و اخروي‌شان کمک مي‌کند. همين منطق است که ايشان در خطبه 132 نهج‌البلاغه در مانيفست حکومتي‌شان مي‌فرمايند: درحکومت اسلامي کسي که بخيل است و حرص مي‌ورزد و چشم کج در مال مردم و نگاه تحقير‌آميز به حقوق مردم دارد، نبايد مسئول باشد. افراد جاهل و قشري و عوام حق ندارند وارد حکومت ديني بشوند. «و لا الحافي و لا الحسائف و لا المرتشي». رشوه خواران «ولا المعطل للسنه». آنهايي که سنت خدا و پيامبر را تعطيل مي‌کنند؛ يعني در حکومت با قانون بازي مي‌کنند و هر جا و هر وقت دلشان بخواهد قانون الهي را اجراء مي‌کنند و هر جا دلشان مي خواهد اجرا نمي‌کنند. فرمود من به اينها اجازه نمي‌دهم در حکومت ديني وارد بشوند. من نمي‌گذارم فاسدها و باندهاي بي‌تقوا بر جان و مال و حقوق مردم مسلط بشوند. تا زنده‌ام نمي‌گذارم افراد بخيل و حريص به مال مردم، آدمهاي دنياطلب و عياش و پرخور بر مردم حکومت کنند و وارد دولت بشوند. نمي‌گذارم افراد نادان و قشري و جاهل بر سر کار بيايند تا جامعه را منحرف کنند. «الجاهل يضلهم بجهله». اگر جاهلان و سفها، افراد سخيف و نادان بر سر کار بيايند، جامعه را منحرف مي‌کنند و نمي‌گذارم افراد زورگو و مستبد بر مردم مسلط شوند تا با بي‌عدالتي حکم برانند و اموال مردم و فقرا را بالا بکشند و همه چيز را توجيه کنند و افراد بي‌زبان و نجيب را در جامعه محروم کنند. «يقطعهم بجفائه». نمي‌گذارم رشوه‌خواران در مديريت‌هاي حکومت نفوذ کنند تا حقوق مظلومين فراموش شود. «المرتشي في الحکم». نمي‌‌گذارم قاضي‌هاي رشوه‌خوار بر گردن مردم سوار شوند تا مردم را نابود و سنت پيامبر را تحقير کنند. فرمود: منطق من در حکومت اين است و هر کس با من است بسم‌ ا…. . هر کس بر من است باز هم بسم الله .

در روايت ديگري فرمود: بدترين حاکمان و دولتمردان آنها هستند که حب‌الفخر دارند. حب‌الفخر يعني همين جاه‌طلبي، شهرت‌طلبي ، شهرت پرستي و خود را از مردم بالاتر ديدن. فرمود در حکومت اسلامي حاکمان حق ندارند از بالا به مردم نگاه کنند و مردم را پايين‌تر از خودشان بدانند و ببينند. فرمود:من با حاکمان متکبر نمي‌توانم کنار بيايم و همه آنها را يا اصلاح و يا حذفشان مي‌کنم. بعد رو کرد به مردم: اما شما مردم! من خدا را اطاعت مي‌کنم ولي شما من را اطاعت نمي‌کنيد. در حالي که معاويه خدا را اطاعت نمي‌کند اما مردمش او را اطاعت مي‌کنند. هر چه به شما دستور مي‌دهم همين طور در هوا يخ مي‌زند و به مقصد نمي‌رسد. بعد فرمود که: پس اصلاً معلوم هست که شماها با چه نيتي با من بيعت کرديد؟ دولت ارزشها و عدالت، مشروعيتش گره خورده است به اينکه مسؤولينش دنبال عدالت اجتماعي و پاسدار ارزشهاي انقلابي و ديني و انساني هستند يا نيستند. بنابراين شما بايد مراقب آن ايده‌اي باشيد که به صراحت يا با کنايه مي‌گويند يا مي‌نويسند که حاکميت اصلا نبايد و نمي‌تواند ارزشهاي فردي و اجتماعي اسلام را در سطح امور عمومي و اجتماعي پاسداري کند. دولت پاسبان نيکي‌ها نيست اصلا نبايد کشيک ارزشها و عدالت را بکشد. فقط دولت ژاندارم امنيت است. دولت فقط بايد آزادي رقابت در عرصه اقتصاد و در عرصه سياست و عرصه فرهنگ ايجاد بکند. امنيت براي رقابت آزاد بدون هيچ شرط و حدود اخلاقي و فکري ايجاد کند و نه در عرصه فرهنگ مسئول دفاع از حقيقت است ونه در عرصه اخلاقيات اجتماعي مسؤول دفاع از ارزشهاست ونه در عرصه اقتصاد، سياست و حقوق اجتماعي مسؤول اجراي عدالت است.

اين منطق مي‌گويد: چه بسا لازم است که دولتها براي حفظ قدرت و امنيت صاحبان ثروت بر خلاف ايمان، بر خلاف انسانيت و مذهب عمل بکنند. و آدم عاقل و انسان خردمند نبايد دولت مردمي را به اين دليل سرزنش کند که چرا به منظور حفظ حکومت و قدرت از راههاي غلط و عجيب و غريب استفاده کردي. براي اينکه در اين منطق اگر رجل سياسي امروز به خاطر بي‌تقوايي متهم بشود، فردا به خاطر نتيجه‌اش ـ يعني کسب قدرت ـ در افکارعمومي تبرئه مي‌شود. يعني مي‌گويند افکار عمومي عمل بد را به نتايجش مي‌بخشند. تو هر کاري مي‌خواهي بکن و به هر ترتيبي مي‌خواهي به قدرت برسي، برس. مسئله‌اي نيست افکار عمومي فراموش مي‌کند! شبيه اين تعابير را از نظريه‌پردازان سياسي غرب و پدران سکولاريسم از آقاي ماکياولي تا ديگران تا همين امروز شماها زياد مي‌بينيد. اينها اساسي را گذاشتند که طبق آن، ملاحظات ارزشي نبايد در تصميم‌گيري دولت مردان دخالت کند چون معتقدند که با شخصيت اخلاقي نمي‌شود دولت تشکيل داد و به خصوص نمي‌شود آنها را حفظ کرد و بنابراين اخلاق از سياست و ديانت از حکومت جداست و حتما احتياج است به يک مقداري حقه‌بازي و تظاهر و عوام‌فريبي، بخصوص در سيستم جمهوري که بايد آراء را به هر شکلي جمع کرد و مسأله اصلي در آراء، مسأله کميت است نه کيفيت و بنابراين دروغهاي زيباي شهريار و حاکم و دولتمرد براي حفظ شهروندان در اطراف او لازم است و فرزانه کسي است که ماهرانه دروغ بگويد. مهم اين نيست که تو راست مي‌گويي يا دروغ. مهم اين است که قدرت بدست بيايد و قدرت را نبايد با معيارهاي ديني و ارزشي ارزيابي کرد. چون ارزشها متعلق به حوزه خصوصي آدمها هستند نمي‌توانند ملاک داوري در مورد اقدامات عمومي باشند. که اينها همه مبناي تفکر سکولار و درست در مقابل تفکر علي بن ابي طالب (ع) است.

تفکر سکولار که مي‌گويم، اعم از ديدگاه‌هاي سلطنتي و توتاليتر و استبدادي سکولار است که کساني مثل خود ماکياولي يا توماس هابز طرفدارش بودند. يا نظامهاي سکولار ليبرال که تئوريسين‌هاي جامعه مدني در سنت ليبراليسم طرفدارش بوده‌اند از جان لاک به بعد تا نظريه‌پردازان معاصر نئوليبرال. دنباله‌هاي اين جريان در چند دهه اخير، بطور خاص ادعا کرده‌اند که يک راه ميان‌بر جديدي کشف کرده‌اند براي دفورم‌هاي راديکال تر در دولتهاي سنتي و آن نه فقط تجديد نظر در ريشه‌ حقوق و اخلاق بلکه تجديد نظر در ريشه‌هاي زبان و فهم مردم است. براي اينکه ريشه افکار قديمي را در باب عدالت اجتماعي و ارزشها از خاک ذهن بشر بکنيم. چون مشکل بشر سنتي در ابهام زبان و انحراف زبان است. مشکل اصلي در ماهيت واژه‌هاست. واژه‌هاي قديمي‌اي مثل عدالت. و بايد اين واژه‌هاي قديمي مثل عدالت را بازنشست کرد و از رده خارج کرد و به جايش واژه‌هاي نويي بسازيم که همه اين مفاهيم را مقيد و محدود کند.

يعني مفاهيمي مثل عدالت يا ارزشهاي اجتماعي که معيارهاي فطري ما قبل دولتي‌اند براي دولتها و حاکميت‌ها مزاحمند. اينها که اشاره مي‌کنم يک مقدار زيادش را شما در نظريات فيلسوفان تحليلي و گرايشات پوزيتيويستي در باب حقوق بشر مي‌توانيد تعقيب کنيد. ببينيد که چطور اينها همه مسئله عدالت و ارزشها را صرفاً به منازعات لفظي تبديل کردند و گفتند تمام صحبتهايي که از عدالت اقتصادي و ارزشهاي اجتماعي و حکومتي مي‌شود که حکومت‌ها بايد ارزشي باشند و دولتها بايد ارزشي عمل کنند، اينها همه نقض علم اقتصاد و نقض علم سياست است. اين اقتصاد کلاسيک و سياست کلاسيک که در دانشگاهها به شما تدريس مي‌کنند، مضمونش همين‌هاست و شما جرات درک ريشه‌اي آنها و جرات نقد آنها را به اين زودي‌ها نخواهيد داشت. چون نظام آموزشي ما، نظام آموزشي مبتني بر ترجمه و تقليد است. نه مبتني بر اجتهاد و ابتکار و خلاقيت.

اينها صريحا مي‌گويند که نبايد با اعلاميه‌نويسي يک حقوق زايدي را براي فقرا و طبقات پايين در جامعه ايجاد کرد. اينها موي دماغ مي‌شوند، پررو مي‌شوند و اين شعارها و تعابير، اين اصطلاحات، ما بعدالطبيعه است و اصطلاحات و تعابير ايدئولوژيک است و اينها نبايد واردعرصه سياست و مديريت و اقتصاد بشود واين تعابير ما بعدالطبيعي را ضعفا و فقرا با همدستي يک مشت مذهبي امل شاعر پيشه ابداع کردند براي اينکه جلو توسعه را بگيرند. منتهي خوشبختانه حق و حقوق با اعلاميه نويسي گرسنه‌ها و مدافعان گرسنگان ايجاد نمي‌شود و اين حقوق الهي مردم و اين حرفها يک مشت ترکيبات کاذب است وحقوق در منطق ما قرار داد محض است. زبان عدالتخواهان و زبان بنيادگراهاي ديني اصلا مشکل ذاتي دارد و اين شعارها يک مقدار اصوات بي‌معني است. اينها صرف‌الاسم‌ است. شما بحثهايي که پوزيتيسها کرده‌اند نگاه کنيد. تمام اينها را مي‌گويند. مي‌گويند تمام ارزشهاي اخلاقي و تمام گذاره‌هاي مابعدالطبيعي همه بي‌معني و پوچ است. معناي واقعي نامها کجاست؟ آنجايي که سود مادي همه مباني حقوقي، اخلاقي و عدالتخواهي را بي‌معني مي‌کند و زير سؤال مي‌برد. اين يک جريان و يک خطر بالفعل براي انقلاب است و در واقع آخرين پيامهايي است که نسل قبل از شما دارد به شماها منتقل مي‌کند.

ذهنهايي که اين‌ها را ترويج مي‌کنند و ترجمه مي‌کنند، ذهنهاي به شدت قشري و خشکيده‌ هستند وتا حالا کار زيادي دست بشر داده‌اند. ذهنهايي که اصلاً روي ملاج اين‌ها و روي خلاقيت اين‌ها باران نباريده و با اين مفاهيم ارزشي حتي يکبار هم آشنا نشده‌اند. والا کيست که نداند تمرکز بي‌قيد و شرط سرمايه‌هاي انبوه براي مصارف شخصي و به نفع يک اقليت فاسد مبتني بر غصب و اسراف و تبذير و ربا،اين‌ها با ايدئولوژي ماترياليسم در غرب و در جهان تئوريزه شد و ناخدايان سرمايه‌داري ليبرال صريحاً گفته‌اند که به تقدم ماده معتقدند و اين ماترياليسم اگر روزگاري معنا داشت، ديگر امروز خيلي ابلهانه و ارتجاعي است . امروز هر کسي در سطح مفاهيم سياسي بزرگ مثل دولت و فلسفه قدرت، از عدل و ارزشها حرف بزند، او را فناتيک و ضد‌استاندارد لقب مي‌دهند و ضد‌استاندارد، خونش در همه جاي دنيا مباح است. احزاب نامرئي که بلدند چطور حکومتهاي انقلابي را بدون براندازي بازسازي بکنند و پوستش را حفظ بکنند و محتوياتش را تغيير بدهند و پشت همين استانداردهاي جهاني قايم بشوند، صريحاً مي‌گويند که موضوع سياست قدرت است نه حقيقت، نه فضيلت و نه عدالت.

اين‌ها ديني‌ترين و زنده‌ترين انقلابها را مي‌توانند به روش تاکسي‌درمي تزئين کنند و خشکش کنند و به تماشا بگذارند. بطوري که آن جنبش بزرگ با آن مفاهيم عالي هم باشد و هم نباشد. به قول سلمان فارسي وقتي که ديد بعد از فوت پيامبر ريختند به خانه علي و علي را به زور کشيدند به سمت مسجد براي بيعت. آنجا دارد که بعضي از اصحاب خاص حضرت امير دست به شمشير به چشم علي نگاه مي‌کردند که ايشان فرمان درگيري بدهند و حضرت امير با چشمش اشاره کرد که کاري نکنيد. آنجا دارد که سلمان فارسي کنار کوچه ايستاده بود و ديد که دارند با علي چه مي‌کنند. وقتي که حضرت امير علامت داد که کاري نکنيد. اين دوراني است که بايد تحمل کرد. دوران سکوت براي وحدت. و دوران قيام براي عدالت بعداً خواهد رسيد. آنجا دارد که سلمان فارسي وقتي که ديد عمامه‌ علي را به گردنش انداخته‌اند و دارند او را مي‌برند، به ديوار تکيه کرده بود و رو کرد به مردم و با لهجه فارسي گفت: کرديد و نکرديد. خطاب به آن جامعه و وارثان انقلاب پيامبر گفت کرديد و نکرديد. مسلماني کرديد و نکرديد. حفظ ظواهر کرديد اما باطنش را به باد داديد. مغز انقلاب را فداي قشرش کرديد و مضمون انقلاب را فداي فرمش کريد.

در اين شرايط و بعد از تثبيت يک انقلاب، اگر نسل دوم و سوم انقلاب از مفاهيم انقلابي و از ارزشهاي انساني در جامعه بعد از انقلاب، جانانه و ابوذري دفاع نکنند و قيام نکنند و حتي اگر سخت افزار انقلاب حفظ بشود، نرم‌افزارش عوض مي‌شود. اگر هوشياري ايدئولوژيک و انقلابي در اين مسأله نباشد و انقلاب فقط سخت افزارش حفظ بشود، نرم‌افزارش تغيير مي‌کند و شما متوجه نمي‌شويد. ما هم متوجه نخواهيم شد. مثل ساختماني که ساختمانش باشد و ساکنانش عوض بشوند. ساختماني که به دست انقلابيون وبه دست عدالت‌خواهان و به دست مجاهدين و شهيدان ساخته شد، زير سنگينترين آتشها، کم‌کم عدالت ستيزان و قاعدين و مخالفين اصل تئوري آن انقلاب ديني، ساکنان آن ساختمان خواهند شد. اگر اين هوشياري نباشد. اين نظريه تناسخ اگر در مورد فرد انسان غلط است،به نظر من در موردحاکميت‌ها و نوع اجتماعات بشري صادق است. با يک نوع مجازگويي البته. اين ارواح خبيثه ماقبل انقلابها دوباره قابل احضار هستند و مي‌توانند در بدن انقلابها حلول کنند و فرمان جامعه را به سمت ديگري بچرخانند. اول با زاويه‌هاي کم وبعد شما مي‌دانيد وقتي انحراف با يک زاويه کوچک شروع بشود، شما اولش تفاوت مسافتي بين اين دو ضلع نمي‌بينيد. اما وقتي در طول زمان ادامه پيدا کند همين زاويه کوچکي که باز شده، در طول زمان مي‌بينيد که آنقدر فاصله‌ها زياد مي‌شود که اصلاً ديگر کسي آن انقلاب را به جا نمي‌آورد. به جا نمي‌آورد که کي‌ بوده، چي بوده، اصلاً براي چي تشکيل شده. اصلاً يک طوري که ظاهرا همه چيز به جاي خودش هست و واقعاً هيچ چيز به جاي خودش نيست. همه چيز درست است وهمه چيز خراب و به همين دليل است که انقلاب اسلامي نبايد فقط به تغيير رژيم اکتفا مي‌کرد، بلکه بايد با نرم‌افزار جديد ديني و انقلابي به تغيير سيستم بپردازد. تعويض رژيم کافي نيست. بايد سيستم عوض بشود و الا اگر سيستم عوض نشود همان ارزشهاي ما قبل انقلاب يا خودشان و يا شبح‌شان دوباره به داخل حاکميت و به داخل جامعه و به داخل افکار عمومي وبه داخل دانشگاه عودت مي‌کنند. چنانکه دارند مي‌کنند.

آن از در رفته‌ها از پنجره‌ برگشتند. تعويض هيئت حاکمه کافي نيست، بايد طبقه حاکم هم عوض بشود. طبقه‌اي که در جامعه جاهلي حاکم بود و بر آن اساس حکومت مي‌کرد، بايد آن عوض بشود و الا تعويض هيأت حاکمه کفايت نمي‌کند صورت عوض مي‌شود و سيرت دوباره تجديد و باز توليد مي‌شود. بايد آن طوري که حضرت امير فرمود، کفگير انقلاب، محتويات ديگ سيستم حکومت و جامعه را بهم بزند. «حتي يعدو اسفلکم اعليکم و اعليکم اسفلکم». فرمود در حکومت من، من اوضاع را به هم ‌مي‌ريزم. گفت: کاري مي‌کنم مثل اينکه کفگير توي ديگ مي‌رود و پايين‌ها را مي‌آورد بالا و بالاييها را مي‌برد پايين، من همه‌تان را به هم مي‌ريزم. اين طور نيست که بگويم شماها همانطور که بوديد هستيد و ما همانطور مثل بقيه مي‌آييم حکومت مي‌کنيم، برويم جلو ببينيم چه مي‌شود. چرا خطر حذف موجه ارزشهاي انقلابي هميشه بعد از پيروزي و استقرار يک انقلاب، دوباره يک خطر جدي، تهديد‌کننده و زنده است؟ چرا؟ علي‌بن ابي طالب دو و نيم دهه بعد از رحلت پيامبر وقتي وارد حکومت شد، با تمام وجودش اين فاجعه را لمس کرد و خواست اوضاع را برگرداند. خواست تغيير در سيستم ايجاد بکند و سه تا جنگ داخلي بر او تحميل کردند. دوستان سابق خودش. براي اينکه حتي اگر هيئت حاکمه بعد از انقلاب، فاسد نشود و فاسد نباشد ـ که خيلي‌ها‌يشان آدمهاي درستي و خوبي بوده و هستند ـ ولي طبقه حاکم که غير از هيئت حاکمه است و از قبل از انقلاب در جامعه سيستم سازي کرده، گلوگاه‌هاي جامعه ونظام را مي‌شناسند و دوباره مي‌آيند آنجا سوار مي‌شوند. يعني ضد حمله ضد انقلاب به انقلاب، بعد از 10، 20 سال بعد از پيروزي انقلاب. نه با ترکش و خونريزي. جنگ سرد و بدون سر و صدا و با کار نرم‌افزاري همه چيز را دوباره پس مي‌گيرند. دوباره تاکيد مي‌کنم طبقه حاکم غير از هيئت حاکم است. هيئت حاکمه يک گروه سياسي است که بر اهرمهاي رسمي مديريت، مسلط است و ظاهراً آنها تصميم مي‌گيرند؛ اما طبقه حاکم آن گروه اجتماعي‌اند که سلطه‌شان سلطه اعتباري و قانوني نيست. رسمي نيست. اما سلطه حقيقي و عملي است. يعني در واقع سلطه دست آنهاست، نه دست انقلابيوني که فقط براي پستها آمده‌اند و آن نوک هرم نشسته‌اند. سيستم به اين معنا است که قاعده علي‌رغم راس هرم تصميم مي‌گيرد و مديريت مي‌کند.

اين اتفاقي که بعد از جنگ بخصوص در دو دهه گذشته بخشي‌اش اتفاق افتاده و اگر پادزهر اين سم به زودي اعمال نشود بخش ديگرش اتفاق خواهد افتاد، و به دست شماها فقط اعمال مي‌شود. چون شماها يا کساني هستيد که در مجلس ختم اين انقلاب شرکت خواهيد کرد يا کساني هستيد که پرچم خونين انقلاب را از دست نسل قبل و سيصد هزار شهيد مي‌گيريد و در قله‌هاي بالاتري نصبش مي‌کنيد، يک از بين دو اتفاق در هر صورت به دست شما اتفاق خواهد افتاد. اين‌ها اتفاقاتي است که در صدر اسلام براي علي‌بن ابي‌طالب (ص) هم افتاد و علي با اين وضعيت درگير شد و اين‌ها علي را با همه عظمتش به زانو در آوردند. انقلاب، هيات حاکمه را عوض مي‌کند ولي اگر نتواند طبقه حاکمه را عوض کند يا اصلاح کند، خودش بعد از اينکه تمام توانش را صرف کرد و شهيدانش را تقديم کرد و فتوحاتي کرد و خسته شد، خودش دوباره، اهرم‌هاي قدرت را اگر نه به همان افراد قبل از انقلاب، اما در اختيار همان افکار، در اختيار همان انديشه، همان تفکر، قرار مي‌دهد و همان اتفاق از همان زاويه‌ اتفاق خواهد افتاد. براي اينکه انقلاب و اصلاح، به تعبير حکما، يک امر قصري است. قصر خلاف طبيعت است. همانطور که تهذيب نفس در يک فرد قصري و خلاف طبيعت اوست و لذا سخت است. امر طبيعي مثل از کوه پايين آمدن است و آسان است. دعوت به غريزه و سازش و ضيافت و خيلي آسان است زيرا هزينه نمي‌خواهد. براي اينکه به طبيعت راحت‌طلب انسان سازگار است.

دعوت به قيام و جهاد و رياضت و مقاومت، سخت است. براي اينکه دعوت به حرکت سر بالايي در کوه است. يعني خلاف طبيعت و غريزه است. انقلاب و اصلاح، يک امر قصري است؛ همانطوري که تهذيب نفس يک نفر خلاف طبيعت است، تهذيب نفس يک جامعه و حاکميت خلاف طبيعت است. بنابراين سخت است. لذا خيلي‌ها مي‌بُرند. خيلي‌ها اول، گرم وارد صحنه مي‌شوند و بعد تخت‌گاز پائين مي‌دوند و علي‌ابن ابي‌طالب با همه اين گروهها درگير بود و گرفتار همه اينها بود و در نهج‌البلاغه بخوانيد که سراسر گلايه از همين اوضاع است و از مردم سردي که مثل سنگ، علي را نگاه مي‌کردند و تنهايش مي‌گذاشتند. همان‌هايي که وقتي براي بيعت هجوم آوردند فرمود: آنقدر جمعيت ريخت که من زير دست و پا ماندم. لباسم پاره شد و حسن و حسين زير دست و پا له شدند. همين مردم، وقتي که وارد پروسه اجراي عدالت شدم و تلخي عدالت را چشيدند بعضي از همين‌هايي که با من بيعت کردند از دين بيرون رفتند. گفتند: حالا که تو ازدين مي‌گويي اصلا ما دين نمي‌خواهيم و بسيارشان پيمان شکستند و آنهايي که پيمان نشکستند، من را در درگيريها و نبرد تنها گذاشتند و اين بود که نبرد عدالت علي نيمه‌کاره ماند و کار علي را ساخت. ولي او در طول 5 سال حکومتش با نحوه حکومتش و با نحوه شهادتش کار همه اينها را در تاريخ يکسره کرد. علي براي اينها در تاريخ آبرو نگذاشته، هر کس لااقل در جوامع اسلامي و شيعي بر سر حکومت بيايد، مردم فوري با عهدنامه مالک اشتر و نهج‌البلاغه مقايسه‌اش مي‌کنند. جرات هم نکنند مشروعيتش را زير سوال ببرند، مشروعيت آنها در دل همه زير سوال است.

بنابراين اگر آن تحول بنيادي که عرض کردم انجام نشود، انقلاب وقتي خسته شد و شهيدانش را داد، دوباره در اختيار همان بروکراسي، در اختيار همان انديشه‌هاي ما قبل انقلاب و همان سنّت لاييک و غرب‌گرا قرار مي‌گيرد و نهادهاي کهن ماقبل انقلاب دوباره مي‌آيند انرژي انقلاب و دستاوردهاي او و نام انقلاب را به نفع خودش مصادره مي‌کنند و يک مرتبه مي‌بينيد انقلاب ديني مستضعفين و حکومت ديني مجاهدين و شهدا در اختيار ساز و کارهاي لاييک سرمايه‌داري قرار مي‌گيرد. اين همان چيزي است که دهها سال با آن مبارزه کردند و زير شلاق، شکنجه و تبعيد شدند و زندان رفتند و کم‌کم مي‌بيني حکومت، ديني هست و نيست. خود انقلاب، هم هست و هم نيست. شعائر انقلاب هست و شعارهاي انقلاب نيست و انقلاب ديگر يک دعوت و يک ايده نيست. يک نام و يک سنت به معني عادت است. نه به معني سنتي که در تعابير ديني داريم. يک اسم مقدس است متعلق به تاريخ. در امور دنيوي و اجراييات و امور عرفي و امور غيرقدسي نبايد دخالت بکند و الا ‌آلوده مي‌شود و کم‌کم جرات نمي‌کني اصل آن شعارهايي که انقلاب بر اساس آنها اصلا راه افتاد، جايي زبان بياوري و براي اين معضل فقط يک راه حل وجود دارد؛ همان کاري که علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) کرد. بازگشت به دکترين اصل انقلاب؛ به هر قيمتي که مي‌خواهد تمام بشود. هيچ راه حل ديگري نيست.

اگر دين را به عنوان يک دعوت بزرگ ببينيم، قبل از اينکه او را به عنوان يک سنت ـ به همين معناي جامعه‌شناسي غيرديني عرض مي‌کنم، نه سنت به معني سنت معصوم که اصلا کلمه سنت تويش طراوت و طراوت هميشگي خوابيده ـ آن‌زمان خواهيم ديد که تمام آموزه‌هاي انقلاب و اسلام حتي حاشيه‌اي‌ترين آنها حتماً حاوي راه گشاترين ديناميزم براي برافکندن طرحهاي تازه و ايجاد يک وضعيت تازه توي جامعه ايران دهه سوم انقلاب است. در تشيع همه چيز عليه محافظه کاري است و آنوقت خواهي ديد اين فقر تئوريک و اين تفرقه سياسي و اين فاصله طبقاتي که توي جامعه دارد بوجود مي‌آيد، همه آنها مولد يک چيزي است و همه آنها يک راه حل واحد دارد. انقلابي که به خاطر عدالت در گرفت و حکومتي که به خاطر عدالت تشکيل شد و عدالتي که توي چارچوب اسلام و با روح آتشفشاني علي و عقلانيت تشيع تعريف شد و تعقيب شد، امروز در دهه هشتاد و نود - دوراني که شما به بلوغ سياسي و اجتماعي مي رسيد ـ چطور بايد ادامه پيدا کند؟ و طبقه جديد و کاسب‌هاي جديدي ـ که در دهه اخير بعد از جنگ، در کشور و در حکومت شکل گرفت و در سالهاي اخير در اقتصاد و فرهنگ و سياست کشور پنچه انداخت و با سيستم‌هاي ماقبل انقلاب، با مفاهيم غربي، ديالوگ برقرار کرد و با آنها تفاهم کرد و کم‌کم جا خوش خواهد کرد ـ را چطور مي‌شود مهار کرد و در برابر عدالت علوي خاضع کرد؟ و بر اساس آموزه‌هاي پيشاهنگان آيين تشيع و اسلام چطور مي‌شود از پس استبداد ـ چه استبداد از نوع دهاتي و بدليش و چه استبداد از نوع پيچيده‌ ـ برآمد؟ حتي اگر برخي از حاملان، بچه مسلمان‌هاي قبلي باشند که قبلاً خودشان به مبارزه اين مفاهيم رفتند، و امروزه حامل همان مفاهيم و مدعي همان‌ها و مدافع همان‌ها شده‌اند.

کم نبودند بچه‌هايي که به انگيزه مبارزه با اينها جلو رفتند و چون دست‌شان خالي بود تغيير ماهيت دادند. گفتند يک رزمنده‌اي از نيروي خطش جدا شده بود و بعد از يکي، دو روز از پشت بي‌سيم تماس گرفت با فرمانده‌اش. گفتند کجايي گفت: اسير گرفتم. خوب اسير را بردار بيار. گفت: نمي‌آيد، گفت: خوب خودت بيا، گفت نمي‌گذارد بيايم. گفت: پس اسير شده‌اي، اسير نگرفته‌اي! اينها بودند کساني که رفتند اسير بياورند و حالا پيام مخابره مي‌کنند که نه نمي‌گذارند ما بياييم و نه خودشان مي‌آيند. تحت عنوانهايي که «ما از ارزشهاي ايدئولوژيک توبه کرده‌ايم» و «بالغ شده‌ايم و از دوره کودکي خارج شده‌ايم». آن ارزشهايي که به پايش آن همه انسانهاي شريف قرباني شدند و رفتند را به ريشخند مي‌گيرند. شما ببينيد مبارزه داخلي دشواري که امام‌ علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) بعد از خلافت و حاکميت درگيرش شد، به مراتب پيچيده‌تر و از پاي درآورنده‌تر از مبارزه‌هاي دوران جواني علي‌بن‌ابي‌طالب بود يعني جنگ رودررو با کفار و مشرکين و اشراف قريش. علي(ع) که هيچ وقت از خطر نترسيد. حضرت زهرا(س) ـ در خطبه ده روز بعد از رحلت پيامبر در خطبه فدکيه در مسجد مدينه‌ـ مي‌گويدهر وقت که شما از درگيري مي‌ترسيديد، هم طرفدار ارزشها بوديد و هم حاضر نبوديد کشته بشويد، اينگونه طرفداري مجاني از عدالت، طرفداري بي هزينه از عدالت، هر جا خطري بود، پدرم علي را مي‌فرستاد به حلقوم جنگ و خطر» علي آدم خط شکن بود. خودش در نهج‌البلاغه مي‌گويد: من از 16 سالگي در خط مقدم مي‌جنگم تا حالا که بيش از 60 سال از عمرم گذشته و آنقدر تير و ترکش خورده‌ام که قيافه‌ام عوض شده، که چهره‌ام برگشته و آثار جراحت روي صورتم است.

درجايي مي‌گويد: «و‌الله، اگر همه عرب يک طرف بايستند و من هم يک طرف؛ به خدا سوگند من نمي‌ترسم. براي اينکه اصلا براي من کميت مهم نيست». همين علي در دوران حکومتش آنقدر تنها مي‌شود و آنقدر تنها مي‌گذارندش که نيمه‌ شب، تنها بايد برود توي نخلستانهاي کوفه گريه کند و يا سرش را توي چاه بکند و با چاه شروع به ناله کند. گفت: خدايا تو خطر دوستانم را يک جور دفع بکن، دشمنانم با من! علي (ع) بعد از آنکه حکومت را گرفت، انقلابي‌تر از گذشته شد. محکم تر از قبل از حکومت، شعار عدالت داد. حضرت علي در عزل و نصب‌ها‌يشان به شدت جوان‌گرا بودند. جواناني که کمتر اهل معامله‌اند، اينها وقتي به يک ارزش ايمان آوردند، صادقانه‌تر پايش مي‌ايستند. جوانهاي گمنامي را پيدا مي‌کرد، به حکومت ايران، يمن، مصر و اين طرف و آن‌طرف مي‌فرستاد؛ بعد به طلحه و زبير و بزرگترين سابقه‌داران و هم‌رزمهاي خودش، کسانيکه در حد خودش براي رهبري و خلافت مطرح بودند؛ حتي استانداري و شهرداري بصره و کوفه را به اين‌ها نداد که بعد رفتند و جنگ جمل به راه انداختند. اين کارهاي علي‌بن‌ابي‌طالب درست بر خلاف سيره همه ديپلمات‌هاي سياسي و رجال قديم و جديد شرق و غرب دنياست، براي اينکه رجال سياسي سخنراني‌هايشان با هم فرق مي‌کند، ولي نحوه حکومت‌شان مثل هم است. يک جور حرف مي‌زنند، جور ديگري حکومت مي‌کنند. امام علي هم جور ديگري حرف زد و هم جور ديگري حکومت کرد، که با او در افتادند. علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) است که وقتي مالک را به مصر، شمال آفريقا مي‌فرستد، به او مي‌گويد که با مردم حرف بزن، در ميان مردم باش، فاصله‌ات را از مردم زياد نکن. اگرمردم به تو شک کردند و پشت سرت دارند پچ‌پچ مي‌کنند، سکوت نکن و برو براي مردم توضيح بده. مثل کف دست. توي روايت حضرت علي (ع) است که مثل کف دست با مردم صاف باش، عذرت را به مردم بگو و اگر مشکلي داشتي از مردم عذر خواهي کن! علي به مردم گفت: من به شما خدمت مي‌کنم، اما بنده شما نيستم، شما هم بنده من نيستيد؛ همه جاي دنيا مي‌گويند که مردم بنده و نوکر حکومتند! رياکارانند که مي‌خواهند به طرز پيچيده سوار گردن مردم بشوند. مي‌گويند مردم ما بنده شماييم و بعد کار خودشان را مي‌کنند. اما علي (ع) گفت: نه شما بنده من‌ هستيد و نه من بنده شما. «انا و انتم عبيد مملوکون لرب العالمين». فقط خدا مالک ماست. البته من در برابر شما مسؤوليت‌هايي دارم، به اين دليل که خدا از من خواسته. و من به اين مسؤوليت‌هايم عمل مي‌کنم، حتي اگر به من پشت کنيد. من به تکليفي که در برابر شما دارم، يعني خدمت به شما، عمل مي‌کنم. اگر شما با من قهر بکنيد، من با شما قهر نمي‌کنم. من به تکليفم عمل مي‌کنم.

 

 

زندگينامه: اكبر هاشمي رفسنجاني

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

 

زندگينامه: اكبر هاشمي رفسنجاني (1313- )

سياست - همشهري آنلاين:

آيت‌الله اكبر هاشمي رفسنجاني در سال 1313 در روستاي نوق در توابع رفسنجان به دنيا آمد.

زندگينامه وي به نقل از وب‌سايت شخصي اكبر هاشمي رفسنجاني به شرح زير است: (گفتني‌است بخش اول زندگينامه، خودنوشت ‌است)

پدرم: حاج ميرزا علي هاشمي بهرماني

مادرم: ماه بي‌بي (صفريان).

نام خانوادگي هاشمي براي خانواده ما، با آن که سيد نيستم، به اين دليل انتخاب شده است که نام جد پدري ما حاج هاشم بوده است؛ او در سر تا سر منطقه املاک و امکانات زيادي داشته است.

پدرم کمي از تحصيلات علوم حوزوي بهره‌مند بود، تا آنجا که به ياد دارم، در روستا زندگي مي‌کرد، که دليل آن تا حدودي فشارهايي بود که در دوره پهلوي متوجه متدينين بود. ايشان عميقاً مورد اعتماد مردم بودند و نوعي مرجعيت در امور اجتماعي و مذهبي داشتند.

از اخلاقيات جالب ايشان اين بود که معمولاً در زمان رسيدن هر محصولي، وقتي که به باغ و يا مزرعه مي‌رفتند، تعداد زيادي از نيازمندان روستا را مي‌پذيرفتند و به هر يک از آنها چيزي مي‌دادند و اين وضع در همه فصول سال ادامه داشت .

اسم روستاي ما بهرمان است، يکي از دهات قديمي نوق از جلگه‌هاي رفسنجان. بهرمان به معني ياقوت سرخ است.

مادرم علاوه بر خانه‌داري در امور زندگاني با پدرم همکاري داشتند. او هر چند بي‌سواد بود، اما اطلاعات خوبي از خواص گياهان دارويي داشت. اطلاعات و تجربيات او براي اعضاي خانواده و حتي اهالي روستا سودمند بود؛ چنان‌که هنوز هم گاهي از همان تجربه‌ها استفاده مي‌کنيم .

خانواده ما ترکيبي از پنج برادر و چهار خواهر است، سطح زندگي‌مان با توجه به وضع آن روستا بد نبود. تاريخ تولد شناسنامه‌اي من 1313 است. من در سن پنج سالگي به همراه برادرم حاج قاسم که دو سال از من بزرگ‌تر بود، تحصيل را شروع کردم.

آنچه در مکتب‌خانه به ما مي‌آموختند، همان کتاب‌هاي مدرسه رسمي بود به اضافه قرآن و چيزهايي مثل گلستان، نصاب و ... . از هفت سالگي علاوه بر مکتب از معلومات پدر نيز استفاده کردم. رفته رفته مکتب‌خانه نمي‌توانست جوابگوي نياز ما باشد. چهارده ساله بودم که به پيشنهاد پسر عمويم، محمد، تصميم گرفتيم که همراه کاروان جهت تحصيل علوم ديني به قم سفر کنيم.

در حوزه علميه قم دروس مختلف را در محضر استاداني بزرگوار چون آيات عظام بروجردي، امام خميني (ره )، داماد، گلپايگاني، شريعتمداري، حايري يزدي، نجفي مرعشي، علامه طباطبائي، زاهدي و منتظري آموختم.

در سال 1337 در رفسنجان برايم خواستگاري کردند؛ دختر حجت‌الاسلام آسيد محمد صادق مرعشي که اسناد رسمي داشتند و از تحصيلات حوزوي بهره‌مند بودند.

همسرم از خانواده‌اي است روحاني، از فاميل بزرگ مرعشي و نوه حضرت آيت ا... سيد کاظم طباطبائي يزدي صاحب کتاب عروة الوثقي که جايگاه معتبري در همه حوزه‌ها دارد.

ثمره اين ازدواج پنج فرزند به ترتيب: (فاطمه، محسن، فائزه، مهدي، ياسر) هستند. دخترانم با پسران آقاي لاهوتي که يکي پزشک و ديگري دندانپزشک است، ازدواج کردند که قرار اين ازدواج در آخرين زندان زندان اوين که در آنجا هم زندان بوديم گذاشته شد.

خانواده من وارد سياست نشدند. دخترانم يکي وارد کار ورزش و ديگري وارد بنياد بيماران خاص شدند.

پسرانم: محسن که در اروپا جزو انجمن اسلامي بود که زمينه سياسي داشت. به ايران آمد، مشغول کار در موشک‌سازي شد. رشته‌اش مربوط به بدنه موشک‌سازي بود و به همين خاطر تحصيلش را نيمه‌کاره رها کرد و آمد. چون به او نياز داشتيم. کارش مخفي بود و بعد به بازرسي رئيس جمهوري آمد که آنهم کاري مخفي بود. کسي را مي‌خواستيم که از اطلاعات سوء استفاده نکند. بعد به مترو رفت که الان هم هست.

مهدي به صنعت علاقه داشت و فهميد که وضع ما در دريا ضعيف است. صنايع دريايي ما خيلي ضعيف بود. او دنبال سکوسازي و لوله‌هاي کف آب و حفاري در دريا رفت که وابسته بوديم. آخرش به پارس جنوبي و عسلويه رسيد و الان به CNG رفت که براي صرفه‌جويي و محيط‌زيست خوب است.

ياسر هم با آقاي فروزش وزير سابق جهاد سازندگي درباره خود کفايي پنير کار مي‌کرد. آن موقع مشکل ما در کشور اين بود که کسي دنبال صنايع تبديلي نمي‌رفت. دامداران مشکل داشتند و پنير هم وارداتي بود. مشاور وزير بود، ولي اين سمت براي راه‌اندازي کارش بود. الان هم در دفتر من در مرکز تحقيقات است.

پس بچه‌هاي ما در کار سياست نيامدند. اما حُسن يا اشکالي وجود دارد که خيلي بي‌رودربايستي برخورد مي‌کنند. مخفي‌کاري و رياکاري نمي‌کنند و هر چه هستند، نشان مي‌دهند. در کارهايي که به آنها مربوط نيست دخالت مي‌کنند.

اين روش در جامعه ما باب نيست. به معناي مصطلح وارد سياست نشدند، ولي وارد ميدان شدند. البته يک بحث اساسي دارم که مي‌توانستم جلويشان را بگيرم که معلم شويد و يا درس بخوانيد و اينکه پسر رئيس‌جمهور هستيد، برايتان بس است.

اگر اين تفکر عام شود، بچه‌هاي شخصيت‌ها نمي‌توانند کار کنند که نوعاً دلسوز هستند. فرهنگ درستي نيست. البته شايد بعضي‌ها سوء استفاده کنند. شايد بعضي‌ها راضي باشند که بچه‌هايشان هيچ کاري نکنند و ناني بخورند و بگردند. چرا بايد اين گونه باشند؟

حداقل بايد مثل مردم عادي کار کنند. جرمشان اين است که پدرشان مسئوليت بالايي دارد. هر مديري در سطح خود مي‌تواند اين مشکل را داشته باشد. آن طرفش هم سخت است. دستشان به خاطر قدرت باز باشد و سوء استفاده کنند، که نقطه فسادانگيزي است.

خودم مواظبت مي‌کردم که آلوده نشوند. ضمن اينکه نمي‌خواستم جلويشان را بگيرم که براي مملکت کار نکنند. دلم براي مملکت مي‌سوزد و هر کسي که کار مي‌کند، خوشم مي‌آيد. مثلاً در ورزش بانوان شايد کسي جز فائزه من نمي‌توانست اين طلسم را بشکند.

همين بنياد بيماري‌هاي خاص ده پانزده سال است دارد کار مي‌کند، ولي هنوز در کشور فاجعه است. بيماري‌هاي بد هموفيلي، تالاسمي، سرطان و کليوي متولي مشخص نداشتند.

در خانواده ما هيچ چيز تحميلي نيست. در مورد خود من هم نبود. هميشه با انتخاب و آزادي کار کرديم. گاهي پدرم سخت‌گيري‌هايي مي‌کرد. ما سخت‌گيري نمي‌کنيم که بچه‌ها چه شغلي انتخاب مي‌کنند.

البته تا حدي که کار بدي نکنند و مباح و عادي باشد. از دور مواظبم که مسايل ديني و عقايد و اعمال عبادي را رها نکنند. مثلاً به گونه‌اي ترتيب مي‌دهم که صبح‌ها براي نماز بيدار شوند. اما سعي مي‌کنم خودشان انتخاب کنند. احتياجي به اوقات‌تلخي نداريم که فضاي عاطفي خانواده را بهم بزنيم. مي‌دانند که اگر خلافي از آنها ببينم، نمي‌گذرم.

اينکه چگونه جبران کنند، بستگي به شرايط من دارد. لذا مجموعه‌اي داريم که هم مواظبت مرئي و غيرمرئي در آن هست و هم آزاد مي‌شوند و هر کاري که مي‌خواهند ولو با سليقه من نسازد دنبال مي‌کنند. مثلاً دلم مي‌خواست يکي از بچه‌هايم طلبه شود.

اما آنها انتخاب نکردند و من هم نگفتم حتماً برويد طلبه شويد‌. معمولاً روحانيون معروف يکي از بچه‌هايشان را طلبه مي‌کنند تا وارث آنها در آن بخش باشند. من به خودشان واگذار کردم.

ابعاد علمي و سياسي

آيت ا... هاشمي رفسنجاني از عنفوان جواني در حوزه علميه به تحصيل علوم ديني پرداخت، و به درجه اجتهاد نائل گرديد.

ايشان از سال 1337 تا دوران پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي ايران در تمامي صحنه‌هاي مبارزاتي حضوري چشم‌گير داشت، چنانکه دستگيري‌هاي مکرر در 7 دوره متناوب از سالهاي 1337 تا 1357 در مجموع چهارسال و پنج ماه نتوانست در عزم ايشان بر تداوم نهضت اسلامي به رهبري امام خميني (ره) خللي ايجاد نمايد.

در اينجا به برخي از زمينه‌هاي متنوع فعاليت‌هاي ايشان در قبل از انقلاب اشاره مي‌شود:

ايراد سخنراني‌هاي متعدد در مجامع مختلف بر ضد نظام ستم شاهي

تاسيس مکتب تشيع

ترجمه سرگذشت فلسطين

تأليف اميرکبير يا قهرمان مبارزه با استعمار

تاليف تفسير راهنما

نشر مقالات گوناگون

آيت ا... هاشمي رفسنجاني در دوران پيروزي انقلاب اسلامي از اعضاي مؤثر و برجسته شوراي انقلاب بوده و سپس فعاليت‌هاي خود را در عرصه‌هاي گوناگون پي‌گيري کرده‌اند، از جمله:

از اعضاي حزب جمهوري

سرپرست وزارت کشور

رياست مجلس شوراي اسلامي

امام جمعه موقت تهران

جانشين فرماندهي کل قوا

نيابت رياست مجلس خبرگان

رياست جمهوري

رياست شوراي عالي انقلاب فرهنگي

رياست شوراي عالي امنيت ملي

ايشان هم اکنون رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام را بر عهده دارند.

آيت ا... هاشمي رفسنجاني پس از انقالب اسلامي عناوين افتخاري متعددي از مجامع علمي مختلف دنياکسب کردند و دانشگاه تهران نيز عنوان دکتراي افتخاري علوم سياسي را به ايشان اهدا کرده است. و هنوز نقطه اميد و اتکاي مردم و مسئولان جامعه در بحران‌هاي داخلي و خارجي است.

آيت‌الله هاشمي رفسنجاني همچنين در شهريورماه 1386 به دنبال رحلت آيت‌الله مشكيني رئيس فقيد مجلس خبرگان رهبري در دومين اجلاس سالانه دوره چهارم مجلس خبرگان، به رياست اين مجلس مهم و تأثيرگذار برگزيده شد.[سابقه موضوع]

 

 

وصیتنامه کوروش کبیر

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

 

 اينك من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزء امپراتوري ايران است.
و در تمام اين كشور ها پول ايران رواج دارد.
در آن كشور ها داراي احترام هستند . وايرانيان نيز
و مردم آن كشور ها در ايران داراي احترام هستند.
جانشين من (خشايار شاه) بايد مثل من در حفظ اين كشور ها بكوشد .
وراه نگهداري اين كشور ها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد.
زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست .
البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي .
من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان .

مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.

ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمي آيند و انبار ها پيوسته تخليه مي شود .
غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد .
و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت. ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.
هرگز دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است
چون اگر دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي.

من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ كانالي بوجود بياورم كه از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تمام كردن اين كانال هنوز به اتمام نرسيده تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند ، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما .

هرگزعمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم .
افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نكن .
اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد.
ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد .
تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند.
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينكه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو ميتواني با اطمينان بيشتري سلطنت كني .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد

بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزماني كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج كشور سلطنت ميكردم ، و تو نيز مثل من خواهي مرد .
زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد.
خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد خواه يك خاركن و كس در اين جهان باقي نخواهد ماند

 

 

اسلام و مدرنیته 3

جمعه هفدهم خرداد 1387

 

اسلام و مدرنيته(3)

(حسن رحيم پور ازغدي)

 

4 ـ ما و مدرنيزم:

من خواهم كوشيد به اختصار به ديدگاههاي خود راجع به برخي از اين مفاهيم كليدي كه در تعريف مدرنيته بكار رفته‏اند، اشاره كنم و پيش از آن، بايد روشن باشد كه مواجهه ما به عنوان مسلمان شرقي با هر يك از اين كدهاي مدرنيته غربي، بي‏شك با نحوه مواجهه مسيحيان غربي با آنها متفاوت بوده است، هم از لحاظ تاريخي و هم از لحاظ محتوي.

 

از لحاظ تاريخي، نخستين مواجهه ما با مدرنيته غربي، مواجهه با وجه خشونت‏آميز و غيرانساني آن از طريق شنيدن صداي توپ‏هاي ناوگان جنگي و سپس كودتاها و جنگ‏هاي اشغالگرانه در يكي دو قرن گذشته بوده است. غربي‏ها در حالي كه ما را قتل عام و غارت مي‏كردند از مدارا و ترقي و مدرنيته سخن مي‏گفتند و مدرن شدن را غربي شدن و سكولاريزه شدن، معنا مي‏كردند كه به مفهوم ترك دين و اخلاق و زير پا نهادن استقلال ملي، غرور انساني و منابع اقتصادي كشور بود و هرگونه مقاومت مردمي در برابر اشغالگري و كودتاهاي امريكايي و انگليسي و صهيونيستي را نوعي توحّش و مقاومت در برابر مدرنتيه مي‏خواندند. شكنجه، اعدام، تبعيد و غارت منابع ملي و مبارزات وسيع فرهنگي عليه اسلام، به همراه آثار تكنولوژي جديد و فناوري و مدل‏هاي لباس، اخلاق و زندگي غربي، همزمان بنام مدرنيته به ملت ايران و ساير كشورهاي اسلامي كه ميان قدرت‏هاي اروپايي، تقسيم شده بودند، تحميل مي‏شد. ما سرخپوست هايي بوديم كه بايد با سلاح آتشين كابوي‏ها، مدرن و متمدن مي‏شديم. اما بجاي متمدن شدن مستعمره شديم. حتي متأسفانه مسيونرهاي مسيحي كه پس از كودتاي امريكا، وارد ايران شدند، گاه در جهت منافع سياسي قدرت‏هاي غربي، عمل مي‏كردند و به قول متفكر افريقايي، وقتي اروپايي‏ها براي نخستين بار به افريقا آمدند، آنان انجيل داشتند و ما زمين، اما پس از مدتي، زمين‏هاي ما را به زور گرفتند و اينك ما انجيل داريم و آنان، زمين. اين در حالي است كه آشنايي و حُسن معاشرت مسلمانان و مسيحيان در كشورهاي اسلامي از همان صدر اسلام ، زبانزد بوده است.

 

اما از لحاظ محتوايي نيز نگاه ما به تك تك مفاهيمي چون انسان، عقل، فرد، سرمايه، آزادي، تكنولوژي، اخلاق، دنيا، آخرت، حق، تكليف و سياست، تفاوت‏ها و البته شباهتهايي، با نگاه مدرن غربي و نيز با نگاه مسيحي داشته و دارد. غرب البته يك واحد يكپارچه نيست اما وقتي ما از بيرون به تحولات غرب مسيحي در پنج قرن اخير مي‏نگريم، گويي يك فرد را مي‏بينيم كه تحولات شخصيتي و فكري قابل دركي را از سر گذرانده و حتي اگر داوري ارزشي در مورد آن نكنيم، اما اين تحول، كاملاً منطقي و قابل فهم بوده است. طبق آنچه در تاريخ تمدن و فرهنگ اروپا خوانده‏ايم، يك متعصّب مقلّد، به تدريج در قرون 15 و 16، در عقايد خويش ترديد و بازنگري كرده و مذهب سنتي كاتوليك رومي زير سؤال رفته و نسل جديد مسيحي به تدريج از "سنّت" به سوي "آگاهي انتقادي" حركت كرده و در قرن 17 كه قرن روشنفكران و تحليل‏هاي غيرديني است به نوعي خودآگاهي غيرمذهبي رسيده و در قرن 18، قرن عصيان و آزادي، انتلكتوئل غيرمذهبي اروپا، مغز مستقلي يافته و انقلاب‏هاي انسان گرا و آزاديخواه اجتماعي، فعّال شده‏اند و در قرن 19 كه قرن ايدئولوژي‏هاي بشري است، به ايمان جديد و عقايد واضح بشري رسيده و در قرن 20 كه قرن انحطاط‏هاي بزرگ انساني است، تقريباً ايدئولوژي‏هاي عمده غربي كه به قدرت رسيدند (فاشيزم، استالينيزم و ليبراليزم سرمايه‏داري) همگي امتحان خود را در قساوت و بيعدالتي و اخلاق ستيزي پس دادند و حال در پايان قرن 20 و آغاز قرن 21، سخن از پايان مدرنيته و پايان عصر ايدئولوژي‏هاي بشري در غرب به ميان مي‏آيد. اين يك سير منطقي و قابل فهم است. آرمانشهر مدرنيته، يك شهر دمكرات، سكولار، ثروتمند و صاحب تكنولوژي و آزادي‏هاي بي‏مهار اخلاقي، دست كم براي متفكران غرب امروز ديگر يك آرمانشهر نيست و امروز شهروندان شهر مدرنيته، گرچه از مزاياي تكنولوژي و زندگي شهري و دمكراسي، بهره مي‏برند اما از دود و سر و صدا و نفي اخلاق و متلاشي شدن خانواده و فاصله‏هاي طبقاتي و ترور و جنگ‏هاي اتمي و بمب‏هاي شيميايي و ميكروبي و كمبود محبّت و نيهيليزم و احساس پوچي و تمدني كه ارمغان انساني آن، سكس و خشونت شده است، سرسام گرفته‏اند. ابزار زندگي، مدرن شده است اما اهداف زندگي و ارزش‏هاي آن همچنان قديمي و تكراري است و انسان طراز نوين يا آخرين انسانها دوباره همچون انسان‏هاي اوليه، زندگي ميكنند منتهي با ابزاري پيچيده.

 

پس نخستين چيزي كه بايد روشن شود آن است كه تحولات ناشي از مدرنيته، چه مقدار، تكامل ابزاري است و چه مقدار، تكامل انساني؟! مسأله مهم براي داوري ارزشي در باب مدرنيته، همين است.

 

آنچه محصولات نظري و ابزاري مدرنيته است از ديدگاه اسلامي نه بطور مطلق، قابل ردّ و نه بطور مطلق، قابل قبول است پس بايد به تفكيك درباره تك تك آنها اظهار نظر كرد. به نظر مي‏رسد كه تقريباً عمده تحولات مدرنيستي و مكاتب جديد غرب در چند قرن اخير در چهار حوزه اپيستمولوژي، آنتولوژي، انسان‏شناسي و تكليف‏شناسي (اخلاق و حقوق) و نيز زندگي شهري جديد، بنحوي واكنش در برابر مسيحيت و در عين حال، آميخته با مسيحيت اند. من البته هنوز مطمئن نيستم كه دوره قرون ميانه مسيحي اروپا، آيا براستي همان قدر كه در برخي متون تاريخ تمدن غرب آمده، سياه و ظلماني و توام با فلاكت و انحطاط و خشونت بوده است يا آنكه در اين مورد، مقداري مبالغه نيز شده و تاريخ‏نويسان، گاه جانبدارانه و به قصد توجيه كاستي‏هاي بعد از رنسانس، گذشته مسيحيت را آنقدر سياه نشان مي‏دهند؟ اما در هر حال، ما در خصوص تقابل مسيحيت ـ مدرنيته، در وضعيت دوگانه بسر مي‏بريم. از سويي خود و مسيحيت را عضو يك خانواده مي‏دانيم و مسيحيان را نزديك‏ترين فرهنگ به فرهنگ اسلامي و متحد و برادر خويش مي‏شماريم و قرآن كريم، نزديك‏ترين كسان به مسلمين و قابل اعتمادترين مردم را مسيحيان دانسته و از افراد با تقوي و اهل عبادت مسيحي صراحتاً به نيكي ياد كرده است و ما همچنان خود و مسيحيان را در اردوگاه واحدي ـ عليرغم اختلافات فكري ـ مي‏يابيم بعنوان موحّديني كه زندگي را از معنويت و اخلاق، جدا نمي‏دانند با ابعاد ضدّ ديني، ضد تقوي، اخلاق ستيز و عدالت گريز "مدرنيته"، نمي‏توانيم كنار بيائيم امّا از طرفي، برخي شعارهاي مدرنيته چون عقلگرايي، علم گرايي، انسان‏گرايي يعني اصل توجه به عقل و حقوق بشر را شعارهايي كاملاً نزديك به فرهنگ اسلام و بلكه جزء آموزه‏هاي اصلي اسلام مي‏دانيم. بنابراين بايد گفت كه ما به "مدرنيته"، پاسخ "آري و نه" مي‏دهيم. "مدرنيته" به مفهوم تكريم انسان و تقديس حقوق، اختيار و آزادي او، احترام به نيروي عقل و تجربه و علم و بهره‏گيري عادلانه از عقل ابزاري و تكنولوژي در جهت تسهيل زندگي و تامين حقوق بشر، تقسيم كار و تخصصي شدن روش‏ها و نهادهاي اجتماعي در جهت حل مشكلات زندگي و پيشرفت مدني و اقتصادي را در تعارض با اسلام نمي‏بينيم و معتقديم كه در چارچوب عقايد، اخلاق و احكام اسلام، مي‏توان به سازماندهي مدرن زندگي، دست يافت و اين امور، تعارضي با جوهر دين ندارند، در عين حال ما بمثابه "مسلمان"، با "مدرنيته" به مفهوم سكولاريزم، ترك ولايت خدا، اصالت دادن به لذّت و سود دنيوي، سرمايه‏داري لجام گسيخته و عدالت ستيز و ارزش‏زدائي دمكراسي ليبرال، نفي توحيد و آخرت، نفي معيارهاي اخلاقي، سقط جنين و همجنس‏بازي و انهدام خانواده، قراردادي كردن همه چيز، انسان پرستي، اسراف و تبذير و كفر، مطلقاً امكان تفاهم و آشتي نداشته و نخواهيم داشت.

 

اينكه آيا چنين تفكيك نظري ميان وجوه مدرنيته و يا گزينش عملي ميان فرآورده‏هاي مدرنيته غربي در صحنه واقعيت تاريخي و اجتماعي امروز، غير ممكن يا ممكن و مشكل بنظر برسد و كساني، ميان "عقلگرايي" با "سكولاريزم" و "ماترياليزم"، ارتباط غيرقابل گسست ببينند و يا "كرامت و حقوق انسان" را از "اومانيزم الحادي" و "فردگرايي ليبرال"، جدايي‏ناپذير بپندارند مسأله ديگري است كه مستقلاً بايد بدان پرداخت اما من شخصاً چنين ملازمه‏اي نمي‏بينم و اين تفكيك، نه تنها در مقام بحث تئوريك، امكان دارد بلكه در صحنه عمل تاريخي نيز اتفاق افتاده است.

 

بهترين دليل را ميتوان در دل تاريخ تمدن يافت. همه مي‏دانيم كه اسلام به فاصله كوتاهي پس از پيدايش، توانست حكومت، تمدن و فرهنگ عظيم و جديدي بنا كند و نشان داد كه چگونه مي‏توان تمدن ديني ساخت و عقلانيت و معنويت را جمع كرد و به خصوص به پيشرفت‏هاي عظيم علمي، عقلي و فناوري جهان اسلام در علوم رياضي، طبيعي انساني، از شيمي، فيزيك، فضاشناسي، گياهشناسي، جانورشناسي، داروسازي، جراحي و پزشكي، معماري و مهندسي، رياضيات و فلسفه، جغرافيا و جهانگردي، دريانوردي، كشاورزي و نخستين تجربه‏هاي شهرنشيني اشاره مي‏كنم.

 

مورخين غربي و شرقي، اعمّ از مسيحي و مسلمان بدين واقعيت، تصريح كرده و از صدها اكتشاف و اختراع مهم كه نقش اساسي در پيشرفت علوم جديد بشري ايفاء كردند و صدها چهره برجسته علمي مسلمان كه نقش مهمي در توليد علم، صنعت، فنّآوري و عقلانيت ابزاري و فلسفي و الاهيات در سطح بشري ايفاء كردند نام برده‏اند. اين جنبش عظيم علمي و انساني در زير سايه اسلام و بدون آلودگي به سكولاريزم و دنيوي گرائي و بدون الحاد و اخلاق ستيزي و دين‏گريزي، پديد آمد زيرا اسلام، عقل، تجربه و تلاش براي معيشت عاقلانه و تدبير در زندگي دنيا و دفاع از حقوق و كرامت انسان را نه توهيني به خود بلكه امكاناتي براي گسترش عقلانيت اسلامي و عدالت اسلامي، تلقّي كرد و اين ارزش‏ها را رو به قبله توحيد، سازمان داد. بنحوي كه حتي برخي از مورخان تمدن غرب، در كيفيت پيدايش مدرنيته، رنسانس و اصلاح مذهبي در اروپا، به اين نظريه معتقدند كه همه اين تحولات در غرب پس از تماس اروپا با جهان اسلام پديد آمد. جهان اسلام همزمان با قرون ميانه اروپا و بر خلاف امروز، يك جهان ديني و غيرسكولار اما حاوي كتابخانه‏ها، دانشگاهها و بيمارستانهاي عظيم و سراسر نشاط علمي، سياسي و كلامي بوده است و ارتباطات متنوع جهان اسلام با اروپا، بويژه از قرن 9 ميلادي تا قرن 14 ميلادي از طريق ترجمه وسيع متون فلسفي، كلامي، حقوقي و نيز علوم مختلف دنيوي و بشري، مبادلات علمي، تجاري و سياحتي و نيز جنگهاي صليبي باعث شد كه نظام زندگي و تفكر در اروپا در معرض مقايسه با جهان اسلام كه يك "جهان ديني مدرن" محسوب مي‏شد قرار گرفته و سپس مورد ترديد قرار گيرد و از قرن 13 ميلادي، بتدريج همه بنيادهاي نظري و عملي در اروپاي قرون ميانه، متزلزل شود. يكي از مويدات اين نظريه، آن است كه در طي اين قرون، بتدريج شباهتهايي ميان بخشهائي از الاهيات مسيحي با بخشي از كلام اسلامي ايجاد مي‏شود و انشعابات جديدي كه درون اروپاي مسيحيت در حوزه‏هاي معرفت‏شناسي، حقوق، اخلاق، الاهيات، سياست و اقتصاد، در اين قرون پديد مي‏آيد، بي‏ارتباط با انتقال ناقص مفاهيم اسلامي در اين حوزه‏ها و تماس اروپا با تمدن و فرهنگ اسلامي نبوده است و البته اين انتقال، يك بُعدي و ناقص صورت گرفته بود.

 

من در اينجا نمي‏خواهم از اين نظريه، بعنوان ادعاي اصلي خود دفاع كنم بلكه آن را از باب مقدمه براي تحليل مدرنيته از زاويه نگاه اسلامي ذكر كردم. بي‏ ترديد، نسبت كليساي كاتوليك رم و مسيحيت قرون ميانه با "مدرنيته"، با نسبت اسلام به "مدرنيته"، حتما متفاوت است. اينك به برخي از اين تفاوتها در باب نگاه به عقل، علم و حقوق بشر يعني دو مفهوم كانوني "عقلانيت" و "انسانيت"، اشاره مي‏كنم تا معلوم شود كه اومانيزم، سكولاريزم و رفورميزم مذهبي، همگي پاسخهائي به مسيحيت قرون ميانه بوده‏اند و نمي‏توانند پاسخها و واكنشهاي صحيحي در برابر اسلام باشند به ويژه اگر بپذيريم كه مدرنيته، محصول ارتباط مسيحيت قرون ميانه با جهان اسلام بوده است.

اينك اگر درست باشد كه "اومانيزم مدرنيته"، بازگشتي به ادبيات ماقبل مسيحي و برتر نشاندن انسان بر خدايان در واكنش به الاهيات كليسا بوده است، من بحث را از همين نقطه سر مي‏گيرم. در بينش ميتولوژيك يونان قديم، انسان و خدايان، با يكديگر رقابت و حسد مي‏ورزيدند و حاكميت آسمان، جبارانه و تحقيرآميز، تصوير شده و آزادي و خودآگاهي و استقلال و كرامت انسان، هر يك تجاوز به حريم قدرت خدايان محسوب مي‏شود پس انسان آزاديخواه، يك شورشي گناهكار و مستحق شكنجه است و انسان اگر بخواهد بر طبيعت و سرنوشت خود مسلط شود، در واقع خواسته است كه جاي خدايان را اشغال كند و براي "خود زمامداري" و "تصرّف" در جهان، جانشين زئوس شود. اومانيزم غربي، متأسفانه با چنين نگاهي به آسمان، آغاز شد كه در آن پرومته كه آتش خدائي را به انسان هديه كرده در واقع، آن را از خدايان ربوده و به آسمان خيانت كرده است، خداياني كه مي‏خوابند و فريب مي‏خورند و سپس انتقام مي‏گيرند.

 

اما در قرآن كريم، آتش خدائي كه همان نور و حكمت الاهي است، هديه مستقيم خداوند به انسان است و فرزندان آدم را به نور و خروج از ظلمات مي‏خواند و به فرشتگان الاهي، امر مي‏كند تا در برابر آدم، سجده كنند. آنجا پرومته بخاطر خدمت به انسان، مجازات شد اما در قرآن، شيطان بخاطر آنكه به آدم (ع) سجده نكرد، از درگاه خداوند، طرد شد. قرآن، انسان را به "آگاهي" فراخواند و آدم را معلم فرشتگان كرد (تعليم اسماء) و فرمود: بديل عقل، "پليدي" است: جعل الرّجس علي الّذين لايعقلون. و دينداري منهاي عقل را نخواست: "لا دين لمن لا عقل له" اجازه تسخير زمين و آسمانها و تصرّف در آنان را به او داد (سخّرلكم...، استعمركم في الارض، خلق لكم...) تا بدون اسراف و تبذير و تبعيض و ستم، از مواهب جهان بهره ببرند و لذت و زيبائي را بر بشر حرام نكرد. (قل من حرّم زينة‏ا...)، تجربه زندگي و جهان را از او دريغ نكرد، انسان را تحقير نكرد، با عقل و جان او دشمني نكرد و عقل معاش و تدبير دنيا را از اركان دينداري دانست و حقوق مردم را حريم الاهي و مقدس دانست، شهوت و ساير غرائض بشر را شوم و سياه و شيطاني ندانست بلكه مواجهه غلط و غير الاهي و عاري از تقوي با اين لذائذ و غرائض را امري شيطاني خواند. پس "بدي"، نه در طبيعت و جامعه بلكه در شرك و خودخواهي ماست و براي نزديك شدن به خدا، نبايد جامعه و طبيعت را ترك كرد بلكه بايد نسبتي عادلانه، اخلاقي و عاقلانه با جامعه و طبيعت برقرار كرد.

بنابراين انسانگرائي در جهان اسلام منوط به ماده‏گرائي و نفي مذهب نشد و كرامت و عزت انسان در انكار شريعت الاهي نيست و خدا خود، "لقد كرّمنا بني آدم" فرمود و سپس شريعت را براي حفظ كرامت انسان فرستاد و البته كرامت اصلي كه كرامت اكتسابي‏ست با تقوي و انضباط اخلاقي در رفتار، و مقاومت در برابر نفس يعني خودخواهي و صفات حيواني بدست مي‏آيد، نه در ترك مطلق دنيا و قدرت.

 

قدرت، ثروت، طبيعت و شهوت، هيچيك ذاتاً فاسد و پليد نيستند بلكه برخورد شيطاني ما با آنهاست كه منشاء فساد در انسان و جهان مي‏شود و هر فسادي در جهان، نه كار خداوند بلكه دستاورد انسان هايي بي‏تقوي است. اومانيزم اسلام، ريشه در آسمان و شريعت الاهي دارد و در تقابل با خداوند، معني نمي‏شود. مذهب، راه رشد انسانيت است نه نفي انسانيت. بنابراين اومانيزم اسلامي، با نفي ماترياليزم، شروع مي‏شود. گناه اوليه نيز، به مفهوم آن نيست كه انسانها همه از ابتدا گناهكار و پست و ملعون و ضعيف‏اند و تنها گروهي كشيش، مظاهر رسمي خداوندند. همچنين نيازي به فديه پسر خدا نيست بلكه ما به هدايت پيامبران خدا محتاجيم. قدرت خدا با قرباني كردن انسان، تجلّي نمي‏كند بلكه حقّ‏النّاس، فرع بر حقّ‏ا... است و رضاي خدا با خدمت به انسان و تامين حقوق مادي و معنوي مردم تامين مي‏شود. اگر در غرب، شرط توجه به خدايان ميتولوژي باستان و خداي مسيحيت قرون وسطي، رو برگرداندن از انسان بوده است در فرهنگ اسلام، انسانها، بندگان خدا، محترم و ذوي‏الحقوق‏اند و اثبات كرامت انسان و حقوق مادي و معنوي او با اثبات خدا و نبوّت، آغاز مي‏شود.

 

انسانِ اسلام، قدرت تغيير سرنوشت خود و تغيير جامعه و طبيعت را دارد و خداوند اين قدرت را به او داده است، او را آزاد و مختار و بنابراين "مسؤول" آفريده و در عين حال با "عقل" (پيامبر درون) و انبياء الاهي از ابراهيم و نوح تا موسي و عيسي و محمد (ص)، به او آموخته است كه راه حفظ كرامت انسان، نزديك شدن به خداوند و اجتناب از گناه و ظلم و كفر است و اسلام كه شامل عقائد، اخلاق و عبادات و قوانين فردي و اجتماعي (در حوزه‏هاي سياست، حقوق و اقتصاد) است، سراسر براي حفظ و احياء كرامت و حقوق انسان آمده است.

 

 

 

اسلام و مدرنیته 2

جمعه هفدهم خرداد 1387

 

اسلام و مدرنيته(1)

(حسن رحيم پور ازغدي)

 

اشاره: روزهاي 24 تا 26 اكتبر سال 2002 دانشگاه تورنتو شاهد برگزاري سميناري تحت عنوان مدرنيسم از ديدگاه اسلام و مسيحيت بود. اين سمينار با همكاري فرقه منونايت از فرق مسيحيت و موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني قم برگزار شد. 8 مقاله علمي توسط استادان و دانشجويان مسلمان و مسيحي ارايه گرديد. رحيم پور ازغدي، حميد پارسانيا از ايران و جيمز رايمر و ليديا هاردر از كانادا از جمله سخنرانان اين سمينار بودند. حسن رحيم پور ازغدي با مقالة «مدرنيته، آري و نه!» و حميد پارسانيا با مقالة « از عقل ابزاري تا عقل قدسي» در اين همايش حضور يافتند.

 

در اينجا مشروح سخنراني دانشمند فرهيخته دکتر رحيم پور ازغدي از نظر مخاطبين محترم مي گذرد :

 

آقايان، خانم‏ها، بسيار خوشوقتم كه فرصت گفتگوي علمي با برخي اساتيد برجسته كانادا و آمريكا اينجا در دانشگاه تورنتو فراهم آمده است. از همه حضار محترم، از پروفسور جيمز رايمر، دكتر ديويد شنگ، خانم سوزان كنل‏هاريسون، خانم دكتر ليديا نيوفلدهاردر، جان هوور وساير اساتيد محترم و دانشجويان عزيز، پيشاپيش تشكر مي‏كنم. هر چه پنجره فرهنگ ها و اديان بر روي يكديگر گشوده‏تر باشد بيشتر معلوم مي‏شود كه گمشده حقيقي همه بشريت، يكي است و اگر اين گفتگوها در سطح جهاني، فعال‏تر مي‏بود امروز شايد بشريت مجبور نبود كه بيش از زبان، از دست ها و سلاح هايش استفاده كند. اميدوارم كه گفتگوهاي آكادميك ميان جهان اسلام و مسيحيت ادامه يابد و نقاط اشتراك و نيز نقاط تفاوت، واضح و مستدّل شود، نقاط مشترك، ما را به يكديگر نزديكتر مي‏كند و نقاط اختلاف نظر هم چيزي از دوستي ما كم نخواهد كرد بلكه راه تفكر و دغدغه جستجو را بيشتر باز خواهد كرد. در اين دو جلسه خواهم كوشيد چهار نكته را به بحث بگذارم. يكي ابهام در مفهوم مدرنيزم است. زيرا مشكل نخست، تعريف مدرنيزم است. نكته ديگر، وضعيت دوگانه ما در برابر مدرنيته است كه پاسخ "آري و نه" به آن مي‏دهيم نه پاسخ "آري يا نه".

در دو عنوان ديگر بحث، به اپيستمولوژي مدرنيته و نسبت انسان و خدا در مدرنيته خواهم پرداخت و اميدوارم در فرصت پاسخ به سوالات‏اساتيد و دانشجويان عزيز، اگر ابهامي در عرائض من بدليل كمبود فرصت، باقي ماند برطرف شود و در هر حال آماده هستم تا نكات تازه‏اي از شما دوستان بياموزم. من بحث را با پرسشي تاريخي از ابهام مفهوم مدرنيزم آغاز مي‏كنم؛

 

1 ـ گزارش تاريخي: ابهام در مدرنيزم و پست مدرنيزم

مدرنيته را از جهت ابهام و كشداربودن به آكاردئوني تشبيه كرده‏اند كه بلند و كوتاه مي‏شود و با آن موزيك‏هاي متنوع مي‏توان نواخت. اين كلمه برچسبي است كه بر امور متعدد و گاه متناقض زده مي‏شود. و اگر در غرب مسيحي، ابهامي را رفع مي‏كند، در شرق اسلامي، ابهاماتي مي‏آفريند.

براستي امر مدرن از غيرمدرن، با چه چيز، تفكيك مي‏شود؟! آيا با زمان خاص و دقيق تاريخي؟! آيا با فيلسوف، متكلم يا هنرمند خاصي؟! آيا با سرزمين ويژه‏اي؟! مدرنيته آيا در قرن 14 و 15 با رنسانس و بازتوليد اومانيزم باستاني در ايتاليا آغاز شده و يك پديده در عرصه ادبيات، هنر، مجسمه‏سازي و نقاشي است؟! آيا در قرن 16 و با رفرماسيون مذهبي و پروتستانيزم و جنبش نفي كليساي كاتوليك روم در آلمان و انگليس، در گرفته است؟! آيا در قرن 17 و اوايل قرن 18 با نظريات دكارت، كانت، هابز، لاك، گاليله و نيوتن، هويت يافته؟! يا اواخر قرن 18 و قرن 19 با انقلاب صنعتي و پيدايش كارخانه‏ها و صنايع جديد و شهرنشيني و... در اروپا پديد آمده است؟! و يا با نظريه‏هاي سياسي جمهوري خواهانه فرانسه و آمريكا؟! آيا رئاليسم گوستاوكوربه، سمبل نقاشي مدرنيستي است يا امپرسيونيسم كلودمونه يا اكسپرسيونيزم تجريدي پولاك؟! آيا ادبيات مدرنيستي، نوع روايت ويرجينياولف و جيمزجويس است يا ارنست همينگوي؟! آيا موسيقي مدرن، صداهاي غيرهموزن آرنولد شوئنبرگ است يا آثار استراوينسكي؟! آيا معماري مدرن، آثار لوكوربوزيه است يا والتر گروپيوس؟! آيا مدارا وتولرانس، مظهر مذهب مدرن است و در قرن 16 كه قرن اصلاح مذهب است، آيا مدارا بيشتر شده است؟! و مذهب مدرن، كداميك از مذاهب پديد آمده در قرن 16 اروپاست؟! و خروج از ولايت كليسا با كدام مقصد اصلي و ايجابي صورت گرفت؟!

معرفت‏شناسي مدرن، معرفت‏شناسي استقرائي بيكني (Induetion) است يا شناخت قياسي (Deduction)دكارتي؟! آيا تجربه‏گرائي كلاسيك انگليسي و نگاه خشك پوزيتيويستي به عالم و آدم، يا نگاه رمانتيك به انسان و جهان، كداميك مدرن است؟! دستگاه شناخت لاك يا بار كلي؟! هيوم يا اسپينوزا؟! و يا روش انتقادي كانت؟! كدام اپيستمولوژي، مدرن‏تر است؟! آيا شكاكيت و نسبي گرايي جديد فرانسوي يا اصالت تجربه انگليسي، يا ايده‏آليسم آلماني يا پراگماتيزم آمريكايي كدام فرزند اصلي مدرنيزم‏اند؟! مدرنيته، منادي امكان شناخت صد در صد است يا امتناع صد در صد شناخت؟!

در برجسته‏ترين مكاتب اجتماعي جديد غرب، فاشيزم، استالينيزم و ليبراليزم، كدام مدرن ترند؟! اين هر سه، محصول مدرنيته‏اند و اتفاقاً هر سه با شمائل امپرياليستي در قرن بيستم به سروقت جهان اسلام آمده‏اند و ما هر سه را تجربه كرده‏ايم. در فلسفه سياسي، آيا تمركز قدرت هابز، "دولت مدرن" است يا تكثّر قدرت و تفكيك قواي منتسكيو؟! آيا قرارداد اجتماعي روسو يا ليبراليزم جان لاك و يا سوسياليزم ماركس، كدام مدرن‏اند؟! يوتوپيا يا ضدّ يوتوپيا؟ ايدئولوژي يا نفي ايدئولوژي؟! دمكراسي يا توتاليتريزم؟ سرمايه‏داري بازار آزاد يا سرمايه‏داري دولتي؟! كاپيتاليزم يا سوسياليزم؟! اصالت فرد يا جمع؟! برابري خواهي يا نفي عدالت توزيعي و دفاع از نظم خودجوش (گالاتاكسي)؟! ناسيوناليزم و مفهوم دولت ـ ملت يا انترناسيوناليزم و جهاني شدن؟! آيا اخلاق ستيزي و شخصي كردن ارزش‏ها يا اخلاق سازي غيرديني؟! آيا اخلاق عملي كانت، مدرن است يا اخلاق پوزيتويستي كارناپ؟! آيا چون بنتام و ميل، "خيراخلاقي" را به "لذّت و سود" (فردي يا جمعي)، ارجاع دادن، تفسير مدرن اخلاق است يا تحويل اخلاق به عاطفه و احساس يا شهود؟، اخلاق طبيعي، اخلاق تكاملي و تطوّرگرايي يا نيهيلزم اخلاقي؟ پذيرش كداميك، جواز ورود به مدرنيته است؟!

اخلاق را روبناي ابزار توليد بدانيم يا به نيروي وجدان روسوئي، اعتماد كنيم تا مدرن باشيم؟ جهاني سازي و غربي‏سازي يا پلوراليزم جهاني، كدام مدرن‏تر است؟ آيا حقوق وضعي يا حقوق طبيعي و يا حقوق عرفي، كدام مدرن است؟ "سودگرايي" يا "خردناب" يا "قرارداد"، كدام منشاء "حقوق بشر" مدرن است؟ پوزتيويزم حقوقي، نسبي‏گرايي و يا واقع گرايي در مبناي حقوق بشر؟!

مي‏بينيد كه در حوزه نظري، صدها ابهام در پَس كلمه "مدرنيته" وجود دارد.

اگر بگوييد كه "مدرنيته"، چيزي شامل همه اين ايده‏هاست، پس آنگاه معلوم مي‏شود كه مدرنيته، در واقع، نه يك گفتمان، بلكه مجموعه‏اي از پاسخ‏هاي متناقض به گفتمان قبلي يعني "فرهنگ اروپايي مسيجي قرون ميانه" بوده است، يعني "نـه" گفتن به نظام مسيحي، فئودالي اروپا و حركت در جهت عكس آن در قالب تحولات مؤثري در چهار حوزه اپيستمولوژي، انتولوژي، انسان‏شناسي و تكليف‏شناسي (حقوقي و اخلاقي) بروز كرده است و به عبارت ديگر، دري باز شده كه همه اين مفاهيم متناقض و پراكنده، ظرف پانصد سال گذشته بتدريج جايگزين مسيحيت پنج قرن پيش شده است.

در اين صورت، پس آيا مدرنيته، يك بحران در جواب بحران قبلي است؟ يه يك معنا، شايد. اما به معنايي كه من به آن خواهم پرداخت "مدرنيزم"، عليرغم همه ابهام و اغتشاشي كه در مفهوم خود دارد، يك ايدئولوژي متصلب با جنبه سلبي شديدالّلحن است و خود به "دُگما"ي جديدي تبديل شده است.

البته اين نكته چيزي از ابهام در جنبه ايجابي "مدرنيته"، كم نمي‏كند و بي‏شك، ابهامي كه در مفهوم پست‏مدرنيزم است نيز ريشه در ابهام مفهوم "مدرنيته"، دارد، در اواخر قرن بيستم، به هر چيزي، "پُست مدرن" گفته شده است: از هنر و اخلاق و اقتصاد و سياست و تاريخ و الهيات و كيهان‏شناسي و روش‏شناسي و وسايل ارتباط جمعي تا آرايش مو و لباس.

شايد جنبش "پسا ساختارگرايي" كه حدود 40 سال قبل در فرانسه اعلام موجوديت كرد تنها يكي از علايم پايان ايدئولوژي مدرنيته بود، و فعاليت‏هاي پلوراليستي، نسبي گرا، فمينيستي و نقد مدرنيسم ادبي، جنبش محيط زيستي و... علايم ديگر آن بود كه در جهت شالوده شكني مدرنيته و برخورد با جزميت مدرنيستي در گرفت و مدرنيزم را نوعي فوندامنتاليزم و بنيادگرايي و ناكجاآبادگرايي بربادرفته و افشا شده ناميد. مسأله به نقدهاي ادبي، محدود نماند بلكه نيهيليزم، از شكم مدرنيزم، بيرون آمد و مدرنيته و مدرنيزم، پروژه پايان يافته‏اي دانسته شد كه صدمات غيرقابل جبراني به غرب و بشريت وارد كرده است و غرب از چاه قرون وسطي و سنت مسيحي كاتوليك به چاله مدرنيزم دنيازده و شهوتران در غلتيده است و حال بايد اين راه حل جديد نيز نفي شود. سلطه طبقاتي سرمايه‏داران كه از نتايج مدرنيزم صنعتي بود و به كالاپرستي، از خودبيگانگي، سلطه پول، شيئي گشتگي انسان و فاصله‏هاي طبقاتي شديد و تبعيض انجاميده بود، يكي از نقاط مورد حمله در گفتمان مدرنيته ليبرالي و سرمايه‏داري بود كه از سوي گرايشات چپ و به ويژه ماركس طرح شد. تبديل جامعه عقلاني مدرن به قفس آهنين و بوروكراتيزه شدن سلطه سرمايه‏داري، و ابزار شدن انسان و له شدن او زير چرخ‏هاي ترقي و توسعه و اسارت جديـد انسان، نقـد ديگري بـود كه ابتـدا از سـوي ماركـس سرمايه‏داري (ماكس وبر) و پاره‏تو و موسكا به عنوان "اعترافات"، طرح شد و سپس حلقه فرانكفورت و ديگران به نحو دقيق‏تر و شجاعانه‏تري آن را ادامه دادند.

پيدايش "جامعه مدرن آنومي"، سرگشتگي اخلاقي، درهم شكستن ارزش‏ها و فقر اخلاقي و معنوي نيز جزء عوارض مدرنيسم بود كه توسط جامعه شناساني چون دوركهايم مطرح مي‏شود و البته اين مشكلات با پيشنهادات او چون تشكيل گروههاي مدني و تقسيم كار اجتماعي و... نيز حل نشد بلكه بغرنج‏تر شد.

نقدهاي هگلي چه از سوي هگليان جوان، و حتي هگلي‏هاي راست به جامعه مدرن سرمايه‏داري و انحطاط‏هاي بزرگي كه پتانسيل عقل مدرن را تمام شده، اعلام كردند، نقاط ديگري از آسيب پذيري مدرنيته را نشان داد و امروز، اساساً معرفت‏شناسي مدرنيته كه نقطه شروع مدرنيزم است، اساساً زير سؤال رفته است و پست مدرنيستها، از چيزهايي سخن مي‏گويند كه هر يك براي تخريب مباني فكري ايدئولوژي مدرنيته، كافي است؛ از تلقي علم به عنوان جزئي از فرهنگ، نفي مفاهيم كليدي، وابستگي علوم اجتماعي و انسان‏شناسي به متن، مركز زدائي از علم، نفي پارادايم علمي واحد و قواعد عام، پايان يوتوپياي مدرنيته، نفي امكان استقلال فرد و فردگرايي قرن هفدهمي، نفي فهم‏پذيري كل جهان اجتماعي، نفي عقلانيت رفتارها و نفي "ســوژه" به عنوان پايه فلسفي ايدئولوژي مدرنيته و پايان فراروايت‏ها.

فلسفه اروپايي‏بعد از هايدگر و بعد از فلسفه تحليلي ويتگنشاين و ابرهاي پراكنده ديگري به تدريج به يكديگر متصل شدند و عقلانيت ابزاري سرمايه‏داري و فردگرايي ليبرال را مخدوش كردند، امكان ادراك، حتي ادراكِ "خود"، گرچه از نوع مدرن آن، زير سؤال مي‏رفت و داوري جزمي له يا عليه هر ارزشي ناممكن شده است. پست مدرنيزم تاريخي از تغيير بنيادين سازمان‏هاي اجتماعي، سياسي مدرنيته و فرهنگ آن خبر مي‏دهد، پست مدرنيزم روش شناختي، بنيادهاي معرفت مدرن غربي را متزلزل مي‏خواند و ديگر هيچ وحدت و غايتي در عالم و آدم نمي‏بيند، نه از نوع مادي و كور و نه از نوع الاهي و ديني آن. متلاشي شدن خانواده، ترويج مفاسد اخلاقي، سقط جنين، همجنس بازي، شهوت پرستي در محراب نفس و نفي همه اصول اخلاقي و ارزش‏هاي ديني اجتماعي نيز جزء فرآورده‏هاي مدرنيته، خوانده شده است.

برخي معتقدند كه مدرنيزم، جنبشي عليه اروپاي مسيحي و فئودالي بود و پست مدرنيزم، مرحله انكار مدرنيزم و اعلام پايان پروژه و بن بست انساني است.

اما من در اينجا تنها از خود متفكران غرب، نقل قول كردم و هنوز نمي‏خواهم قضاوت ارزشي و داوري اخلاقي يا... در باب سنت‏هاي مسيحي، مدرنيزم يا پست مدرنيزم كرده باشم كه آيا هر يك نسبت به قبلي، پديده‏اي لزوماً متعالي‏تر و متكامل‏تر است يا نازل‏تر و يا هيچ.

نخستين سوالي كه اينك بدان مي‏پردازم آن است كه آيا "مدرن"، در قياس با سنت‏هاي اروپايي و مسيحي، مدرن است يا كليشه‏اي عام و بشري است كه نسبت به همه فرهنگ‏ها و اديان ـ و در اينجا به ويژه، "اسلام" ـ مضمون غربي مدرنيته، لزوماً مدرن و مترقي و تازه است؟!

بي‏شك عليرغم همه ابهامات و تشتّت در تعريف مدرنيته، مي‏توان به برخي از مهم‏ترين شاخص‏هاي آن در آثار كلاسيك مدرنيته اشاره كرد كه در ذيل عناويني چون رنسانس، انقلاب صنعتي، اومانيزم، رفورميزم مذهبي و پروتستانتيزم، ليبراليزم، روشنگري و نقد سنت‏هاي محافظه‏كار كليسايي ذكر شده‏اند. من اين شاخص‏ها را علي‏الاصول در دو دسته معرفتي و عملي دسته‏بندي كرده‏ام. مفاهيمي چون عقلگرايي، علم‏گرايي و استقراء و تجربه، شكاكيت در الهيات مسيحي، عقل ابزاري، تكنولوژي و ماشينيزم، شهرنشيني و تقسيم كار و تفكيك نهادها و بوروكراسي، فردگرايي، اومانيزم، آزادي، سكولاريزم، دمكراسي ليبرال، سرمايه‏داري و بازار آزاد، مصرف گرايي، ترقّي و توسعه مادي، تقريباً همه اين مفاهيم در اروپا براي نخستين بار در تعارض صريح فرهنگ مسيحي و ساختار معيشتي و اقتصادي قرن‏هاي پيشين اروپا وارد عرصه فرهنگ و تمدن غرب شده و آن را متحول كرده‏اند. همه اين مؤلفه‏ها را شايد بتوان در دو نقطه كانوني، متمركز كرد كه يكي تعريف عقل (توانايي و حدود معرفت انساني) و ديگري تعريف انسان (حقوق و كرامت انسان) است و نظريه پردازان برجسته غرب كه بدون آنكه خود در قرن‏هاي قبل بدانند، ما امروز آنان را تئوريسين‏هاي مدرنيته مي‏خوانيم، مدعي كشف دوباره قدرت عقل انسان و نيز حقوق او بوده‏اند.

 

2- اپيستمولوژي مدرنيته:

در باب شناخت، دو جريان بيكني و دكارتي را بديلهاي اپيستمولوژي قرون وسطي دانسته‏اند كه عاقبت بنحوي در پروژه كانت، به يكديگر رسيدند و لذا "كانت" را "فيلسوف مدرنيته" خوانده‏اند.

اسلام، سه سطح از "شناخت" يعني معرفت حسّي، معرفت عقلي، معرفت شهودي را به رسميت مي‏شناسد و معرفت وحياني را با مضاميني از سنخ هر سه حوزه معرفت (حسّي، عقلي، شهودي) و حوزه‏هاي فراتر از آن، منبع مستقلّ معرفت مي‏داند. بخشي از حقائق عالم، از نوع محسوسات، معقولات، مشاهدات و... كمابيش در دسترس افراد بشر است كه در صورت تعليم و تربيت، اين ادراكات، افزايش مي‏يابند، همچنين انضمام اين ادراكات به يكديگر، ادراكات مركب و پيچيده‏تري پديد مي‏آورد و در هر حال، افزايش هيچيك از علوم تجربي، عقلي و تجربيات باطني، اگر با متد صحيح، صورت گيرد تعارضي با وحي ندارد و در عين حال، برخي گزاره‏هاي معرفتي و ضرورتهاي عملي متعالي‏تر وجود دارند كه جز از طريق "وحي"، قابل كسب نيستند.

ادراك حسّي، ابتدائي‏ترين نوع درك بوده و در حوزه خود، معتبر است و فقدان هر حسّ به فقدان بخشي از آگاهي‏ها مي‏انجامد زيرا محسوسات را بدون وساطت حسّ، عقل به تنهائي نمي‏تواند درك كند. اما بدون عقل نيز، ادراك حسّي، بي فايده و بي‏سرانجام خواهد بود. نه از خطاي حواسّ، بي‏اعتباري درك حسّي را مي‏توان نتيجه گرفت و نه بدون كمك عقل، اعتبار ادراك حسّي، قابل اثبات خواهد بود. بنابراين بايد نه چون آمپريستها و به ويژه پوزتيويستها، شناخت حسي را مطلق كرد و نه چون دكارت، منكر اعتبار شناخت حسّي شد. شناخت حسّي، معتبر است اما اگر منكر شناخت حضوري و بديهيات شديم، هيچ تجربه و احساسي، منشاء علم نمي‏شود و كل علوم تجربي، غيرقابل توجيه شده و منطقا فرومي‏پاشند و هيچ قانون علمي نخواهيم داشت بعلاوه خطاپذيري حسّ، امر تجربه شده‏اي است و علوم غيرتجربي هم اعتبار خود را از شناخت حسّي نمي‏گيرند. تجربه و استقراء در حوزه محسوسات، مفيدند اما مستغني از عقل نيستند، خطاپذيرند، محدود به زمان و مكان خاصّ‏اند، جزيي‏اند، ظاهربين‏اند، متاثر از شرايط بدني و نفساني انسانند و در عين حال، با رعايت همه شرائط و در حوزه خود و حدود خود، محترمند.

ادراك عقلي، منشاء اساسيترين معرفتهاي بشري است. بدون عقل، دين نيز نه قابل اثبات و نه قابل درك است. عقل، يك ارزش بنيادين است و حتي امور تعبّدي اسلام، مبناي عقلي دارند. ما به صدق گزاره‏هاي اسلامي معتقديم و "حقّانيت" را در گزاره‏هاي خبري، مترادف با "صـدق" مي‏دانيم و "صـدق" را علاوه بر "صدق اخلاقي" به مفهوم "صدق منطقي و فلسفي" مي‏دانيم كه البته اعمّ از "صدق تجربي" است و به مفهوم صرفا "انسجام دروني گزاره‏ها" براي توجيه باور نيز نيست تا يك "افسانه منسجم" را نيز صادق بدانيم.

متفكران مسلمان، عقلگرايند گرچه دكارتي نيستند و عقل را كافي و خودكفا نمي‏دانند. به عبارت ديگر اولاً شناخت حسي را انكار نمي‏كنند و ثانيا اعتبار "گزاره‏هاي عقلي محتاج به استدلال" را بر اعتبار "گزاره‏هاي عقلي بي‏نياز از استدلال" (چون امتناع تناقض يا رفع تناقض، امتناع انفكاك معلول از علت تامّه، اصل هوهوية، حمل اولي و... اوليات و وجدانيات) مبتني مي‏كنند و اعتبار "گزاره‏هاي بديهي عقلي" را كه ـ يقيني‏اند - ذاتي و يا ناشي از شناخت شهودي مي‏دانند كه خطاناپذير است زيرا واسطه‏اي در كار نيست مگر آن كه خطا در تفسير آن صورت گيرد.

به عبارت ديگر، قضاياي وجداني (من هستم، مي‏ترسم، شك دارم) خطاناپذيرند چون گزاره و واقعيت، هر دو نزد ما حاضرند. در خطاناپذيري "قضاياي منطقي" كه حاكي و محكّي، هر دو در ذهن‏اند (مفهوم انسان، كلي است.) و يا قضاياي تحليلي كه مفهوم موضوع و محمول، در آنها يكي است، نيز بحثي نيست. بديهيات ثانويه نيز از بديهيات اوليه، استخراج مي‏شوند. پس صدق گزاره‏ها، يا با شهود و بداهت و يا با استدلال منطقي مبتني بر آنها، احراز مي‏شود و بسياري از معارف اصلي بشري (اعمّ از ديني و غير ديني) با همين روش، قابل درك است.

گزاره‏هاي اسلامي با چنين ادراك عقلي، نبايد تعارضي داشته باشند و معتقديم كه نه تنها چنين تعارضي ندارند بلكه مستقيم يا غير مستقيم، به عقل، مستظهرند و "اعتبار شرعي و ديني" به چنين ادراكات عقلي داده و از عقل، حمايت كرده و آن را جزء منابع دين دانسته‏اند.

بنابراين از منظر اسلام، ميوه ممنوعه در بهشت، عقل و علم نبوده‏اند بلكه عقل، پايه اسلام است و خود نيز در سايه اسلام رشد كرده است. علوم تجربي و استقراء نيز حتي اگر براي كسب قدرت و فايده (مفاهيم بيكني) به كار روند مشروط به آن كه به "حقيقت"، "عدالت" و "اخلاق"، پشت نكنند، نه تنها حرام و تابو نيستند بلكه مورد تشويق اسلام بوده‏اند. اين است كه تعارض "علم و دين" يا "عقل و دين" در جهان اسلام، بعنوان مسائل عمده‏اي مطرح نشدند و تنها پس از ترجمه از الاهيات غرب، مورد بحث متفكرين مسلمان در قرون اخير قرار گرفته‏اند و به همين دليل است كه هم علوم تجربي و فنّاوري و هم علوم عقلي و فلسفي در سايه اسلام، رشد كرده و باليدند. در اسلام، حتي اعتبار ادله نقلي و مرجعيت ديني نيز با عقل، اثبات و يا تأييد مي‏شوند و شرط "عدم مخالفت با عقل"، جزء شروط اعتبار گزاره‏هاي ديني ماست و معتقديم گزاره‏اي مخالف با عقل در سراسر قرآن كريم و سنّت قطعي پيامبر (ص) وجود ندارد. ما در سراسر معارف اسلامي، داوري عقل را لازم مي‏دانيم و البته آن را كافي نمي‏دانيم و محدوديتهاي عقل را نيز در نظر داريم و اين بدان معني است كه "وحي"، مضامين فراتر از "عقل" را دراختيار مي‏نهد زيرا عقل، محدوديت هايي دارد و خطاپذير نيز هست اما هيچ يك از مفاهيم وحي اسلامي با عقل، درنمي‏افتد و ناسازگار نيست.

اگر "عقل"، پيامبر باطني و "پيامبران"، عقل ظاهري‏اند و اگر وحي و عقل، راههائي براي درك مراتب گوناگون "حقيقت"اند پس نمي‏تواند ميان آنها تعارضي باشد و اگر تعارضي ديده شود، بدوي و ظاهري است.

خداي اسلام، در تاريكي مجهولات علمي و معضلات عقلي، اثبات نشده تا با پيشرفت علوم يا عقل ورزي بشر، عقب نشيني كرده و كوچك و محو شود بلكه پيشرفت عقول و علوم، همواره مويدات بيشتري بر عقائد اسلامي مي‏افزايد و هيچ تجربه عملي و آزمايش طبيعي، نقض هيچ يك از مدعيات اسلامي را اثبات نكرده است.

ما در اسلام، نه به "سمبليك دانستن زبان دين" و نه به "تفكيك قلمروي ايمان و تجربه ديني از قلمروي عقل"، محتاج نشديم زيرا اسلام نه براساس طبيعيات ارسطو، الاهيات خود را بنا كرده بود، نه با هيئت بطلميوسي، گره خورده بود و نه زمين را مركز جهان مي‏دانست و نه كشف قوانين طبيعت را به منزله نفي خالقيت يا قدرت خدا مي‏دانست و بنابراين هيچ يك از كشفيات گاليله، كپرنيك، براهه و كپلر و نيوتن، نه تنها منافاتي با الاهيات اسلامي ندارد بلكه بخشي از اين كشفيات، از ابتدا جزء مدّعيات اسلام بود و يا توسط متفكران مسلمان، اعلام شده بود و در جهان اسلامي، كسي از آن، بوي زندقه و كفر، استشمام نكرده بود. ادعاي نظام عمومي مكانيك و عقلاني ديدن جهان فيزيك، هيچ يك، جهان بيني اسلامي را نلرزانده بود تا "كفـر"، تلقي شوند. مفاهيم اسلامي در باب خدا و ماوراء الطبيعه، قابل تبيين عقلي بود و نيازي به خشونت و تفتيش عقائد نداشت. اسلام، تصويري انساني از خدا ارائه نداده بود تا خداي او، به قول كُنت، خداي دوره كودكي بشر باشد و پس از بلوغ عملي و عقلي بشر، متروكه شود. خداي اسلام در گوشه‏اي از عالم، پنهان نشده است بلكه خداي همه عالم است و با همه اشياء، نسبت مساوي دارد و همه اشياء بدون استثناء، مظهر قدرت و علم و حكمت و مشيت او و آينه جمال و كمال و جلال اويند و در اين خصوص، فرقي ميان پديده‏هائي كه علتشان براي ما آشكار يا پنهان است، وجود ندارد بلكه جهان با همه علل و اسباب طبيعي و فوق طبيعي‏اش وابسته به اوست و او بر زمان و مكان، مقدم است و همه چيز، فيض اوست. خدا در رديف علل طبيعي نيست تا اگر علل طبيعي پديده‏اي كشف شد، خدا انكار شود بلكه جهان و همه علتها و معلولها و مكشوفات بشر و خود بشر يكسره، كار خداوند است. خداوند، علت نخستين به معناي طبيعي نيست تا استثنائي بر "قاعده علّيت" بوده و يا خود، علّت خود باشد و يا فرض "علّت نخستين"، مستلزم تناقض گردد بلكه او اساسا معلول نيست تا محتاج علت باشد.

معرفت‏شناسي كانت نيز كه از شاخصهاي برجسته مدرنيته دانسته شده و مقولات دوازده‏گانه كانتي را بر همه چيز حاكم ساخت، عملاً مشكلي از معرفت و آگاهي را حل نكرد بلكه راه شناخت را در واقع، مسدود ساخت.

كانت دانست كه صرفا با معقولات اوليه (برگرفته از محسوسات)، "علم" پديد نمي‏آيد ولي معقولات ثانيه (اعم از مفاهيم منطقي و فلسفي) را كاملاً ذهني و جزء ساختمان ذاتي ذهن دانست و خطاي او همينجاست. زيرا نه ذهن، پيش‏ساخته‏اي دارد و نه همه معقولات موجود در ذهن، صددرصد ساخته ذهن و به كلّي، منقطع از خارجند. او زمان و مكان را نمي‏تواند تعريف كند و در عين حال "علم" را واقع در ظرف زمان مي‏داند حال آن كه علم، گرچه در زمان خاصي پديد آيد و مبادي و مقدماتش، امور زماني باشد ولي خود علم، گرفتار زمان نيست و بعبارت ديگر، زمان، ظرف علم است نه قيد علم. بعلاوه كه زمان نيز حالت جسم است نه مفهوم صرفا ذهني.

بعلاوه، مقولات ذهني كانت، چگونه صددرصد ذهني و ساخته ذهن‏اند و در عين حال، بر اشياء خارجي، منطبق مي‏شوند؟ و اين ارتباط و انطباق چگونه ميان امور ذهني محض كه به نظر او منشاء خارجي ندارند با واقعيات خارجي پيدا مي‏شود؟! و در اين صورت چه ارتباطي ميان عالم و معلوم خواهد بود؟!

همچنين اگر كانت معتقد است كه ماده "علم"، در خارج از ذهن، وجود دارد و سپس با مفاهيم ذهني، تركيب مي‏شوند پس لااقل در اين مورد، پذيرفته است كه علّيت (تاثيرو منشائيت "ماده خارجي" براي "مفهوم ذهني")، صرفا يك امر ذهني نيست بلكه منشاء عيني دارد و اين نقضي بر مقولات فاهمه اوست. بعلاوه كه اگر علّيت را صرفا صورت ذهني بداند، نمي‏تواند وجود جهان را اثبات كند و به شكّاكيت افراطي و سوفيزم خطرناكي در مي‏غلطد زيرا بدون پذيرش "علّيت"، اثبات واقعيت جهان چگونه صورت مي‏گيرد؟! مگر تصوير ذهني ما از جهان، معلول وجود خود جهان نيست؟ و بدون جهان، تصوير ذهني جهان چگونه ممكن است؟! پس آيا اين علّيت را نيز مي‏توان صرفا تصويري ذهني دانست؟ در اين صورت، چگونه جهان واقعي، اثبات مي‏شود؟! كانت، علم را در غرب براي هميشه از واقعيت، جدا كرد و ادراكات انساني را صرفا ذهنيات او خواند و اين، شكل جديدي از سوفيزم بود كه باز توليد شد.

 

اگر ما اپيستمولوژي كانت را مورد انتقاد قرار دهيم بنابراين در واقع، بسياري تحولات بعدي در حوزه فلسفه، كلام، اخلاق، عرفان، سياست و حقوق را نيز مورد نقد قرار داده‏ايم. گرچه عقلگرائي دكارتي و تجربه‏گرائي بيكن و هيوم و لاك و سپس تلفيقي از اين دو بدست كانت، راههاي مختلف با نتايج متضادي بودند اما همگي در نفي الاهيات مسيحي و ارزشهاي كليسا، مشترك بودند و آنچه بعدها به تدريج، جايگزين شد، نه عقلگرائي بلكه نوعي "تجربه‏گرايي توام با متن شكاكيت" بود كه امروز بخش اعظم جهانِ اصطلاحا مدرن غربي را تحت سيطره خود گرفته است.

 

 

 

اسلام و مدر نیته 1

جمعه هفدهم خرداد 1387

 

اسلام و مدرنيته1)

(حسن رحيم پور ازغدي)

 

3- اصلاحات مذهبي:

بُعد ديگر مدرنيته، رفورميزم مذهبي و جنبش ضد كليساي كاتوليك رومي دانسته شده است. اختلافات اصلي بر سر اعتراض به تشريفات دعا، سلسله مراتب كليسا، اتوريته پاپ، اعترافات و خريد و فروش گناهان و بهشت و جهنم، تجرّد كشيش‏ها، چگونگي تفسير آئين عشاء رباني، فساد مالي و اخلاقي درون كليسا، غسل تعميد كودكان ترجمه انجيل و حق قرائت فردي آن و "خودكشيشي"، خشونت‏هاي مذهبي، تثليث، گناه نخستين، شمائل مذهبي، ميوه ممنوعه، و... بوده است كه به انشعابات گوناگون مسيحي منجر شد. ما اين بُعد از مدرنيته را چگونه مي‏بينيم؟!

 

اسلام در اين خصوص، بدون ترك آخرت و زهد و تقوي و اخلاق و بدون تشويق به دنياپرستي، دعوت به اصلاح امور دنيا مي‏كند. اولاً در اسلام، طبقه اجتماعي و كاست‏هايي به نام "روحاني" يا "كشيش" نداريم و مسجد بر خلاف كليسا، يك نهاد به مفهوم جامعه شناسي آن نيست و در آن، تشريفات و سلسله مراتب واتوريته‏هاي اسرارآميز، وجود ندارد. تنها اتوريته و مرجعيت معتبر، اتوريته "علم" و "تقوي" است و علما دين، نه طبقه خاصّي‏اند و نه درگير تشريفات ويژه‏اي. هركس مي‏تواند بدون هيچ تشريفات به مدارس ديني رفته و عالي‏ترين مراتب علمي و اخلاقي را طي كند. گرچه در جامعه ، گاه تشريفات مذهبي و القاب اجتماعي در اين باب، پديدمي‏آيدامامتن‏اسلام، هيچ قيدوبندي دراين‏خصوص ندارد،نه‏شرط‏لباس،نه‏شرط‏طبقه،نه‏شرط مليت و جنسيت.

 

عالي‏ترين مقامات ديني بايد بالاترين صلاحيت‏هاي علمي و اخلاقي و ساده‏ترين زندگي‏ها را داشته باشند و متواضع، مردم دوست، ساده زيست، مهربان و شجاع و پاسخگوي سوالات عقيدتي، اخلاقي و عملي مردم باشند، هيچ امتياز مالي يا دنيوي بيشتري نداشته باشند بلكه بايد در كنار محرومان، درصدد گسترش عدالت اجتماعي و اخلاق انساني باشند. دعا و توبه، هيچ تشريفات خاصي و نياز به وساطت روحانيون ندارد. بطور فردي يا دسته‏جمعي مي‏توان توبه كرد و اعتراف به گناه نزد ديگران و از جمله، روحانيون، جائز نيست. اين اعتراف تنها بايد در محضر خداوند و صادقانه صورت گيرد. دعا و قرآن را با صداي خوش خواندن، بهتر است اما نبايد تكيه بر صوت و صورت شود و محتواي كلمات، تحت‏الشّعاع لحن و صدا قرار گيرد. نماز و دعا و تلاوت كتاب مقدس اسلام همراه با موزيك و جاذبه‏هاي فرعي كه بجاي عقل و قلب، گوش‏ها را بنوازد، نبايد انجام شود. بهشت و جهنم مسلمانان در دست روحانيون و قابل خريد و فروش و معامله نيست و هركس با اعمال، عقائد و اخلاق خود، بهشت يا جهنم خويش را مي‏سازد. آمرزش خداوند در دسترس همه است و مي‏توان خودرا با توبه و عمل صالح و نماز و روزه و كفاره جبران خطايا و خدمت به مردم، تطهير كرد و به سوي خدا بازگشت البته در كليه اين مراحل، نقش تعليم و تربيت از سوي علما دين، طبق اصل عقلايي "رجوع به عالمِ" انكار نمي‏شود و در مسائل تخصّصي، نظر علما، بر مردم، حجّت است چنانكه در پزشكي و ساير علوم چنين است. علما دين مي‏توانند ازدواج كنند و از مزاياي مشروع زندگي بهره ببرند اما از لحاظ مالي و اخلاقي بايد از بقيه مردم سالمتر، ساده‏تر و پاكتر باشند و وظائفي بيش از ديگران دارند.

 

گرچه انسانها از كودكي و بدو تولد در جامعه اسلامي، از حيث حقوقي و دنيوي، مسلمان محسوب مي‏شوند اما تكليف شرعي و مسؤوليت ديني، پس از بلوغ، متوجه دختران و پسران مي‏شود. متن قرآن را وحي خالص الهي و گزاره‏ها و تكاليف آسماني مي‏دانيم، ترجمه آن به زبانهاي ديگر را ممنوع نمي‏دانيم اما معتقديم كه ترجمه، قادر به انتقال همه مفاهيم نيست و نبايد به آن اكتفاء كرد، در عين حال، هر كسي، مخاطب قرآن است و حقّ خواندن قرآن، تفكّر در آن و نتيجه‏گيري از آن را دارد اما اگر اين استنباط، از ترجمه ساده، فراتر رفته و در برخي مسائل پيچيده‏تر صورت گيرد بايد با منطق استنباط كه يك منطق عقلي، زباني و عرفي است، سازگار باشد و جوانب كارشناسي آن رعايت شود تا تفسير غلط و خرافي از آن صورت نگيرد و تحريف يا آغشته به مفاهيم غير اسلامي نشود و از آن سوء استفاده در جهت فريب افكار عمومي نشود، اما اگر كساني با منطق استنباط و فهم، آشنا باشند، در چارچوب محكمات اسلام، مي‏توانند هر نظريه استدلالي را بدهند و آن را به بحث بگذارند بي‏آنكه تكفير شوند و لذا درباب تفسير قرآن و الاهيات، اظهارنظر كاملاً آزاد و بازار گفتگو، گرم است.

در مذهب ما، هيچ كارشناسي نبايد از كارشناس ديني ديگر، تقليد كند بلكه بايد نظريه خود را عرضه كند. چنانچه ايده‏آل، آن است كه حتي مردم عادي نيز نه تنها در عقائد اصلي خويش بلكه حتي در وظائف عملي، تقليد نكنند و خود، قدرت استنباط بيابند اما چون چنين امري نشدني است، در باب آداب عملي و عبادي، حقّ تبعيت دارند اما اين تبعيت را نيز به دليل عقلي و با جستجوي شخصي و انتخاب مرجع بايد مستند كنند ولي در هر صورت در ايمان و اصول عقائد، حقّ تقليد كوركورانه ندارند و بايد دليل ـ گرچه اجمالي ـ براي ايمان خويش داشته باشند.

 

گرچه ما مسايلي چون تثليث، عشاء رباني، غسل تعميد و شمائل مذهبي نداشته‏ايم تا در آن اختلاف كنيم اما البته موضوعات ديگري براي اختلاف نظر در جهان اسلام وجود داشته‏اند كه از نوع ديگري بوده‏اند مثلاً بزرگترين انشعاب در جهان اسلام، انشعاب بر سر مسأله "دين و دولت" و "عدالت" بوده است كه به آن خواهم پرداخت اما در باب روش گفتگو و حفظ وحدت در عين اختلاف، دستورالعملهاي مهمّي داريم. ما همه بشريت را بندگان خدا و خواهران و برادران خود مي‏دانيم اما به خصوص خداپرستاني چون مسيحيان را اعضاء نزديك‏تر به خود در خانواده اديان ابراهيمي مي‏شماريم. نوح (ع) و ابراهيم (ع) و موسي (ع) و عيسي (ع) را انسانهاي برگزيده و پيامبران بزرگ خدا مي‏دانيم و آنان را چون پيامبر اسلام (ص)، دوست مي‏داريم و به آنان عشق مي‏ورزيم. معتقديم كه همه پيامبران الاهي از يك حقيقت، خبر داده و به يك سو فراخوانده‏اند و در عين حال، معتقديم كه بخشهايي از تعاليم پيامبران پيشين به تدريج، تحريف و تغيير داده شده است و پيامبر اسلام، كه پيامي جز پيام موسي‏بن عمران (ع) و عيسي بن مريم (ع) ندارد، كاملترين و دقيق‏ترين و آخرين تقرير از پيام الاهي را به بشريت، عرضه كرده است بنابراين خود را مسيحي واقعي و يهودي حقيقي مي‏دانيم. ما حق نداريم خون يكديگر را بريزيم و حتي خون مشركين اگر با اسلام، درگير نشوند و هجوم نياورند، محترم است ما بدون پذيرش شكّاكيت و نسبيت و بدون ترديد درباره حقّانيت و جامعيت اسلام، معتقد به مدارا و تسامح با پيروان ساير اديان و مذاهب هستيم. ميان هدايت و گمراهي، فرق قائليم و "حقّ و باطل" را قابل تشخيص از يكديگر مي‏دانيم و معتقد به تحريف اسلام جهت رسيدن به نوعي "صلح كل" نظري نيستيم و همه مكاتب را بر حقّ و مساوي نمي‏دانيم زيرا در غير اين صورت بايد عقائد متناقض را درست بدانيم و يا مفهوم دين را تغيير دهيم. ما در حقّانيت قرآن، ترديدي نمي‏كنيم و نمي‏توانيم همزمان، به درست بودن آنچه مخالف با قرآن باشد، نيز معتقد باشيم اما معتقد به مدارا و گفتگو با ساير اديان و مذاهب هستيم و خشونت عليه آنان را جائز نمي‏دانيم مگر آن كه مورد حمله و خشونت، قرار گيريم و "نجات" را منحصر به مسلمين نمي‏دانيم. ما اولاً معتقد نيستيم كه همه مسلمانان، بهشتي‏اند زيرا شرط بهشتي شدن، ايمان و عمل صالح و تقوي است نه تولد در خانواده مسلمان.

 

همه مسلمانان در دنيا، "مسلمان" محسوب مي‏شوند اما در "آخرت"، ملاك اسلام، شناسنامه نيست بلكه ايمان و عمل صالح است. ثانياً همه پيروان انبياء الاهي و از جمله يهوديان و مسيحيان را تا پيش از بعثت پيامبر بعدي، در صورتي كه اهل ايمان و عمل صالح بوده باشند اهل نجات مي‏دانيم. ثالثاً همه پيروان اديان الهي را كه پيام محمد (ص) را به درستي نشنيده‏اند و بدين علت به او ايمان نياورده‏اند، در صورتي كه اهل ايمان و عمل صالح باشند، نيز اهل نجات مي‏دانيم و معتقديم عذاب الاهي بدون ابلاغ پيام، عادلانه نيست و جهنّم، مجازات بي‏اطلاعي و ناآگاهي نيست. حتي در مورد ساير بشريت نيز معتقد به جهنّمي بودنِ ضعيفان و ناآگاهان نيستيم و معتقديم كه خداوند با رحمت خويش با آنان برخورد خواهد كرد.

 

بنابراين روشن است كه ما بدون آنكه به نسبيت، شكّاكيت و پلوراليزم افراطي تن دهيم، معتقديم كه با برادران و خواهران غيرمسلمان، اعمّ از مسيحي و يهودي و ساير اديان، بايد با مدارا و برادري و دوستي، مواجه شد و به آنان خدمت كرد و حقوق آنان را محترم شمرد و حتي آنان را، اگر اسلام را نمي‏شناسند، در صورت درستكاري، اهل نجات هم دانست.

 

قرنهاست كه مسيحيان، يهوديان، زرتشتيان و پيروان اديان ديگري در جهان اسلام در امنيت كامل زيسته‏اند و حكومت اسلامي، موظف به تامين امنيت، حقوق و آسايش آنان است. در "حكومت اسلامي نمونه" يعني حكومت‏پيامبر (ص) وعلي (ع)، صدهانمونه‏ازاين‏دست آمده وقرآن‏كريم‏نيزدراين باب سفارشات اكيد كرده است.

علي (ع) در حكومت خويش روزي در كنار خيابان پيرمرد كوري را ديد كه گدائي مي‏كند. پرسيد: "اين چه وضعي است؟! در جامعه اسلامي گدائي، مفهوم ندارد." گفتند: او مسيحي است. فرمود: "باشد. ولي زير سايه حكومت اسلامي زندگي مي‏كند. تا او جوان بود و در اين جامعه ، كار مي‏كرد نگفتيد كه مسيحي است، حال كه از پا افتاده است چنين مي‏گوئيد؟!" سپس فرمود تا او را از بيت‏المال تا آخر عمر، بيمه و تامين كردند. نيز وقتي شنيد كه نيروهاي شورشي به ظاهر مسلمان به روستائي حمله كرده و به دختر يهودي توهين نموده و دستبند او را با خشونت دزديده‏اند برآشفت و فرمود اگر از غم اين جسارت بميريم، شايسته است زيرا آن دختر يهودي كمك خواسته و ما نبوديم كه كمكش كنيم. يا وقتي شنيد كه مسلماني در معامله زمين، يك شهروند مسيحي را فريب داده است با او برخورد شديد كرد و فرمود كه سود و ضرر او سود و ضرر ماست و بايد از او عذرخواهي و جبران كني. او در دوران خلافت و رهبري خود، به طور ناشناس همسفر يهودي بود و پس از خداحافظي، مقداري از راه را همچنان آن يهودي را بدرقه كرد. يهودي پرسيد: مگر راه شما از آن طرف نيست. فرمود: چرا. ولي در دين ما به كوچك‏ترين بهانه، دوستي و برادري تقويت مي‏شود و انسان‏ها بر گردن ما حقوقي پيدا مي‏كنند. من به خاطر حق همسفري، مقداري تو را بدرقه مي‏كنم.

 

 

انواع مبارزه اجتماعي براي اصلاح از دکتر علی شریعتی

یکشنبه پنجم خرداد 1387

 

انواع مبارزه اجتماعي براي اصلاح

شيوه‌اي که در مبارزه اجتماعي براي اصلاح وجود دارد، برحسب بينش‌ها و مکتب‌هاي اجتماعي عبارت است از:

1-      روش سنتي و محافظه‌کارانه (تراديسيوناليسم، کنسرواتيسم)[1]:

رهبر محافظه‌کار اجتماعي چنين پديده‌اي را، با همه خرافي بودنش، حفظ مي‌کند چون سنت است و محافظه‌کار و سنت‌گرا، نگاهبان سنت است؛ چه، آن را شيرازه وجودي ملتش مي‌شمارد.

2-      روش انقلابي (اولوسيونيسم)[2]:

رهبر انقلابي، به شدت و ناگهاني اين پديده را ريشه‌کن مي‌کند، چون سنت خرافه کهنه و ارتجاعي و پوسيده است.

3-      روش اصلاحي (رفورميسم) و تحولي (اولوسيونيسم)[3]:

رهبر اصلاح‌طلب مي‌کوشد تا يک سنت را بتدريج تغيير دهد و زمينه را و عوامل اجتماعي را براي اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را رفته  رفته اصلاح کند (راهي ميان آن دو).

اما پيغمبر اسلام کار چهارمي مي‌کند! يعني سنتي را که ريشه در اعماق و درون جامعه دارد و مردم، نسل به نسل، بدان عادت کرده‌اند و بطور طبيعي عمل مي‌کنند، حفظ مي‌کند، شکل آن را اصلاح مي‌نمايد، ولي محتوا و روح و جهت و فلسفه عملي اين سنت خرافي را، به شيوه انقلابي دگرگون مي‌کند.

استدلال منطقي محافظه‌کار اين است که:

اگر سنت‌هاي گذشته را تغيير بدهيم، ريشه‌ها و روابط اجتماعي که در سنت حفظ مي‌شوند و مثل سلسه‌هاي اعصاب، اندام‌هاي اجتماع را به خود گرفته‌اند، از هم گسسته مي‌شوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگي بسيار خطرناکي مي‌شود، و براي همين هم هست که بر هر حادثه انقلابي بزرگ، آشفتگي و هرج و مرج و يا ديکتاتوري پيش مي‌آيد که لازم و ملزوم يکديگرند؛ زيرا، ريشه‌کن کردن سريع سنت‌ها ريشه‌دار اجتماعي و فرهنگي، در يک جهش تند انقلابي، جامعه را دچار يک خلاء ناگهاني مي‌سازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب ظاهر مي‌گردد.

و استدلال انقلابي اين است که:

اگر سنت‌هاي کهنه را نگه داريم، جامعه را همواره در کهنگي و گذشته گرايي و رکود نگه داشته‌ايم؛ بنابراين، رهبر کسي است که آنچه را که از گذشته به صورت بندها و قالب‌هايي بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بينش ما بسته است، ناگهان بگسلد و همه را آزاد کند و تمامي اين روابط با گذشته و با خلق و خوي و عادات را ببرد و قوانين تازه‌اي را جايگزينشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.

استدلال مصلح (رفورماتور) – که مي‌خواهد از نقطه‌هاي ضعف دو متد انقلابي و سنتي بر کنار ماند – راه سومي را پيش مي‌گيرد که تحول آرام و تدريجي است و اکتفا کردن به «سر و صورتي متناسب دادن» به يک امر نامطلوب، نه ريشه‌کن کردن آن و جانشين کردن سريع و بلاواسطه امري مطلوب.

اين متد مي‌کوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنت‌هاي جامد نجات دهد، اما براي آنکه جامعه ناگهان در هم نريزد و زمينه آماده شود، اندک اندک و با روشي ملايم و يا مساعد کردن تدريجي زمينه اجتماعي و فکري جامعه، به اصلاح آنچه هست دست مي‌زند و صبر مي‌کند تا جامعه، با تحول تدريجي، به آرمان‌هاي خود برسد. انقلابي عمل نمي‌کند، بلکه طي مدت طولاني و برنامه‌ريزي مرحله به مرحله، به اين نتيجه مي‌رسد.

اما اين شيوه «اصلاح تدريجي»، غالباً، اين عيب را پيدا مي‌کند که، در طي اين مدت طولاني، عوامل منفي و قدرت‌هاي ارتجاعي و دست‌هاي دشمنان داخلي و خارجي، اين «نهضت اصلاحي تدريجي» را از مسير خود منحرف مي‌سازند و يا آن را متوقف مي‌نمايند و حتي نابود مي‌کنند.

مثلاً اگر بخواهيم بتدريج اخلاق جوانان را اصلاح و افکار همه مردم را روشن کنيم، غالباً پيش از آنکه به هدف خود برسيم، از ميان رفته‌ايم و يا عوامل فسادانگيز و مردم فريب بر جامعه غلبه يافته‌اند و ما را فلج کرده‌اند. رهبراني که به اصلاحات تدريجي جامعه، در طي دوران نسبتاً کش‌دار و طولاني، معتقدند، در محاسبه عمل خود، منطقي انديشيده‌اند، اما آنچه را به حساب نياورده‌اند، عمل قدرت‌هاي خنثي کننده ضد اصلاحت است که هميشه، اين «فرصت لازم براي انجام تدريجي اصلاحات» مجالي شده است براي آنکه عواملي که کمين کرده‌اند و در جست و جوي اغتنام فرصت‌اند، ظهور کنند و هر چه را مصلحان «آهسته ريس»، رشته‌اند اين مفسدان ريشه برانداز، ناگهان پنبه کنند و ورق را برگردانند.

اما پيغمبر اسلام يک متد خاصي را در مبارزه اجتماعي و رهبري نهضت و انجام رسالت خويش ابداع کرده است که، بي‌آنکه عواقب منفي و نقاط ضعف اين سه متد معمول را داشته باشد، بهدف‌هاي اجتماعي خويش و ريشه‌کن کردن عوامل منفي و سنت‌هاي ترمزکننده جامعه، به سرعت نائل مي‌آيد و آن اين است که: «شکل سنت‌ها را حفظ مي‌کند ولي از درون، محتواي آن‌ها را بطور انقلابي عوض مي‌کند.»

[...]

اين پرش و حرکت خاص را در متد کار اجتماعي پيغمبر، «انقلاب در درون سنت‌ها با حفظ فرم اصلاح شده آن» مي‌توان ناميد.

خيال مي‌کنم با اين توضيحات، مطلب و مقصود براي حضار محترم معلوم گرديد هر چند مثالي که در موضوع حج آورده‌ام مورد پسند بعضي نباشد که از قديم گفته‌اند «المثال لا يسئل عنه».

پس محافظه‌کار، به هر قيمت و به هر شکل، تا آخرين حد قدرتش مي‌کوشد که سنت‌ها را حفظ کند، حتي بقيمت فداکردن خويش و ديگران و انقلابي همه چيز را مي‌خواهد يک‌باره دگرگون کند و با يک ضربه در هم بريزد، نابود کند، و ناگهان از مرحله‌اي به مرحله‌اي بجهد، ولو جامعه آمادگي اين جهش را نداشته باشد، ولي در برابر آن مقاومت کند و ناچار انقلابي ممکن است بخشونت و ديکتاتوري و قساوت و قتل عام توده مردم نيز! و مصلح هم که هميشه به مفسد فرصت و مجال مي‌دهد!

اما پيغمبر با متد کارش راه ديگري مي‌نمايد که اگر بفهميم و به کار گيريم، دستوري بسيار روشن و صريح گفته‌ايم. براي روبروشدن با ناهنجاري‌ها و سنت‌هاي کهنه و فرهنگ مرده و مذهب مسخ شده تخديرکننده و عقايد اجتماعي ريشه‌دار در عمق جامعه و افکار و عقايد خواب کننده و ارتجاعي که يک روشنفکر درست‌بين که رسالت پيامبرانه دارد با آن‌ها روبرو است و با اين متد است که مي‌تواند به «هدف‌هاي انقلابي» برسد، بي‌آنکه جبراً، همه عواقب و ناهنجاري‌هاي يک روش انقلابي را تحمل کند و نيز با مباني اعتقادي و ارزش‌هاي کهنه اجتماعي درافتد بي‌آنکه از مردم دور افتد و با آن‌ها بيگانه شود و مردم او را محکوم سازند.

[...]

ايده‌آليست، متفکري آرمان‌خواه و انساني خوب است که در «موجود»، زندگي مي‌کند و در «موهوم»، انديشه و احساس! رهبري است انقلابي، که ويران مي‌کند اما نمي‌تواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل کردن، از همه عقب‌تر، و جامعه‌اي را که مي‌سازد، نقص ندارد، اما، نه با «آدم‌ها»، بلکه، با «کلمات»! و اين است که «مدينه افلاطون»، از «مدينه محمد (ص)» برتر است، اما، به گفته خويش، نه در زمين، که در آسمان! چه، ايده‌آليست يک «اوتوپياساز» است و چون، خوراکي را که براي گرسنه‌ها مي‌پزد، «خيال پلو» است، هرچه بخواهند، چربش مي‌کند!

و برعکس، رآليست پروازهاي انديشه و صعود روح و بينش و تلاش و آرمان‌خواهي و کمال‌جويي را در آدمي مي‌کشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه مي‌دارد و در قالب «ارزش‌هاي موجود» و «وضع موجود» محصور مي‌سازد و قدرت «خلاقيت» و «عصيان» و «دگرگوني عميق زندگي» و «تغيير جبر تاريخ و شرايط جامعه و طرز تفکر و نوع نيازها و خواست‌ها و هدف‌هاي فعلي و هميشگي انسان» را فلج مي‌کند و «تسليم واقعيت‌ها» و «پذيراي آنچه هست» بارش مي‌آورد!

[رآليسم، گرسنه را مسموم مي‌کند و ايده‌آليسم، از گرسنگي مي‌کشد!]

نه ايده‌آليسم، نه رآليسم، بلکه، هر دو!

اما اسلام – اين «چراغ راهي» که «نه شرقي است و نه غربي»، اين «کلمه پاکي که چون درختي پاک» ريشه در «زمين» دارد و شاخه، روي در «آسمان» - واقعيت‌هاي موجود را، در زندگي، در روح و جسم، در روابط جمعي، در نهاد جامعه و در حرکت تاريخ – برخلاف ايده‌آليسم - «مي‌بيند»؛ همچون رآليسم، وجودشان را اعتراف مي‌کند، اما – برخلاف رآليسم – آن‌ها را «نمي‌پذيرد»، آن‌ها را «تغيير مي‌دهد»، ماهيتشان را، به شيوه انقلابي، دگرگون مي‌کند، و در مسير ايده‌آل‌هاي خويش، «مي‌راند» و، براي نيل به هدف‌هاي ايده‌آليستي خويش، آرمان‌‌هاي «حقيقي»، اما غير«واقعي» خويش، آن‌ها را «وسيله مي‌کند»؛ مثل رآليست تسليم آن‌ها نمي‌شود، آن‌ها را تسليم خود مي‌سازد؛ مثل ايده‌آليست از آن‌ها نمي‌گريزد، به سراغ آن‌ها مي‌رود؛ بر سرشان افسار مي‌زند، رامشان مي‌کند و، بدينوسيله، آنچه را «مانع» ايده‌آليست بود، «مرکب» ايده آل خويش مي‌کند

 

 

فرهنگ ايران پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عربي

شنبه چهارم خرداد 1387

 


فرهنگ ايران پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عربي

نويسنده: پروفسور محمد محمدي ملايري

چاپ چهارم، 1385

(يكم و دوم از انتشارات دانشگاه تهران، سوم و چهارم از انتشارات توس)

صفحه: 384

 بيشتر ما مي‌پنداريم كه ادب و فرهنگ پيش از اسلام ايران با يورش عرب‌ها نابود شد و فرهنگي نوخواسته و جدا از گذشته در دامان فرهنگ اسلامي پرورش يافت. اما چگونه مي‌توان باور كرد ادب و فرهنگ مردمي كه پيشينه‌ي تاريخي چندهزار ساله دارند، در زماني كوتاه آن چنان نابود يا دگرگون شود كه اثري از آن نماند و در نتيجه "آن مردم در ناداني و بي‌خبري فرو روند تا پس از گذشت زماني دراز بار ديگر در اثر عواملي ديگر از نو قدم به عالم دانش و ادب نهند، آن هم از گونه‌اي ديگر." برعكس، نگاهي گذار به تاريخ سده‌هاي نخست ورود اسلام به ايران نشان مي‌دهد كه ايرانيان در همان دوران كه آن را دوران "فترت و انقطاع" خوانده‌اند، فرهنگ پربار خود را داشتند و همان فرهنگ بود كه پايه‌هاي اصلي تمدن اسلامي را پي‌ريزي كرد. اين انديشه‌ي بنيادي پايه‌ي پژوهش‌هاي گسترده و نوآورانه‌ي دكتر محمد محمدي ملايري شد كه گوشه‌اي از آن در كتاب "فرهنگ ايراني پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عرب" بازتاب يافته است.

  محمدي ملايري در كندوكاو فرهنگ پيش از اسلام ايران به سراغ فرهنگ عربي سده‌هاي نخستين اسلامي رفته و فرهنگ ايراني را از لابه‌لاي آثاري كه به زبان عربي به دست تازيان يا ايرانيان نگاشته شده، بيرون كشيده است. اين كتاب و آثار ديگري كه ايشان در همين راستا پديدآورده‌اند، راهي نو را براي پژوهشگران و دوست‌داران فرهنگ ايران و اسلام گشود كه پيش از آن كمتر به آن توجه شده بود. محمدي ملايري معتقد است كه پژوهش درباره‌ي فرهنگ ايراني در آثار ادبيات عرب و فرهنگ اسلامي "نه تنها براي فرهنگ ايران بلكه براي شناخت بسياري از مسائل ناشناخته‌ي ادبيات عربي و تمدن اسلامي هم راهي پرخيز و بركت و بلكه در برخي موارد يگانه و مشكل گشاسست." از اين رو هنگامي كه ايشان در تحليل برخي مسائل تاريخي ادب و فرهنگ عربي همين روش را به كار گرفتند، با استقبال استادان صاحب‌نظر عرب روبه‌رو شدند و برخي از آنان "شناختن سرچشمه‌هاي ايراني ادبيات عرب" را گشايش تازه‌اي در ادبيات تطبيقي دو زبان توصيف كردند.

  كتابي كه در اين جا معرفي مي‌شود نخستين‌بار در سال 1323 به چاپ رسيد و دانشگاه تهران در سال 1354 بار ديگر آن را چاپ كرد. سپس در سال 1374 انتشارات توس با تجديدنظر و حروف‌چيني و صفحه‌آرايي جديد آن را به چاپ سوم رساند. همين ناشر چاپ ديگري از اين اثر را در سال 1385 به بازار فرستاد. اثر ديگري از محمدي ملايري با نام تاريخ و فرهنگ ايران(دوره‌ي شش جلدي)، كه پژوهشي گسترده درتاريخ ساسانيان با بهره‌گيري از منابع عربي و اسلامي است، نيز به كوشش انتشارات توس چند بار منتشر شده است. اين استقبال ايران دوستان از آثار دكتر محمد محمدي ملايري را مي‌توان به حساب نوآورانه بودن پژوهش‌هاي آن استاد فرزانه گذاشت و چنين برداشت كرد كه ايشان در پاك‌سازي انديشه‌ي نادرستي كه پيوستگي فرهنگ ايراني و گسترش آن را در فرهنگ اسلامي ناديده مي‌گيرد، گام بزرگي برداشته است.

  ساختار كتاب

  كتاب فرهنگ ايراني پيش از اسلام در يازده گفتار تنظيم شده است:

  گفتار يكم، آثار فرهنگي ايران و سرگذشت آن در حمله‌ي اعراب

  گفتار دوم، تاثير تشكيلات اداري ساسانيان در دولت خلفا

  گفتار سوم، دبيران ايراني پيش از اسلام و پس از آن

  گفتار چهارم، نهضت علمي عصر عباسي و ترجمه‌ي آثار ايراني

  گفتار پنجم، چند كتاب تاريخي كه از پهلوي به عربي ترجمه گرديد

  گفتار ششم، قصه‌ها و افسانه‌هاي ايراني در ادبيات عرب

  گفتار هفتم، انديشه‌هاي فلسفي و علمي در ايران از دوران انوشيروان تا قرن‌هاي نخستين اسلامي

  گفتار هشتم، جندي‌شاپور، مركز پزشكي ايران پيش از اسلام و در قرن‌هاي نخستين اسلامي

  گفتار نهم، حكمت عملي و اخلاق در ايران و اسلام

  گفتار دهم، كتاب‌هايي كه در موضوع ادب به زبان عربي تاليف شده

  گفتار يازدهم، آيين نگارش فارسي و نثر فني عربي

  هر گفتار به مقاله‌ي جداگانه‌اي مي‌ماند كه مقدمه، چند زيربخش و نتيجه‌گيري پاياني دارد. مستندسازي بحث‌ها با پانوشت‌هاي هر صفحه انجام شده و هم از كتاب‌هاي كهن و هم از كتاب‌هاي خاورشناسان نقل قول شده است. جمله‌ها بسيار روان و پاراگراف‌بندي تا اندازه‌ي زيادي سازمان‌يافته انجام شده است. براي نمونه‌اي از چگونگي نگارش كتاب يكي از پاراگراف‌هاي ديباچه‌ي آن در پي مي‌آيد:

  "يكي از كارهاي خردمندانه‌ي ساسانيان آن بود كه نيروي دولت خويش را با تقويت فرهنگ ملي و زنده‌كردن دين و آيين ايراني كه خود بزرگ‌ترين پشتيبان بود هرچه استوارتر گردانيدند. نخستين سنگ‌بناي عظيم به دست اردشير بابكان گذارده شد. بدون شك بزرگ ترين خدمت او به مردم اين سرزمين كوششي است كه در راه گردآوردن قسمت‌هاي پراكنده‌ي اوستا و نشر دين زردشت به كار برد. اين سياست بخردانه كه جانشينان وي نيز از آن پيروي كردند در تكميل وحدت ملي ايران و نيرومند ساختن ايرانيان اثر معجزه‌آسايي داشت و به زودي چشم معاصران اين دولت را خيره ساخت. اردشير با اين كار خود توده‌هاي از هم گسيخته‌ي ايراني را در يك راه درآورده و همه را در زير يك پرچم داراي يك دين و يك آرمان گردانيده بود."

  محتواي كتاب

  نويسنده در گفتار نخست به اين پرسش مي‌پردازد كه به هنگام يورش عرب‌ها به ايران تا چه اندازه به آثار علمي و فرهنگي ايران آسيب رسيد و چه آثاري برجاي ماند و در پي‌ريزي تمدن اسلامي نقش‌آفرين شد. به نظر او قرن نخست اسلام براي آثار فرهنگي ايران مساعد نبود، زيرا مهاجمان هنوز آن قدر و اعتباري را كه اسلام براي دانش و آگاهي در نظر دارد، به درستي درنيافته بودند و با كتاب و نوشته ميانه‌اي نداشتند و اگر آن‌ها را وابسته به مردمان گمراه و كافر مي‌پنداشتند، "اگر هم نابود ساختن آن‌ها را وظيفه‌اي نمي‌دانستند باري حفظ و حراست آن‌ها را هم جايز نمي‌شمردند و به همن جهت درگير و دار جنگ‌ها و آشوب‌ها و قتل و غارت‌ها و تغيير دين و خط، قسمتي از آثار علمي و ادبي ايران از ميان رفت." با وجود اين، برخي از آثار ايراني، از جمله كتاب زيج شهريار، از اين كشمكش‌ها و نآرامي‌ها به دور ماند و به زبان عربي درآمد و با فرهنگ اسلامي درآميخت و اكنون بخشي از ميراث مسلمانان به شمار مي‌آيد.

  يكي از آثار مهمي كه از دولت ساساني به دولت اسلامي به ارث رسيد، سازمان اداري آن بود كه اگر نبود امپراتوري بزرگ مسلمانان چندان پايدار نمي‌ماند. در كتاب التاج منسوب به جاحظ، نويسنده‌ي برجسته‌ي عرب، در جايي كه نويسنده طبقات نديمان و خنياگران دربار شاهان را شرح مي‌دهد از پادشاهان ايران آغاز مي‌كند و در علت اين كار مي‌گويد: "زيرا ايشان در اين كار پيشگام بودند و ما آيين فرمان‌روايي و مملكت‌داري و ترتيب خاص و عام و رعيت‌نوازي و امثال اين‌ها را از ايشان ياد گرفته‌ايم." گزارش‌هاي تاريخي بسياري در دست است كه مسلمانان براي مديريت ثروت فراواني كه از سرزمين‌هاي ديگر به مدينه سرازير مي‌شد، دست به دامان ايرانيان شدند. بررسي چگونگي بازتاب سازمان اداري ساسانيان در دولت خليفه‌هاي صدر اسلام و خليفه‌هاي اموي و عباسي، موضوع گفتار دوم و سوم اين كتاب است.

  نويسنده در گفتار چهارم به جنبش علمي مسلمانان در عصر عباسيان مي‌پردازد كه تاريخ‌نويسان دوره‌ي نخست آن را عصر طلايي اسلام ناميده‌اند. در اين دوره بود كه آثار علمي و فرهنگي تمدن‌هاي پيش از اسلام به زبان عربي ترجمه شد و پايه‌هايي براي پژوهش‌هاي دانشمندان مسلمان فراهم آمد. بيشتر اين فعاليت‌هاي علمي با پشتيباني وزيران ايراني در بغداد انجام شد و آن‌گاه كه عباسيان به كشتن و بركناري عناصر ايراني روي آوردند، اين كوشش‌ها نيز به سستي گراييد. در فهرست دانشمندان مسلمان شمار ايرانيان با شمار غيرايرانيان قابل مقايسه نيست و از اين روست كه ابن خلدون در گفتاري كه با عنوان "اين كه دارندگان علم در اسلام اغلب ايرانيان بودند" چنين مي‌گويد: "از شگفتي‌هايي كه رخ داده اين است كه در جامعه‌ي اسلامي بيشتر پيشوايان علم، ايراني هستند و به ندرت مي‌توان در علوم شرعي و عقلي دانشمندي عربي نشان داد. آن هم اگر از لحاظ نژاد عرب باشد زبان و محيط تربيت و آموزگاران او ايراني هستند."

  در گفتار پنجم چند كتاب تاريخي كه از زبان پهلوي به عربي ترجمه شد، معرفي شده است. مهم‌ترين آن‌ها خداي‌نامه است كه نلدكه، دانشمند آلماني، پژوهش‌هاي گسترده‌اي درباره‌ي آن انجام داده است. در مقدمه‌ي يكي از نسخه‌هاي خطي شاهنامه از سده‌ي پانزدهم ميلادي چنين آمده است كه شاهنامه(خداي‌نامه) در عهد خسرو انوشيروان نوشته شد و در عهد يزگرد سوم دهقان دانشور آن را تكميل كرد. نلدكه اين نظر را درست مي‌داند و مي‌دانيم كه اين اثر با نام "سير الملوك" چند بار به عربي ترجمه شد. علاوه بر اين كتاب، قصه‌ها و افسانه‌هايي چون هزار افسان(سرچشمه‌ي اصلي هزار و يك شب)، كليله و دمنه، مزدك‌نامه و روايت‌هاي ديني، كه در گفتار ششم معرفي شده است، نيز از پهلوي به عربي ترجمه شد و اثر ژرفي بر ادبيات عرب گذاشت. از اين روست كه ابن نديم كار نويسندگان عرب را فقط تهذيب و آرايش افسانه‌هاي ايراني مي داند.

  اثرگذاري ايرانيان بر عرب‌ها فقط در شيوه‌ي حكومت و ادبيات محدود نمي‌شود. محمدي ملايري در گفتار هفتم اين نظر درست را مطرح مي‌كند كه نهضت علمي عصر عباسي "دنباله‌ي جنبشي بود كه دو قرن پيش از آن تاريخ در ايران شروع شده و در اثر حمله‌ي اعراب ناتمام مانده بود." مي‌دانيم كه پيشرفت فرهنگ اسلامي نتيجه‌ي آميزش ملت‌ها و پيوند فرهنگ‌هاي گوناگون بود. در اين گفتار در مي‌يابيم كه زمينه‌ي اين پيوند تا اندازه‌اي به روزگار خسرو انوشيروان فراهم شده بود. به روزگار اين پادشاه انديشمند بود كه دانشگاه گندي‌شاپور رونق گرفت و دانشمنداني از جاي‌جاي جهان به سوي آن كشيده شدند. گفتار هشتم كتاب نيز به چگونگي بنيان‌گذاري و پيشرفت اين دانشگاه و اثر آن در نهضت فرهنگي اسلام اختصاص دارد. ترجمه‌ي آثار يوناني نيز نخستين‌بار به دست استادان همين دانشگاه انجام شد.

  كتاب‌هاي بسياري در زمينه‌ي اخلاق و حكمت عملي از زبان پهلوي به عربي ترجمه شد. اين آثار در زبان كهن ايران اندرزنامه و پندنامه خوانده مي‌شدند و فقط در فهرست ابن نديم چهل و چهار كتاب دراين زمينه ذكر شده كه ترجمه يا اقتباس از آثار پهلوي است. معرفي برخي از مهم‌ترين اندرزنامه‌هاي ايراني از جمله "جاودان خرد" موضوع بحث گفتار نهم است و گفتار دهم به معرفي كتاب‌هايي مي‌پردازد كه به دست ايرانيان به زبان عربي نوشته شده و از ادبيات ايران بسيار اثرپذيرفته‌ است. سرانجام، نويسنده در گفتار يازدهم به چگونگي اثرگذاري آيين نگارش فارسي كهن ايران در نگارش عربي پرداخته است. خواندن اين سه گفتار پاياني به ويژه به كساني كه مي‌پندارند فقط زبان و ادب فارسي از زبان عربي اثر پذيرفته است، سفارش مي‌شود.

  پديدآورنده‌ي كتاب

  زنده‌ياد دكتر محمد محمدي ملايري استاد دانشگاه تهران و دانشگاه‌هاي دولتي لبنان و دانشگاه آمريكايي بيروت بود. از ايشان علاوه بر مقاله هاي بسيار به زبان عربي و فارسي  و كتاب فرهنگ ايراني پيش از اسلام كه در اين جا معرفي شد، مجموعه‌ي شش جلدي تاريخ و فرهنگ ايران به يادگار مانده است. بيش‌تر آثار ا ايشان را انتشارات توس به چاپ رسانده است.
 

 

 

میرزا کوچک خان جنگلی

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

 

ميرزا کوچک جنگلييونس معروف به ميرزا کوچک فرزند ميرزا بزرگ بسال ???? ه.ش. در شهرستان رشت محله استادسرا در خانواده اي متوسط چشم به جهان گشود.بنا به گفته ناصر عاشوري نماينده فومن در مجلس شوراي اسلامي وي دراصل ازتالشان فومن بوده و اقوامش هنوز در آنجا سکونت دارند.وي سنين اوّل عمر را در مدرسه حاجي حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع به آموختن صرف و نحو و تحصيلات ديني گذرانيد. چندي هم در مدرسه محموديه تهران به همين منظور اقامت گزيد. با اين سطح تعليم مي‌توانست يک امام جماعت يا يک مجتهد از کار درآيد، امّا حوادث و انقلابات کشور مسير افکارش را تغيير داد و او را به راهي ديگر کشاند.

ميرزا داراي دو خواهر و دو برادر، يکي بزرگ‌تر از خود بنام محمّدعلي و ديگري کوچک‌تر بنام رحيم، بود، که هر دو نفر بعد از ميرزا وفات يافته اند. بنا به روايات او مردي خوش هيکل، قوي بنيه، زاغ چشم و داراي سيمائي متبسم و بازواني ورزيده بود. طرفداران او مي گويند از نظر اجتماعي مردي با ادب، متواضع، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقي، آدمي صريح اللهجه و طرفدار عدل و آزادي، حامي مظلومان و اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلي و دخانيات خودداري مي کرد. ميرزا در سنين آخر عمرش همسري برگزيد.

 

[ويرايش] نقش در انقلاب مشروطه

ميرزا در واقعه مشروطيت به انقلابيون پيوست و در فتح قزوين شرکت نمود. او باني جنبش جنگل بود که بتاريخ ???? ه.ش. شروع به مبارزه مسلحانه بر ضد ارتش خارجي داخل خاک ايران و بريگاد قزاق، که زير دست افسران روسي تعليم و تربيت شده بودند، زد. تعداد زيادي از انقلابيون جنگل هم در درگيريهاي مسلحانه با لشکران انگليس، روسيه و ارتش سلطنتي قاجار کشته شدند.

جنگلي ها هدف خود را "اخراج نيروهاي بيگانه، رفع بي عدالتي، مبارزه با خودکامگي و استبداد و برقراري دولتي مردمي" اعلام مي کردند. در همين راستا در روز يکشنبه ?? خرداد ???? هجري شمسي قواي جنگل با انتشار بيانيه‌اي تشکيل کميته انقلاب سرخ ايران و الغاء اصول سلطنت و تأسيس حکومت جمهوري را اعلام نمودند و يکروز بعد کميته انقلاب هيئت دولت جمهوري را معرفي کرده، که ميرزا عنوان سرکميسر و کميسر جنگ را داشت. امّا هنوز دولت تازه انقلابي سامان نگرفته بود که با حمايت بلشويک‌هاي روس اغتشاش انقلابيهاي سرخ طرفدار شوروي آغاز گرديد که نهايت جمعه ?? تير ???? ميرزا به عنوان اعتراض از رشت به فومن رفت و قبل از حرکت دو نفر نماينده با نامه مفصلي براي لنين به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: "در موقع، خود به نمايندگان روسيه اظهار کردم که ملّت ايران حاضر نيست پروگرام بلشويکها را قبول کند".

 

بتاريخ شنبه ? مرداد ???? طرفداران شوروي با رهبري و حمايت فرمانده قواي مسلح شوروي و مدير بخش سياسي و امنيت نظامي آن در رشت بر ضدّ ميرزا کودتا کردند. همه طرفداران ميرزا را هرکه و هرجا بود دستگير و بازداشت کردند. آنها دولت جديدي اعلام که احسان اله خان سرکميسر و کميسر خارجه و (سيد جعفر جوادزاده) سيد جعفر پيشه‌وري معروف کميسر داخله شد.اختلافات، بگير و ببندها بالا گرفت و قواي جنگل تضعيف گرديد. بفرمان احمدشاه قاجار قواي دولتي بريگاد قزاق به سرکردگي سردار سپه براي سرکوبي قواي سرخ وارد رشت گرديد که چندين برخورد جنگي بين دو قواي بوجود آمد که گاه نيروهاي دولتي پيشروي و گاه عقب نشيني مي‌کردند. در نهايت با مذاکرات پشت پرده قواي سرخ خاک رشت و انزلي را ترک نمودند. لازم به ذکر است در اين جنگ‌ها ميرزا با قواي خود در فومن بود که بي طرف مانده و در فکر تجديد قوا بود.

قزاق‌ها که بسرکردگي سردارسپه سعي به مذاکره با ميرزا، قانع نمودن او که به مرکز بيايد و نيايت استقلال طلبان خود را از مرکز شروع نمايد. بنا به دلايل عديدي مذاکرات به شکست انجاميد. يکي از اين دلايل اين بود که تعدادي از جنگلي‌ها بمانند دکتر حشمت و يارانش قبلاً گول قول و فعل‌هاي سردارسپه را خورده بودند تسليم و به دار آويخته شده بودند.

در نهايت قواي قزاق از فرصت استفاده و طي شبيخونهاي فراواني، نيروهاي جنگل را وادار به عقب نشيني نمودند و بعضي از سران تسليم يا کشته شدند. ميرزا باتّفاق تنها يار وفادارش، گائوک آلماني معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که هميشه از ميرزا حمايت مي‌کرد، به کوهاي خلخال زدند ولي دچار بوران و طوفان گرديدند و سرانجام زير ضربات خرد کننده سرما و برف بتاريخ ?? آذر ????، هنگامي که ميرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پاي در آمدند.

کرم نام کرد (مکاري) که از خلخال عازم گيلان بود اين دو موجود را در ميان برفها ديد و شناخت. بسيار ناراحت شد از اينکه تنها است و ياوري که بتواند به وظائف انساني عمل نمايد، ندارد. بااينحال سعي نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولي بي نتيجه و بي حاصل بسرعت بسوي آبادي و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالي که مريد ميرزا بودند بسرعت به محل رسيدند و تن يخ زده هردو را به قريه آوردند ولي مرغ روحشان پرواز نموده بود.

خبر فوت ميرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پيچيد و از جمله بگوش محمّدخان سالارشجاع برادر امير مقتدر طالش که از بدخواهان ميرزا بود، رسيد. نامبرده با عدّه‌اي تفگچي به خانقاه رفت و اهالي را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئي و کينه ديرينه که با جنگليها داشت دستور داد يکي از طالش‌هاي همراه وي سر يخ زده ميرزا را از بدنش جدا کند. رضا استکاني مزدور او سر از تن اين مبارز وطن، استقلال و آزادي جدا و تحويل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امير مقتدر بماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسليم فرماندهان نظامي کرد.

در کاوشي که از جيب‌هاي ميرزا نمودند تنها يک سکه نقره يک ريالي يافتند و بعد فاتحانه سر اين سردار رشيد را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از ياران سابق ميرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگي گرفته بود، سر ميرزا را به تهران و تسليم سردارسپه نمود.

سر ميرزا کوچک جنگليسر ميرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند. بعد يکي از ياران قديمي ميرزا بنام کاس آقا حسام سر ميرزا را محرمانه از گورکن تحويل و به رشت برده و در محلّي موسوم به سليمان داراب بخاک سپرد. در شهريور ???? و فرار رضاشاه آزاديخواهان گيلان قصد داشتند جسد ميرزا (تن بي سر) را با تشريفات شايسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولي ماموران جلوگيري کردند. در نتيجه به جهت پيشگيري از برخورد جسد ميرزا را بطور عادي به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند و هر سال ?? آذر مراسمي ساده در مزار او در سليمان داراب رشت برگزار مي‌شود.

 

[ويرايش] منبع

 

 

مقاله ی این یک خدای سکولار از رحیم پور ازغدی.................

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

اين يک خداي سکولار است!

يک انقلاب وقتي شکست مي خورد که خودش بخواهد شکست بخورد. يعني از لحظه اي که آمادگي براي مردن و توهين شنيدن و عقب نشستن را در خودش بوجود بياورد. قطعا چنين انقلابي خواهد مرد و ديگر اثري جز در تاريخ مکتوب از او باقي نخواهد ماند. به عبارت ديگر مرگ يک انقلاب حتما عمدي و خود خواسته است. انقلاب ها را نمي توان درهم شکست مگر اينکه خودشان بخواهند. انقلاب را موقتا مي توان متوقف کرد ولي نمي شود آن را معدوم کرد. انقلاب بعد از اينکه ضربه اي بخورد تغيير شکل مي دهد، تغيير تاکتيک مي دهد اما منتفي نمي شود. اگر از در بيرونش کنند از پنجره وارد مي شود. 15 خرداد 1342 سرکوب بشود 15 سال بعد از راه مي رسد و همه اوضاع را به هم مي ريزد.

خطري که براي همه انقلاب ها بعداز پيروزي قابل پيش بيني است و مي تواند بزرگترين انقلاب ها را به زانو در آورد خطر ارتجاع است. همان تعبيري که در قرآن براي جنگ احد به کار رفته است. بعد از اينکه خبر شهادت پيامبر بين رزمنده ها منتشر شد اکثر آنها به دامنه کوه ها فرار کردند، بعضي ها گريه کردند و بعضي ديگر به کلي بريدند. آنوقت خداوند در آيه اي فرمود؛ اگر پيامبر بميرد يا کشته شود آيا شما از راه رفته باز مي گرديد. در همه اصولي که پيامبر براي شما آورد ترديد مي کنيد؟ مگر قرار بود براي هميشه به شخص پيامبر گره بخوريد؟ يا قرار بود هميشه تعاليم پيامبر پيش چشم شما باشد؟ کدام يک؟ ايمان شما به تعاليم پيامبر گره خورده نه به شخص او و بنابراين نبايد با کوچکترين شکست يا ضربه اي که مي خوريد به همه چيز شک کنيد.

اين اتفاقات در آن دوران افتاد و در همه مبارزات هم مي افتد. وقتي اوضاع خراب مي شود و انقلابيون ضربه خوردند جز خواص که تا پاي جان ايستاده اند و در چيزي شک نمي کننند، بقيه، انقلاب را تنها مي گذارند. عمده ي کساني که به يک انقلاب ملحق مي شوند، بعد از نصر و پيروزي مي آيند. و يدخلون في دين ا... افواجا. وقتي مي بينند پيروزي هاي پياپي نصيب مومنين شد، فوج فوج و گروه گروه به آن انقلاب ملحق مي شوند و پيروزي را علامت حقانيت مي پندارند.

بسياري از آنها در لحظه اي که معادلات سياسي به هم بخورد و مومنين در فشار قرار بگيرند، به همان سرعت که ملحق شده اند، شک مي کنند. در جنگ احزاب يا خندق وقتي فشار سنگين شد و محاصره طول کشيد و علائم شکست پديدار گشت، يک عده از مسلمانان وقتي نيروهاي دشمن را ديدند که انبوه هستند و اکثريت قاطع با آنهاست، همان آدم هايي که پشت سر پيامبر نماز مي خواندند و التماس دعا مي گفتند، تبديل شدند به کساني که به همه چيز شک کردند. وقتي خطر را ديدند شک کردند.

يعني بعد از اينکه انقلاب يا جنبشي پيروز شد دوباره ممکن است گردش به عقب صورت بگيرد. دوباره ممکن است انقلابيون راهي را که رفته اند عقب عقب بر گردند. اين خطري است که انقلاب پيغمبر را تهديد کرد چه برسد به انقلابي مثل انقلاب ما.

بهترين و کم هزينه ترين راه براي متوقف کردن يک انقلاب، جنگ چشم در چشم با آن نيست بلکه دور زدن آن است. لازم نيست با تک تک سربازان آن انقلاب بجنگند، کافي است وارد اتاق فرمان آن انقلاب بشوند.

دشمنان رياکار هميشه موفق تر از دشمنان چشم در چشم عمل مي کنند. با نرم افزار خوب بدترين ترفندها را عليه يک انقلاب سازمان مي دهند. انقلاب ها را تعقيب مي کنند و فرمان آن را در دست مي گيرند. و بدون اين که آب از آب تکان بخورد، يک مرتبه مي بينيد از تخم عقاب جوجه کرکس بيرون آمد. اين اتفاقي بود که در صدر اسلام افتاده است و قربانيان اصلي اش امام علي بن ابي طالب و اهل بيت پيغمبر بوده اند و هر لحظه ممکن است عين آن بر سر انقلاب هايي که ريشه کمتري دارند، بياييد.

انقلاب ها چه وقت مي ميرند؟ درست در آن لحظه اي که بعضي از انسان هاي آرماني پيشين، که به نام انقلاب در جامعه مطرح شده اند از فرط خوردن گوشت انقلاب، نقرس بگيرند و حاضر بشوند اهداف انقلابي دو سه دهه قبل را در ملاءعام به سخره بگيرند و خود بخندند و ديگران را در آن خصوص بخندانند. همه اصول را زير پا بگذارند تا به قدرت برسند. آنجا ديگر انقلاب به پايان رسيده است جتي اگر شناسنامه اش را رسما باطل نکرده باشند. در اين دوره از تاريخ انقلاب هاست که اگر مردان وفادار آن انقلاب و چريک هاي عقيدتي تاريخ به داد آن انقلاب برسند، دوباره خون تازه در رگ هايش جاري مي شود و گرنه براي هميشه به گورستان خواهد رفت.

انقلاب ها خيلي پر سر و صدا شروع مي شوند اما بي سر و صدا به پايان مي رسند. يعني وقتي انقلاب شروع مي شود همه مي فهمند اما وقتي مي ميرد کم تر کسي مي فهمد. اين وقتي است که در درون حاکميت انقلاب شعارهاي خود انقلاب يعني حکومت ديني به مسخره گرفته شود و به آن عمل نشود. وظيفه انسان هاي صالح در چنين شرايطي اين است که اگر مي توانند نگذارند انقلاب خاتمه پيدا کند و اگر نمي توانند حداقل نگذارند انقلاب بي سر و صدا بميرد. يعني باطل ها را بکوبند تا همه چيز در سکوت خاتمه پيدا نکند.

يکي از مرض هاي بي صدا براي انقلاب ديني پيش بردن پروژه سکولاريزاسيون نظام اجتماعي و انقلابي با حفظ پوشش مذهب است. يعني عملا حاکميت وارد پروژه سکولاريزاسيون بشود اما شعار هاي ظاهري مذهبي را حفظ کند. ظاهر همان ظاهر اما باطن در شرف تغييرات هولناک است. قدم اول هم با فساد فکري، سياسي و اخلاقي و مالي بعضي از کساني شروع مي شود که خودشان در مسند حاکميت انقلاب، يا دولت انقلاب مي باشند که در طول سالها و به تدريج عوض مي شوند. آن انحراف ساکت و صامت اين است.

مناديان سکولاريزم در جهان اسلام براي اينکه حساسيت مردم را مهار کنند و خط مبارزه با قوانين اسلامي و فکر حکومت اسلامي را با حداقل تنش از صحنه حذف کنند با يک مقدار تضعيف عبارات و حقه هاي سينمايي، به افکار عمومي مي فهمانند که حکومت سکولار با دين ضديت ندارد، از آن نترسيد، منتها کاري که مي کند اين است که دين را نه مبناي مشروعيت خود قرار مي دهد نه مبناي عمل خود. دين را ريشه کن نمي کند بلکه جلوي ظهور حاکميت دين را در عرصه هاي عمومي و امور پابليک مي گيرد. حکومت سکولار تنها کاري که مي کند اين است که براي حاکميت، تفسير ديني نخواهد داشت و مبناي سياست گذاري و عمل حاکميت را منابع ديني نخواهد دانست، بلکه هم اصل مشروعيت را و هم اهدافش را بر منابع غير ديني مستقر مي کند و گرنه قصد ريشه کن کردن دين را ندارد.

مي گويند ضد مذهب نيستيم غير مذهبي هستيم. ما دنبال حکومت ضد ديني نيستيم ما دنبال حکومت غير ديني هستيم، و دشمني با دين و دينداران نداريم. مي گويند ما با خدا به عنوان سوژه اي براي نيايش مبارزه نمي کنيم اما خدا به عنوان قانون گذار بايد صحنه را ترک کند. مي گويند خدا بماند اما در خانه خودش. تشريف داشته باشند منتها در امور زندگي و معاش ما دخالت نکند. به عبارت ديگر خدا را عبادت مي کنيم اما اطاعت نمي کنيم.

مي گويند دين بايد از دست ما مصون باشد براي اينکه وقتي دين را از صحنه سياست خارج کنيم با اين کار يک امر قدسي را از آلوده شدن به امور غير قدسي و دنيوي بر کنار داشته ايم. يعني اين يک کار خيلي بهداشتي و به نفع دين است. مي گويند؛ چرا متافيزيک را از عرش به زير مي کشيد و با زندگي مخلوطش مي کنيد. بگذاريد مقدسات، مقدس بمانند و آن ها را در حقوق مردم، در معاش مردم، در امور مالي مردم و در امور سياسي مردم داخل نکنيد.

مي گويند اگر ما خداي خالق را بپذيريم، خداي شارع و قانون گذار را حتما نخواهيم پذيرفت. خداي خالق که شارع و قانون گذار نباشد ضرري براي منافع کسي ندارد. هر کسي بخواهد او را مي پرستد و هرکس نخواهد نمي پرستد و اين تقدس و خشيت مال داخل مسجد و کليسا است. اين ها را وارد عرصه عمومي نکنيد. اخلاق خصوصي غير از اخلاق عمومي و اخلاقي است که بايد با آن حکومت کرد.

اين شعار پدر سکولاريزم يعني ماکياولي است. مي گفت با اخلاق خصوصي يعني اخلاقي که براي انسان فضيلت و رذيلت تعريف مي کند نمي توان حکومت کرد. فضيلت ها و رذيلت هاي فردي افراد، غير از فضيلت و رذيلت جمعي است. فرلاندو مندريس يکي از نظريه پردازان برجسته نظام سرمايه داري و از مستشاران بزرگ ليبرال مي گويد اصلا رذايل فردي، فضايل جمعي هستند يعني هر چه در اخلاق فردي رذيلتند اتفاقا به درد اداره جامعه و حکومت مي خورند. ما با رذايل فردي جامعه را اداره مي کنيم و در نظام سکولار دنبال فضيلت نيستيم. فضيلت و رذيلت ربطي به عرصه سياست ندارد. چون در اين عرصه رازي وجود ندارد که لازم باشد دين براي بازگشايي در آن مداخله بکند. دين متعلق به عرصه رازهاست. در سياست ما فقط يک راز داريم و آن هم راز بقاست که يک راز قدسي نيست. اين زمينه اسطوره زدايي شده است و بنابراين نوبت به اساطير ديني نخواهد رسيد.

مي گويند ما در عالم سياست مباني خفيه اي سراغ نداريم که برايمان پنهان باشد تا براي شناخت آنها نياز به ماوراء طبيعت داشته باشيم. براي آنچه که داريم همين رئال پولتيک، همين سياست معطوف به سود تدريجي کافي است. چون محور سياست گذران ما اصلا بحث فضيلت و رذيلت و عدالت و حقيقت نيست. دولت لاييک بايد در عالم نظر نسبت به ارزشها و حقيقت بي طرف و بي تفاوت باشد. در اخلاق نسبت به فضيلت بايد بي طرف باشد و در عالم سياست و مديريت نسبت به عدالت بايد بي طرف باشد. اين تعبير تقريبا چکيده اي از فلسفه تئوري دولت است. دولت لاييک فقط مسئول آزادي و امنيت است. فقط بايد فضايي ايجاد کند براي رقابت و هيچ مسئوليتي در برابر عدالت، فضيلت و حقيقت در هيچ يک از سه قوه اصلي حيات بشر ندارد.

اين ها فراميني است که هم اکنون در مورد دولت ديني دارد تعقيب مي شود تا او هم به اين امر، تن بدهد. البته با حفظ شعار مذهبي و حفظ ظاهر، يعني از درون خالي شود. اين مربوط به الان هم نيست، از سال ها و روزهاي اول انقلاب اين خط در مقابل انقلاب و خط امام حضور داشت و فعاليت مي کرد. در يک دوره هايي هم در اول انقلاب وارد حکومت شد. اين خط هيچ وقت نمرده و هنور هم زنده است و در دهه اخير تقويت و احيا شده و دوباره در حال فعاليت و سرباز گيري است. مي آيد تا دوباره شانس خودش را آزمايش کند.

تعريف سياست مدرن چيست؟ وقتي گفتيم فضيلت ربطي به سياست ندارد و يک سياست مدار نبايد به دنبال اجراي عدالت و تأمين فضيلت باشد و فقط بايد دنبال قدرت باشد، معني آن چيست؟ يعني سگ ها به جويدن يکديگر بر سر لاشه ها مشغولند. اين تعريف سياست و قدرت در آن منطق خواهد بود و طبيعي است با اين تعريف ها سياست مدرن، غير مقدس است.

مي گويند ارزش ها و مقدسات را وارد بحث ها و منازعات سياسي نکنيد. آنها را آلوده به دنيا نکنيد. بگذاريد روي تاقچه بمانند. بايد آنها را انبار کرد تا براي روز مبادا مصرف کرد. ارزش ها را کنار بگذاريم تا يک وقتي اگر لازم شد از آن ها استفاده کنيم. قرار نيست توسط اين ها حکومت کرد. قرار نيست بر اساس اينها بازار مسلمين را سازمان داد. قرار نيست بر اساس اينها نظام رسانه اي و آموزشي کشور بازسازي شود. قرار نيست رابطه کارگر و صاحب کار، پول و کار بر اين اساس تنظيم شوند. در اين جا سلسله به جاي ولايت، قدرت به جاي عدالت و غريزه به جاي فضيلت اصل مي شود.

اين تعريف دولت سکولار و سياست مدرن است. همه ي اختلافات و درگيري ها و دوستي ها و دشمني ها بر اين پاشنه مي چرخند. در اين جدول محاسبات هر لحظه ممکن است دوست ها دشمن بشوند و دشمنان دوست. وقتي ملاک بر سر کار آمدن يا نيامدن، بر سرکار ماندن يا نماندن من مي شود، ديگر معلوم است تمام آن درگيري هايي که بر اساس حق و باطل ايجاد شده و خاک ريزهايي که بر اين اساس صدها هزار نفر در آن شهيد شدند بايد جمع بشوند و در جهت ديگري چيده بشوند. براي اينکه ديگر قرار نيست بر سر اصول و حقايق با کسي بجنگيم. ديگر قرار نيست دوستي ها و دشمني هاي ما عقيدتي باشد. بلکه همه ي دوستي ها و دشمني ها بر اساس منافع ما و قدرت ما بر قرار خواهد شد. اين يعني سکولاريزه شدن حاکميت.

در اين تفکر ما در عالم سياست هيچ چيز غير طبيعي نداريم تا نياز به احضار مفاهيم ماوراء طبيعي داشته باشيم. ديگر همه چيز طبيعي و غريزي پيش مي رود و اهداف ما نبايد تحت شعاع مفاهيم ماوراء طبيعي و فوق طبيعي قرار بگيرد. بنابراين دين هم اگر قرار است ادامه حيات بدهد و ما تحملش بکنيم بايد زبانش را عوض کند. ديگر نبايد از حدود الهي، تکليف، امر و نهي، اصول و ارزش ها دم بزند. اينها متعلق به ادبيات دوراني است که مي خواهند انقلاب کنند. بايد دين تلطيف بشود. يعني نبايد از ما و به خصوص از حکومت مطالباتي داشته باشد چون دين بايد غير حکومتي باشد. نظرش را بايد معطوف کند به مسائل خارج از عرصه عمومي. دين يک مسأله خصوصي است. همين طور که اخلاق يک مسأله خصوصي است. و چون خصوصي است و مربوط به من است، نمي تواند بر ما حکومت کند.

مي شود گفت دين من و دين تو، اما چيزي به نام منکر عمومي نداريم که بخواهيم امر و نهي کنيم. در اين راه، جهاد، شهادت، تشکيل حکومت، اجرا و اقامه حق با تعريف ديني بي معني خواهد شد. وقتي اهرم را روي مبنا و اصل يک تفکر گذاشت و آن را جابه جا کرد يک مرتبه همه چيز با هم معنايش را از دست مي دهد.

مي گويند دين ديگر نبايد مطالبات داشته باشد بلکه بايد در ذيل مطالبات ما قرار گيرد يا مطالبات ما را توجيه بکند. دين نبايد براي ما تعيين تکليف بکند، بايد به ما سرويس بدهد و گرنه دهانش را سرويس مي کنيم. ما تکليف سرمان نمي شود. رضايت خدا از رضايت خود ما مهم تر نيست. ما اصلا قرار نيست خدا را راضي کنيم. زندگي بر طبق اراده ي خدا کار ما نيست. ارائه تعريف ديني از تکامل انسان کم کم از حوزه اراده ما خارج مي شود.

مخرج مشترک همه ي اين تلاش ها اين است که خدا قيم ما نيست. خدا حق دخالت در زندگي ما، اقتصاد ما، سياست ما، حکومت ما و معاش ما را ندارد. ما خدا را نيايش مي کنيم به شرط اينکه در زندگي ما دخالت نکند.

اين يک خداي سکولار است، خدا حق ندارد حقوق را معلوم يا محدود بکند. خدا نبايد وظايفي براي ما تعيين بکند. ما خداي تکليف نمي خواهيم. خدايي را مي پذيريم که ما را همان گونه که هستيم، بپذيرد. يعني بدون تکليف به جهاد با نفس و جهاد با دشمنان خدا.

ما ديني را مي پذيريم که در آن هيچکدام از اين دو جهت نباشد. يک خداي بي درد سر مي خواهيم. ما خدايي را مي پذيريم که بخواهد جهان، جهان باشد يعني بپذيرد که جهان همينطوري که هست، بماند و تغيير نخواهد بدهد. از عدالت علوي در آن صحبت نکند. نظام معيشت ما را بر اساس الگوهاي خودش تغيير ندهد.

هيچ اصل ويژه اي نبايد بر سياست و منافع و حاکميت ما حکمراني کند و همه راه ها بايد به خود ما ختم بشود. زندگي دنيا هم مقدمه هيچ چيزي نبايد شمرده بشود. خودش اصل است. منافع ما و حقوق ما، اصل است. ما حقوق داريم و اضافه حقوق. تکليف نداريم. هر کسي از مسئوليت ما سخن بگويد به حقوق ما تجاوز کرده است.

اصلا انبياء آمده اند تا بگويند شما حيوان بالفعليد و ما مي خواهيم شما را انسان بالفعل کنيم. انبياء براي همين آمده اند. مي گويند شما انسان بالقوه ايد و ما مي خواهيم شما را انسان بالفعل کنيم. يعني صورت تان انساني است مي خواهيم سيرت تان را هم انساني کنيم. آنها در جواب مي گويند ما اگر بخواهيم حيوان بمانيم چه کسي را بايد ببينيم !!

اينها عصاره مقالات و کتاب هايي است که در همين دهه اخير به سرعت دارد ترجمه مي شود. همه هم حق به جانب اند و مي گويند ما مذهبي هستيم. ما يک قرائت مدرن از مذهب داريم. صحبت مي کنند از اينکه حق ماست که اصلا حيوان باشيم. مي خواهيم حيوان باشيم.

شما مي بينيد در حقوق بشر، سر و کله حقوقي عجيب و غريب پيدا مي شود که هيچ وقت مطرح نبوده است. از آن تعريف مي کنند به حق ناحق بودن، حق باطل بودن، حق پشت پا زدن به همه چيز، حق ارتداد و اين ها همه جزء حقوق بشر است. اين يک رويکرد ماکياوليستي به قدرت و سياست، با خدا خواهي و خدا پرستي ارتباطي ندارد.

پا فشاري مي کنند که در دين نظر سياسي و نظريه دولت نداريم و نبايد دنبال الگوهاي علوي و رفتار هاي علوي براي حکومت بگرديد. علي ابن ابيطالب فوت کردند، خدا اموات شما را بيامرزد، چرا از او صحبت مي کنيد. چرا از پيامبر، از اهل بيت صحبت مي کنيد و مي خواهيد از آنها براي حکومت الگو بسازيد و مي خواهيد براساس آن مباني حقوق بشر و حاکميت را تعريف کنيد. اين حق را نداريد.

البته در حکومت سکولار شما مي توانيد 19 و 21 رمضان عزا بگيريد و ماه رمضان را روزه هم بگيريد، عاشورا هم سينه بزنيد اما يک کلمه حق نداريد بگوييد که علي و حسين براي چه کشته شده اند؟ و دنبال تشکيل چه نوع حکومتي بودند؟ و بشر و حقوق بشر را چگونه تعريف مي کردند؟ اينها جمله هايي است که نبايد گفته شود. اينها خط قرمز است. اما مي توانيد آش نذري درست کنيد!

در اين تفکر مي گويند که دنبال معيارهاي عدالت در دين، نبايد گشت. نبايد در دين دنبال حقوق بشر گشت. اصلا بشر و حقوق بشر بايد خارج از دين تعريف شود. اينها ربطي به دين ندارند. دين يک امر مقدس فردي است. نبايد رابطه فرد با جمع، مفهوم حق حاکميت، نسبت حقوق و وظايف را از دين گرفت. اينها همه عوامل غير ديني و برون ديني هستند.

اگر پاي سنت لائيسيته در جامعه و حکومت سفت بشود و در افکار عمومي نهادينه بشود ديگر نوبت به رفتار علوي نخواهد رسيد. اگر اين تفکر مسلط بشود، دوباره بايد از صفر شروع کرد و بايد از صفر شهيد داد، صد هزار و دويست هزار شهيد که آيا بشود يا نشود.

اين تفکر مي گويد؛ تفکر سياسي را نبايد به تفکر وحياني گره بزنيد. دين از دولت جدا است. دنبال هيچ تغيير منسجم در دستگاه فکري و ديني نبايد بود. قرائت زماني و مکاني از دين نبايد باشد و دين بايد توخالي بشود تا انعطاف پيدا کند. بايد محتويات معرفتي و عملي دين را بيرون بريزيد. اين ظرف را وارونه و خالي کنيد. خالي که شد و ديگر ادعايي در عرصه عمومي، حقوق بشر، سياست، حکومت و عدالت نداشت و دين بي ادعا که شد آن وقت انعطاف پيدا مي کند. آن وقت ما تحملش مي کنيم.

نخست وزير انگليس در زمان امپراطوريش در قرن 19 در يکي از کشورهاي اسلامي صداي اذان را شنيد و گفت اينها چه مي گويند، نکند مسلمانان دارند عليه ما چيزي مي گويند. گفتند دارند مي گويند وقت نماز است. گفت به منافع ما ضربه اي نمي زند. گفتند نه! گفت بگذاريد بگويد تا حنجره اش پاره شود.

اينها مي گويند دين بايد آنقدر مجمل و مبهم و هزار قرائتي بشود تا بتوان از پس جزميت و يقيني که يک انقلاب را به وجود مي آورد، برآمد. اگر ريشه يقين را زدي ريشه انقلاب را زدي. چون انقلاب ها هيچکدام با شک شروع نمي شود بلکه با شک به پايان مي رسند. وقتي در انقلاب شک مي کنند آن انقلاب تمام شده است.

مي گويند دين بايد يک ساختار کاملا باز داشته باشد تا قابل دوام باشد. خلاصه اش اين است که نبايد هيچ امر ثابت، محکم، ضروري و غير متشابه در دين باقي بماند. مي گويند هر چه از ايده پروري ها و آرمان هاي انقلابي و راديکال صحبت بکنيد در جامعه کومپلکس هاي هيجاني ايجاد مي کنيد.

با اين قبيل مباحث سعي مي کنند فکر انسان مطلوب، جامعه مطلوب و حکومت مطلوب را از سر مسلمانان بيرون کنند و به مسلمانان القاء کنند که اصلا براي خدا و پيغمبر مهم نبوده و نيست که شما مسلمانان در چه نظام سياسي، اقتصادي، فرهنگي، آموزشي و حقوقي داريد زندگي مي کنيد. اينها ربطي به دين ندارد و آن نظريه اي را که دين را عرصه حقوق بشر و تکاليف و حقوق بشر مي داند، رها مي کند. در واقع مي خواهند دين را در صحنه نگه دارد اما به عنوان دکور صحنه. نمي خواهند مشروعيت نظام اجتماعي را از دين بگيرند. دين را به عنوان مبناي مشروعيت و ميزان عمل حاکميت و مردم نمي خواهند. به عنوان دکور صحنه مي خواهند. براي اينکه متدينين عصباني نشوند و موضع نگيرند. لذا تمام نمونه هاي آرماني نظام ديني را تخريب مي کنند.

به ما مي گويند که شما به هيچ نمونه آرماني و هيچ شخص معين در حيات ديني اشاره نکنيد و در امکان تأثير اسوه هايي مانند علي بن ابي طالب تشکيک مي کنند، خدشه مي کنند. با اين استدلال که آنها موجودات تاريخي بودند و تاريخ انقضاء دارند.

اين جريان فکري و سياسي که در دهه اخير در کشور ما دوباره فعال شده است، سعي مي کند بگويد اسلام سياسي دورانش به سرآمده است و حقوق بشر و عدالت اساسا حقايق غير ديني اند و براي اسلام فرقي نمي کند که چه کساني دولتمرد باشند. چه کساني فرمان بدهند و چه کساني سير باشند و چه کساني گرسنه. اقتصاد اسلامي، حقوق اسلامي و جامعه اسلامي، کلماتي بي معني است و وجود خارجي ندارد. آنها مي خواهند تفهيم کنند به شما که هيچ حقانيتي در کار نيست. خاتميتي در کار نيست. اصلا حقيقت روشني در کار نيست و از دين بايد به يک حداقل يا به عنوان يک توهم تاريخي و اتوريته کوچک شده آرمانهاي تو دهني خورده، اکتفا کنيم. و اين روايتي سکولار از دين است. دين بايد در آن کوچک شود. دين بايد اول تسخير شود تا بعد تحقير بشود. کوچک و مچاله بشود. تا بعد بشود راحت حذفش کرد.

يکي از آقايان مي فرمودند دين در دوران مدرنيزه حکم سربازي فراري را دارد که دارد فرار مي کند. او تا مي تواند بايد خودش را از ادعا سبک کند. ديگر نبايد ادعاي حقانيت بکند. دين بايد بگويد اگر صلاح مي دانيد ما هم هستيم. همين و بيشتر از اين نيايد در اين دوره ادعا بکند. تلاش مي کنند دين را به يک سري مفاهيم ارتجاعي، مجمل و شخصي تبديل بکنند بطوري که قادر به ارائه راه حل و هيچ راهنماي خاصي نباشد. هيچ نسخه اي براي شفاي دردهاي انساني، انحرافات فردي و بي عدالتي هاي فردي نتواند بپيچد و دست به ساختن سازمان اجتماع و روابط اجتماع انساني نزند. عدالت را تعريف نکند. تبديل به امر علمي نشود.

مي خواهند دين در هيچ حوزه نظري و عملي، صريح و دقيق و روشن سخن نگويد. امکان داوري و قدرت قضاوت را از او بگيرند و دين را فقط احساس کور تعريف کنند و با سکولاريزاسيون و همين مشروعيت هاي قرار دادي و قراردادهاي دموکراتيک مهارش بکنند و به نام عقلانيت در واقع مي خواهند نفسانيت را بر سازهاي اجتماعي حاکم کنند.

مي خواهند تز فرهنگ اسلامي را تحت عنوان اينکه منشاء خشونتهاي اجتماعي خواهد شد، کم کم به محاق ببرند. مي خواهند به نام تضاد علم و ايدئولوژي، غريزي ترين سود پرستي ها و غير عقلاني ترين و مبتذل ترين توتاليتاريزم يعني اصالت سود را بر فرهنگ و جامعه مسلط بکنند و الگوهاي نظام اجتماعي را به حوزه اخلاق شخصي عودت بدهند. هر آرمان خواهي را با بر چسب راديکاليزم بدنام کنند و بجاي کمال و حقيقت، سود و لذت را هدف حکومت بکنند.

مي خواهند معارف دين را تحت عنوان اينکه دين مبلغي کاذب و وارونه است و به اصطلاح ايدئولوژي است و غير عقلاني است و در مرتبه بعد با اين بهانه که اصلا قابل درک نيست و امکان انطباق شناخت ما با آن وجود ندارد و اصلا متن دين غير قابل فهم است، به بايگاني بفرستند. ديني که لايق و مستعد هيچ فهم قطعي نباشد لايق هيچ عمل قطعي هم نخواهد بود.

سخنانم را با اين نکته تمام مي کنم که اينها فکر همه چيز و همه جا را کرده اند. تحت نام شالوده شکني و ساختار شکني دين در واقع دارند جزمي ترين و ارتدوکسي ترين گرايش ها را در خصوص منافع سرمايه داري و منافع ليبراليزم در کشور تعقيب مي کنند. درواقع اين خط و ربط دشمنان است که تحت عنوان دوست در کشور دارد تعقيب مي شود. بعد اعلام مي کنند که مفاهميم ديني، ارزشي و انقلابي شما در هر فضايي قابل درک نيست. بويژه در جهان کنوني ديگر جاي اين ايده ها نيست و اخلاق نمي تواند دو ساحتي باشد. يعني هم مبناي عمل فردي و هم عمل حکومتي باشد. و اينکه اساسا اخلاق مطلق وجود ندارد. اسلامِ ناجي، در کار نيست که بشود آن را هدف گيري کرد. نه تفسير جهان و نه تغيير جهان هيچکدام نبايد به نام دين انجام بشود و هيچکدام کار دين نيست.

ادعا مي کنند که ما داريم گزارش مي دهيم، در حاليکه گزارش مي سازند. مي گويند دين در احتضار است و ما در واقع مي خواهيم دفنش بکنيم. بنده خدايي سکته کرد، فکر کردند مرده است. آمدند دفنش کنند، يک دفعه جنبيد و فاميلش ترسيدند و فرار کردند. گور کن هم که بيل در دستش بود بعد از چند دقيقه گفت نترسيد، بر گرديد با بيل زدم کشتمش! گزار ش مي دهند دين مرده است اما در واقع خودشان قاتلند. مي خواهند موجود زنده اي را دفن کنند.

ما با تفکري مواجهيم که از دولت عرفي بي طرف و بي تفاوت، از بروکراسي بي آرمان و مدينه فاضله بي فضيليت و از قدرت سرگردان و مشروعيت هاي قراردادي و کمي صحبت مي کند. مي خواهد اين ايده شرک آميز را به نام مذهب مدرن يا قرائت مدرن از مذهب به ملت ما قالب بکند. اين خط را بشناسيد. خطي است که از تقابل انتساب و انتخاب سخن مي گويد و بعد به طرف انشقاق و ايده اصلي انقلاب خيز بر مي دارد.

مي خواهند جمهوري اسلامي را اول تبديل کنند به جمهوري و اسلامي يعني يک ترکيب از دو چيز و نه جمهوريت در قالب اسلام که يک چيز است بلکه جمهوري و اسلامي و در مرحله بعد جمهوري يا اسلامي. جمهوري اسلامي بايد بشود جمهوري و اسلامي و بعد بشود جمهوري يا اسلامي. اين خطي است که دارد تعقيب مي شود.

شما در آينده خواهيد ديد که سريعا اين نکته ها را با افکار عمومي در جريان مي گذارند و بروکراسي دولتي و مشروعيت قانوني و دموکراتيک را در يک کفه خواهند گذاشت و سلسله مفاهيم ديني را با مشروعيت کاريزمايي يا مشروعيت هاي سنتي رو به زوال در کفه ديگر خواهند گذاشت و منتظر لحظه اي مي نشينند که وقتش برسد.

 

 

مقاله ی این یک خدای سکولار از رحیم پور ازغدی.................

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

اين يک خداي سکولار است!

يک انقلاب وقتي شکست مي خورد که خودش بخواهد شکست بخورد. يعني از لحظه اي که آمادگي براي مردن و توهين شنيدن و عقب نشستن را در خودش بوجود بياورد. قطعا چنين انقلابي خواهد مرد و ديگر اثري جز در تاريخ مکتوب از او باقي نخواهد ماند. به عبارت ديگر مرگ يک انقلاب حتما عمدي و خود خواسته است. انقلاب ها را نمي توان درهم شکست مگر اينکه خودشان بخواهند. انقلاب را موقتا مي توان متوقف کرد ولي نمي شود آن را معدوم کرد. انقلاب بعد از اينکه ضربه اي بخورد تغيير شکل مي دهد، تغيير تاکتيک مي دهد اما منتفي نمي شود. اگر از در بيرونش کنند از پنجره وارد مي شود. 15 خرداد 1342 سرکوب بشود 15 سال بعد از راه مي رسد و همه اوضاع را به هم مي ريزد.

خطري که براي همه انقلاب ها بعداز پيروزي قابل پيش بيني است و مي تواند بزرگترين انقلاب ها را به زانو در آورد خطر ارتجاع است. همان تعبيري که در قرآن براي جنگ احد به کار رفته است. بعد از اينکه خبر شهادت پيامبر بين رزمنده ها منتشر شد اکثر آنها به دامنه کوه ها فرار کردند، بعضي ها گريه کردند و بعضي ديگر به کلي بريدند. آنوقت خداوند در آيه اي فرمود؛ اگر پيامبر بميرد يا کشته شود آيا شما از راه رفته باز مي گرديد. در همه اصولي که پيامبر براي شما آورد ترديد مي کنيد؟ مگر قرار بود براي هميشه به شخص پيامبر گره بخوريد؟ يا قرار بود هميشه تعاليم پيامبر پيش چشم شما باشد؟ کدام يک؟ ايمان شما به تعاليم پيامبر گره خورده نه به شخص او و بنابراين نبايد با کوچکترين شکست يا ضربه اي که مي خوريد به همه چيز شک کنيد.

اين اتفاقات در آن دوران افتاد و در همه مبارزات هم مي افتد. وقتي اوضاع خراب مي شود و انقلابيون ضربه خوردند جز خواص که تا پاي جان ايستاده اند و در چيزي شک نمي کننند، بقيه، انقلاب را تنها مي گذارند. عمده ي کساني که به يک انقلاب ملحق مي شوند، بعد از نصر و پيروزي مي آيند. و يدخلون في دين ا... افواجا. وقتي مي بينند پيروزي هاي پياپي نصيب مومنين شد، فوج فوج و گروه گروه به آن انقلاب ملحق مي شوند و پيروزي را علامت حقانيت مي پندارند.

بسياري از آنها در لحظه اي که معادلات سياسي به هم بخورد و مومنين در فشار قرار بگيرند، به همان سرعت که ملحق شده اند، شک مي کنند. در جنگ احزاب يا خندق وقتي فشار سنگين شد و محاصره طول کشيد و علائم شکست پديدار گشت، يک عده از مسلمانان وقتي نيروهاي دشمن را ديدند که انبوه هستند و اکثريت قاطع با آنهاست، همان آدم هايي که پشت سر پيامبر نماز مي خواندند و التماس دعا مي گفتند، تبديل شدند به کساني که به همه چيز شک کردند. وقتي خطر را ديدند شک کردند.

يعني بعد از اينکه انقلاب يا جنبشي پيروز شد دوباره ممکن است گردش به عقب صورت بگيرد. دوباره ممکن است انقلابيون راهي را که رفته اند عقب عقب بر گردند. اين خطري است که انقلاب پيغمبر را تهديد کرد چه برسد به انقلابي مثل انقلاب ما.

بهترين و کم هزينه ترين راه براي متوقف کردن يک انقلاب، جنگ چشم در چشم با آن نيست بلکه دور زدن آن است. لازم نيست با تک تک سربازان آن انقلاب بجنگند، کافي است وارد اتاق فرمان آن انقلاب بشوند.

دشمنان رياکار هميشه موفق تر از دشمنان چشم در چشم عمل مي کنند. با نرم افزار خوب بدترين ترفندها را عليه يک انقلاب سازمان مي دهند. انقلاب ها را تعقيب مي کنند و فرمان آن را در دست مي گيرند. و بدون اين که آب از آب تکان بخورد، يک مرتبه مي بينيد از تخم عقاب جوجه کرکس بيرون آمد. اين اتفاقي بود که در صدر اسلام افتاده است و قربانيان اصلي اش امام علي بن ابي طالب و اهل بيت پيغمبر بوده اند و هر لحظه ممکن است عين آن بر سر انقلاب هايي که ريشه کمتري دارند، بياييد.

انقلاب ها چه وقت مي ميرند؟ درست در آن لحظه اي که بعضي از انسان هاي آرماني پيشين، که به نام انقلاب در جامعه مطرح شده اند از فرط خوردن گوشت انقلاب، نقرس بگيرند و حاضر بشوند اهداف انقلابي دو سه دهه قبل را در ملاءعام به سخره بگيرند و خود بخندند و ديگران را در آن خصوص بخندانند. همه اصول را زير پا بگذارند تا به قدرت برسند. آنجا ديگر انقلاب به پايان رسيده است جتي اگر شناسنامه اش را رسما باطل نکرده باشند. در اين دوره از تاريخ انقلاب هاست که اگر مردان وفادار آن انقلاب و چريک هاي عقيدتي تاريخ به داد آن انقلاب برسند، دوباره خون تازه در رگ هايش جاري مي شود و گرنه براي هميشه به گورستان خواهد رفت.

انقلاب ها خيلي پر سر و صدا شروع مي شوند اما بي سر و صدا به پايان مي رسند. يعني وقتي انقلاب شروع مي شود همه مي فهمند اما وقتي مي ميرد کم تر کسي مي فهمد. اين وقتي است که در درون حاکميت انقلاب شعارهاي خود انقلاب يعني حکومت ديني به مسخره گرفته شود و به آن عمل نشود. وظيفه انسان هاي صالح در چنين شرايطي اين است که اگر مي توانند نگذارند انقلاب خاتمه پيدا کند و اگر نمي توانند حداقل نگذارند انقلاب بي سر و صدا بميرد. يعني باطل ها را بکوبند تا همه چيز در سکوت خاتمه پيدا نکند.

يکي از مرض هاي بي صدا براي انقلاب ديني پيش بردن پروژه سکولاريزاسيون نظام اجتماعي و انقلابي با حفظ پوشش مذهب است. يعني عملا حاکميت وارد پروژه سکولاريزاسيون بشود اما شعار هاي ظاهري مذهبي را حفظ کند. ظاهر همان ظاهر اما باطن در شرف تغييرات هولناک است. قدم اول هم با فساد فکري، سياسي و اخلاقي و مالي بعضي از کساني شروع مي شود که خودشان در مسند حاکميت انقلاب، يا دولت انقلاب مي باشند که در طول سالها و به تدريج عوض مي شوند. آن انحراف ساکت و صامت اين است.

مناديان سکولاريزم در جهان اسلام براي اينکه حساسيت مردم را مهار کنند و خط مبارزه با قوانين اسلامي و فکر حکومت اسلامي را با حداقل تنش از صحنه حذف کنند با يک مقدار تضعيف عبارات و حقه هاي سينمايي، به افکار عمومي مي فهمانند که حکومت سکولار با دين ضديت ندارد، از آن نترسيد، منتها کاري که مي کند اين است که دين را نه مبناي مشروعيت خود قرار مي دهد نه مبناي عمل خود. دين را ريشه کن نمي کند بلکه جلوي ظهور حاکميت دين را در عرصه هاي عمومي و امور پابليک مي گيرد. حکومت سکولار تنها کاري که مي کند اين است که براي حاکميت، تفسير ديني نخواهد داشت و مبناي سياست گذاري و عمل حاکميت را منابع ديني نخواهد دانست، بلکه هم اصل مشروعيت را و هم اهدافش را بر منابع غير ديني مستقر مي کند و گرنه قصد ريشه کن کردن دين را ندارد.

مي گويند ضد مذهب نيستيم غير مذهبي هستيم. ما دنبال حکومت ضد ديني نيستيم ما دنبال حکومت غير ديني هستيم، و دشمني با دين و دينداران نداريم. مي گويند ما با خدا به عنوان سوژه اي براي نيايش مبارزه نمي کنيم اما خدا به عنوان قانون گذار بايد صحنه را ترک کند. مي گويند خدا بماند اما در خانه خودش. تشريف داشته باشند منتها در امور زندگي و معاش ما دخالت نکند. به عبارت ديگر خدا را عبادت مي کنيم اما اطاعت نمي کنيم.

مي گويند دين بايد از دست ما مصون باشد براي اينکه وقتي دين را از صحنه سياست خارج کنيم با اين کار يک امر قدسي را از آلوده شدن به امور غير قدسي و دنيوي بر کنار داشته ايم. يعني اين يک کار خيلي بهداشتي و به نفع دين است. مي گويند؛ چرا متافيزيک را از عرش به زير مي کشيد و با زندگي مخلوطش مي کنيد. بگذاريد مقدسات، مقدس بمانند و آن ها را در حقوق مردم، در معاش مردم، در امور مالي مردم و در امور سياسي مردم داخل نکنيد.

مي گويند اگر ما خداي خالق را بپذيريم، خداي شارع و قانون گذار را حتما نخواهيم پذيرفت. خداي خالق که شارع و قانون گذار نباشد ضرري براي منافع کسي ندارد. هر کسي بخواهد او را مي پرستد و هرکس نخواهد نمي پرستد و اين تقدس و خشيت مال داخل مسجد و کليسا است. اين ها را وارد عرصه عمومي نکنيد. اخلاق خصوصي غير از اخلاق عمومي و اخلاقي است که بايد با آن حکومت کرد.

اين شعار پدر سکولاريزم يعني ماکياولي است. مي گفت با اخلاق خصوصي يعني اخلاقي که براي انسان فضيلت و رذيلت تعريف مي کند نمي توان حکومت کرد. فضيلت ها و رذيلت هاي فردي افراد، غير از فضيلت و رذيلت جمعي است. فرلاندو مندريس يکي از نظريه پردازان برجسته نظام سرمايه داري و از مستشاران بزرگ ليبرال مي گويد اصلا رذايل فردي، فضايل جمعي هستند يعني هر چه در اخلاق فردي رذيلتند اتفاقا به درد اداره جامعه و حکومت مي خورند. ما با رذايل فردي جامعه را اداره مي کنيم و در نظام سکولار دنبال فضيلت نيستيم. فضيلت و رذيلت ربطي به عرصه سياست ندارد. چون در اين عرصه رازي وجود ندارد که لازم باشد دين براي بازگشايي در آن مداخله بکند. دين متعلق به عرصه رازهاست. در سياست ما فقط يک راز داريم و آن هم راز بقاست که يک راز قدسي نيست. اين زمينه اسطوره زدايي شده است و بنابراين نوبت به اساطير ديني نخواهد رسيد.

مي گويند ما در عالم سياست مباني خفيه اي سراغ نداريم که برايمان پنهان باشد تا براي شناخت آنها نياز به ماوراء طبيعت داشته باشيم. براي آنچه که داريم همين رئال پولتيک، همين سياست معطوف به سود تدريجي کافي است. چون محور سياست گذران ما اصلا بحث فضيلت و رذيلت و عدالت و حقيقت نيست. دولت لاييک بايد در عالم نظر نسبت به ارزشها و حقيقت بي طرف و بي تفاوت باشد. در اخلاق نسبت به فضيلت بايد بي طرف باشد و در عالم سياست و مديريت نسبت به عدالت بايد بي طرف باشد. اين تعبير تقريبا چکيده اي از فلسفه تئوري دولت است. دولت لاييک فقط مسئول آزادي و امنيت است. فقط بايد فضايي ايجاد کند براي رقابت و هيچ مسئوليتي در برابر عدالت، فضيلت و حقيقت در هيچ يک از سه قوه اصلي حيات بشر ندارد.

اين ها فراميني است که هم اکنون در مورد دولت ديني دارد تعقيب مي شود تا او هم به اين امر، تن بدهد. البته با حفظ شعار مذهبي و حفظ ظاهر، يعني از درون خالي شود. اين مربوط به الان هم نيست، از سال ها و روزهاي اول انقلاب اين خط در مقابل انقلاب و خط امام حضور داشت و فعاليت مي کرد. در يک دوره هايي هم در اول انقلاب وارد حکومت شد. اين خط هيچ وقت نمرده و هنور هم زنده است و در دهه اخير تقويت و احيا شده و دوباره در حال فعاليت و سرباز گيري است. مي آيد تا دوباره شانس خودش را آزمايش کند.

تعريف سياست مدرن چيست؟ وقتي گفتيم فضيلت ربطي به سياست ندارد و يک سياست مدار نبايد به دنبال اجراي عدالت و تأمين فضيلت باشد و فقط بايد دنبال قدرت باشد، معني آن چيست؟ يعني سگ ها به جويدن يکديگر بر سر لاشه ها مشغولند. اين تعريف سياست و قدرت در آن منطق خواهد بود و طبيعي است با اين تعريف ها سياست مدرن، غير مقدس است.

مي گويند ارزش ها و مقدسات را وارد بحث ها و منازعات سياسي نکنيد. آنها را آلوده به دنيا نکنيد. بگذاريد روي تاقچه بمانند. بايد آنها را انبار کرد تا براي روز مبادا مصرف کرد. ارزش ها را کنار بگذاريم تا يک وقتي اگر لازم شد از آن ها استفاده کنيم. قرار نيست توسط اين ها حکومت کرد. قرار نيست بر اساس اينها بازار مسلمين را سازمان داد. قرار نيست بر اساس اينها نظام رسانه اي و آموزشي کشور بازسازي شود. قرار نيست رابطه کارگر و صاحب کار، پول و کار بر اين اساس تنظيم شوند. در اين جا سلسله به جاي ولايت، قدرت به جاي عدالت و غريزه به جاي فضيلت اصل مي شود.

اين تعريف دولت سکولار و سياست مدرن است. همه ي اختلافات و درگيري ها و دوستي ها و دشمني ها بر اين پاشنه مي چرخند. در اين جدول محاسبات هر لحظه ممکن است دوست ها دشمن بشوند و دشمنان دوست. وقتي ملاک بر سر کار آمدن يا نيامدن، بر سرکار ماندن يا نماندن من مي شود، ديگر معلوم است تمام آن درگيري هايي که بر اساس حق و باطل ايجاد شده و خاک ريزهايي که بر اين اساس صدها هزار نفر در آن شهيد شدند بايد جمع بشوند و در جهت ديگري چيده بشوند. براي اينکه ديگر قرار نيست بر سر اصول و حقايق با کسي بجنگيم. ديگر قرار نيست دوستي ها و دشمني هاي ما عقيدتي باشد. بلکه همه ي دوستي ها و دشمني ها بر اساس منافع ما و قدرت ما بر قرار خواهد شد. اين يعني سکولاريزه شدن حاکميت.

در اين تفکر ما در عالم سياست هيچ چيز غير طبيعي نداريم تا نياز به احضار مفاهيم ماوراء طبيعي داشته باشيم. ديگر همه چيز طبيعي و غريزي پيش مي رود و اهداف ما نبايد تحت شعاع مفاهيم ماوراء طبيعي و فوق طبيعي قرار بگيرد. بنابراين دين هم اگر قرار است ادامه حيات بدهد و ما تحملش بکنيم بايد زبانش را عوض کند. ديگر نبايد از حدود الهي، تکليف، امر و نهي، اصول و ارزش ها دم بزند. اينها متعلق به ادبيات دوراني است که مي خواهند انقلاب کنند. بايد دين تلطيف بشود. يعني نبايد از ما و به خصوص از حکومت مطالباتي داشته باشد چون دين بايد غير حکومتي باشد. نظرش را بايد معطوف کند به مسائل خارج از عرصه عمومي. دين يک مسأله خصوصي است. همين طور که اخلاق يک مسأله خصوصي است. و چون خصوصي است و مربوط به من است، نمي تواند بر ما حکومت کند.

مي شود گفت دين من و دين تو، اما چيزي به نام منکر عمومي نداريم که بخواهيم امر و نهي کنيم. در اين راه، جهاد، شهادت، تشکيل حکومت، اجرا و اقامه حق با تعريف ديني بي معني خواهد شد. وقتي اهرم را روي مبنا و اصل يک تفکر گذاشت و آن را جابه جا کرد يک مرتبه همه چيز با هم معنايش را از دست مي دهد.

مي گويند دين ديگر نبايد مطالبات داشته باشد بلکه بايد در ذيل مطالبات ما قرار گيرد يا مطالبات ما را توجيه بکند. دين نبايد براي ما تعيين تکليف بکند، بايد به ما سرويس بدهد و گرنه دهانش را سرويس مي کنيم. ما تکليف سرمان نمي شود. رضايت خدا از رضايت خود ما مهم تر نيست. ما اصلا قرار نيست خدا را راضي کنيم. زندگي بر طبق اراده ي خدا کار ما نيست. ارائه تعريف ديني از تکامل انسان کم کم از حوزه اراده ما خارج مي شود.

مخرج مشترک همه ي اين تلاش ها اين است که خدا قيم ما نيست. خدا حق دخالت در زندگي ما، اقتصاد ما، سياست ما، حکومت ما و معاش ما را ندارد. ما خدا را نيايش مي کنيم به شرط اينکه در زندگي ما دخالت نکند.

اين يک خداي سکولار است، خدا حق ندارد حقوق را معلوم يا محدود بکند. خدا نبايد وظايفي براي ما تعيين بکند. ما خداي تکليف نمي خواهيم. خدايي را مي پذيريم که ما را همان گونه که هستيم، بپذيرد. يعني بدون تکليف به جهاد با نفس و جهاد با دشمنان خدا.

ما ديني را مي پذيريم که در آن هيچکدام از اين دو جهت نباشد. يک خداي بي درد سر مي خواهيم. ما خدايي را مي پذيريم که بخواهد جهان، جهان باشد يعني بپذيرد که جهان همينطوري که هست، بماند و تغيير نخواهد بدهد. از عدالت علوي در آن صحبت نکند. نظام معيشت ما را بر اساس الگوهاي خودش تغيير ندهد.

هيچ اصل ويژه اي نبايد بر سياست و منافع و حاکميت ما حکمراني کند و همه راه ها بايد به خود ما ختم بشود. زندگي دنيا هم مقدمه هيچ چيزي نبايد شمرده بشود. خودش اصل است. منافع ما و حقوق ما، اصل است. ما حقوق داريم و اضافه حقوق. تکليف نداريم. هر کسي از مسئوليت ما سخن بگويد به حقوق ما تجاوز کرده است.

اصلا انبياء آمده اند تا بگويند شما حيوان بالفعليد و ما مي خواهيم شما را انسان بالفعل کنيم. انبياء براي همين آمده اند. مي گويند شما انسان بالقوه ايد و ما مي خواهيم شما را انسان بالفعل کنيم. يعني صورت تان انساني است مي خواهيم سيرت تان را هم انساني کنيم. آنها در جواب مي گويند ما اگر بخواهيم حيوان بمانيم چه کسي را بايد ببينيم !!

اينها عصاره مقالات و کتاب هايي است که در همين دهه اخير به سرعت دارد ترجمه مي شود. همه هم حق به جانب اند و مي گويند ما مذهبي هستيم. ما يک قرائت مدرن از مذهب داريم. صحبت مي کنند از اينکه حق ماست که اصلا حيوان باشيم. مي خواهيم حيوان باشيم.

شما مي بينيد در حقوق بشر، سر و کله حقوقي عجيب و غريب پيدا مي شود که هيچ وقت مطرح نبوده است. از آن تعريف مي کنند به حق ناحق بودن، حق باطل بودن، حق پشت پا زدن به همه چيز، حق ارتداد و اين ها همه جزء حقوق بشر است. اين يک رويکرد ماکياوليستي به قدرت و سياست، با خدا خواهي و خدا پرستي ارتباطي ندارد.

پا فشاري مي کنند که در دين نظر سياسي و نظريه دولت نداريم و نبايد دنبال الگوهاي علوي و رفتار هاي علوي براي حکومت بگرديد. علي ابن ابيطالب فوت کردند، خدا اموات شما را بيامرزد، چرا از او صحبت مي کنيد. چرا از پيامبر، از اهل بيت صحبت مي کنيد و مي خواهيد از آنها براي حکومت الگو بسازيد و مي خواهيد براساس آن مباني حقوق بشر و حاکميت را تعريف کنيد. اين حق را نداريد.

البته در حکومت سکولار شما مي توانيد 19 و 21 رمضان عزا بگيريد و ماه رمضان را روزه هم بگيريد، عاشورا هم سينه بزنيد اما يک کلمه حق نداريد بگوييد که علي و حسين براي چه کشته شده اند؟ و دنبال تشکيل چه نوع حکومتي بودند؟ و بشر و حقوق بشر را چگونه تعريف مي کردند؟ اينها جمله هايي است که نبايد گفته شود. اينها خط قرمز است. اما مي توانيد آش نذري درست کنيد!

در اين تفکر مي گويند که دنبال معيارهاي عدالت در دين، نبايد گشت. نبايد در دين دنبال حقوق بشر گشت. اصلا بشر و حقوق بشر بايد خارج از دين تعريف شود. اينها ربطي به دين ندارند. دين يک امر مقدس فردي است. نبايد رابطه فرد با جمع، مفهوم حق حاکميت، نسبت حقوق و وظايف را از دين گرفت. اينها همه عوامل غير ديني و برون ديني هستند.

اگر پاي سنت لائيسيته در جامعه و حکومت سفت بشود و در افکار عمومي نهادينه بشود ديگر نوبت به رفتار علوي نخواهد رسيد. اگر اين تفکر مسلط بشود، دوباره بايد از صفر شروع کرد و بايد از صفر شهيد داد، صد هزار و دويست هزار شهيد که آيا بشود يا نشود.

اين تفکر مي گويد؛ تفکر سياسي را نبايد به تفکر وحياني گره بزنيد. دين از دولت جدا است. دنبال هيچ تغيير منسجم در دستگاه فکري و ديني نبايد بود. قرائت زماني و مکاني از دين نبايد باشد و دين بايد توخالي بشود تا انعطاف پيدا کند. بايد محتويات معرفتي و عملي دين را بيرون بريزيد. اين ظرف را وارونه و خالي کنيد. خالي که شد و ديگر ادعايي در عرصه عمومي، حقوق بشر، سياست، حکومت و عدالت نداشت و دين بي ادعا که شد آن وقت انعطاف پيدا مي کند. آن وقت ما تحملش مي کنيم.

نخست وزير انگليس در زمان امپراطوريش در قرن 19 در يکي از کشورهاي اسلامي صداي اذان را شنيد و گفت اينها چه مي گويند، نکند مسلمانان دارند عليه ما چيزي مي گويند. گفتند دارند مي گويند وقت نماز است. گفت به منافع ما ضربه اي نمي زند. گفتند نه! گفت بگذاريد بگويد تا حنجره اش پاره شود.

اينها مي گويند دين بايد آنقدر مجمل و مبهم و هزار قرائتي بشود تا بتوان از پس جزميت و يقيني که يک انقلاب را به وجود مي آورد، برآمد. اگر ريشه يقين را زدي ريشه انقلاب را زدي. چون انقلاب ها هيچکدام با شک شروع نمي شود بلکه با شک به پايان مي رسند. وقتي در انقلاب شک مي کنند آن انقلاب تمام شده است.

مي گويند دين بايد يک ساختار کاملا باز داشته باشد تا قابل دوام باشد. خلاصه اش اين است که نبايد هيچ امر ثابت، محکم، ضروري و غير متشابه در دين باقي بماند. مي گويند هر چه از ايده پروري ها و آرمان هاي انقلابي و راديکال صحبت بکنيد در جامعه کومپلکس هاي هيجاني ايجاد مي کنيد.

با اين قبيل مباحث سعي مي کنند فکر انسان مطلوب، جامعه مطلوب و حکومت مطلوب را از سر مسلمانان بيرون کنند و به مسلمانان القاء کنند که اصلا براي خدا و پيغمبر مهم نبوده و نيست که شما مسلمانان در چه نظام سياسي، اقتصادي، فرهنگي، آموزشي و حقوقي داريد زندگي مي کنيد. اينها ربطي به دين ندارد و آن نظريه اي را که دين را عرصه حقوق بشر و تکاليف و حقوق بشر مي داند، رها مي کند. در واقع مي خواهند دين را در صحنه نگه دارد اما به عنوان دکور صحنه. نمي خواهند مشروعيت نظام اجتماعي را از دين بگيرند. دين را به عنوان مبناي مشروعيت و ميزان عمل حاکميت و مردم نمي خواهند. به عنوان دکور صحنه مي خواهند. براي اينکه متدينين عصباني نشوند و موضع نگيرند. لذا تمام نمونه هاي آرماني نظام ديني را تخريب مي کنند.

به ما مي گويند که شما به هيچ نمونه آرماني و هيچ شخص معين در حيات ديني اشاره نکنيد و در امکان تأثير اسوه هايي مانند علي بن ابي طالب تشکيک مي کنند، خدشه مي کنند. با اين استدلال که آنها موجودات تاريخي بودند و تاريخ انقضاء دارند.

اين جريان فکري و سياسي که در دهه اخير در کشور ما دوباره فعال شده است، سعي مي کند بگويد اسلام سياسي دورانش به سرآمده است و حقوق بشر و عدالت اساسا حقايق غير ديني اند و براي اسلام فرقي نمي کند که چه کساني دولتمرد باشند. چه کساني فرمان بدهند و چه کساني سير باشند و چه کساني گرسنه. اقتصاد اسلامي، حقوق اسلامي و جامعه اسلامي، کلماتي بي معني است و وجود خارجي ندارد. آنها مي خواهند تفهيم کنند به شما که هيچ حقانيتي در کار نيست. خاتميتي در کار نيست. اصلا حقيقت روشني در کار نيست و از دين بايد به يک حداقل يا به عنوان يک توهم تاريخي و اتوريته کوچک شده آرمانهاي تو دهني خورده، اکتفا کنيم. و اين روايتي سکولار از دين است. دين بايد در آن کوچک شود. دين بايد اول تسخير شود تا بعد تحقير بشود. کوچک و مچاله بشود. تا بعد بشود راحت حذفش کرد.

يکي از آقايان مي فرمودند دين در دوران مدرنيزه حکم سربازي فراري را دارد که دارد فرار مي کند. او تا مي تواند بايد خودش را از ادعا سبک کند. ديگر نبايد ادعاي حقانيت بکند. دين بايد بگويد اگر صلاح مي دانيد ما هم هستيم. همين و بيشتر از اين نيايد در اين دوره ادعا بکند. تلاش مي کنند دين را به يک سري مفاهيم ارتجاعي، مجمل و شخصي تبديل بکنند بطوري که قادر به ارائه راه حل و هيچ راهنماي خاصي نباشد. هيچ نسخه اي براي شفاي دردهاي انساني، انحرافات فردي و بي عدالتي هاي فردي نتواند بپيچد و دست به ساختن سازمان اجتماع و روابط اجتماع انساني نزند. عدالت را تعريف نکند. تبديل به امر علمي نشود.

مي خواهند دين در هيچ حوزه نظري و عملي، صريح و دقيق و روشن سخن نگويد. امکان داوري و قدرت قضاوت را از او بگيرند و دين را فقط احساس کور تعريف کنند و با سکولاريزاسيون و همين مشروعيت هاي قرار دادي و قراردادهاي دموکراتيک مهارش بکنند و به نام عقلانيت در واقع مي خواهند نفسانيت را بر سازهاي اجتماعي حاکم کنند.

مي خواهند تز فرهنگ اسلامي را تحت عنوان اينکه منشاء خشونتهاي اجتماعي خواهد شد، کم کم به محاق ببرند. مي خواهند به نام تضاد علم و ايدئولوژي، غريزي ترين سود پرستي ها و غير عقلاني ترين و مبتذل ترين توتاليتاريزم يعني اصالت سود را بر فرهنگ و جامعه مسلط بکنند و الگوهاي نظام اجتماعي را به حوزه اخلاق شخصي عودت بدهند. هر آرمان خواهي را با بر چسب راديکاليزم بدنام کنند و بجاي کمال و حقيقت، سود و لذت را هدف حکومت بکنند.

مي خواهند معارف دين را تحت عنوان اينکه دين مبلغي کاذب و وارونه است و به اصطلاح ايدئولوژي است و غير عقلاني است و در مرتبه بعد با اين بهانه که اصلا قابل درک نيست و امکان انطباق شناخت ما با آن وجود ندارد و اصلا متن دين غير قابل فهم است، به بايگاني بفرستند. ديني که لايق و مستعد هيچ فهم قطعي نباشد لايق هيچ عمل قطعي هم نخواهد بود.

سخنانم را با اين نکته تمام مي کنم که اينها فکر همه چيز و همه جا را کرده اند. تحت نام شالوده شکني و ساختار شکني دين در واقع دارند جزمي ترين و ارتدوکسي ترين گرايش ها را در خصوص منافع سرمايه داري و منافع ليبراليزم در کشور تعقيب مي کنند. درواقع اين خط و ربط دشمنان است که تحت عنوان دوست در کشور دارد تعقيب مي شود. بعد اعلام مي کنند که مفاهميم ديني، ارزشي و انقلابي شما در هر فضايي قابل درک نيست. بويژه در جهان کنوني ديگر جاي اين ايده ها نيست و اخلاق نمي تواند دو ساحتي باشد. يعني هم مبناي عمل فردي و هم عمل حکومتي باشد. و اينکه اساسا اخلاق مطلق وجود ندارد. اسلامِ ناجي، در کار نيست که بشود آن را هدف گيري کرد. نه تفسير جهان و نه تغيير جهان هيچکدام نبايد به نام دين انجام بشود و هيچکدام کار دين نيست.

ادعا مي کنند که ما داريم گزارش مي دهيم، در حاليکه گزارش مي سازند. مي گويند دين در احتضار است و ما در واقع مي خواهيم دفنش بکنيم. بنده خدايي سکته کرد، فکر کردند مرده است. آمدند دفنش کنند، يک دفعه جنبيد و فاميلش ترسيدند و فرار کردند. گور کن هم که بيل در دستش بود بعد از چند دقيقه گفت نترسيد، بر گرديد با بيل زدم کشتمش! گزار ش مي دهند دين مرده است اما در واقع خودشان قاتلند. مي خواهند موجود زنده اي را دفن کنند.

ما با تفکري مواجهيم که از دولت عرفي بي طرف و بي تفاوت، از بروکراسي بي آرمان و مدينه فاضله بي فضيليت و از قدرت سرگردان و مشروعيت هاي قراردادي و کمي صحبت مي کند. مي خواهد اين ايده شرک آميز را به نام مذهب مدرن يا قرائت مدرن از مذهب به ملت ما قالب بکند. اين خط را بشناسيد. خطي است که از تقابل انتساب و انتخاب سخن مي گويد و بعد به طرف انشقاق و ايده اصلي انقلاب خيز بر مي دارد.

مي خواهند جمهوري اسلامي را اول تبديل کنند به جمهوري و اسلامي يعني يک ترکيب از دو چيز و نه جمهوريت در قالب اسلام که يک چيز است بلکه جمهوري و اسلامي و در مرحله بعد جمهوري يا اسلامي. جمهوري اسلامي بايد بشود جمهوري و اسلامي و بعد بشود جمهوري يا اسلامي. اين خطي است که دارد تعقيب مي شود.

شما در آينده خواهيد ديد که سريعا اين نکته ها را با افکار عمومي در جريان مي گذارند و بروکراسي دولتي و مشروعيت قانوني و دموکراتيک را در يک کفه خواهند گذاشت و سلسله مفاهيم ديني را با مشروعيت کاريزمايي يا مشروعيت هاي سنتي رو به زوال در کفه ديگر خواهند گذاشت و منتظر لحظه اي مي نشينند که وقتش برسد.

 

 

گفتگو با همسر شهید آوینی

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

 

گفتگويي با همسر شهيد سيد مرتضي آ ويني

خانم اميني! در ابتداي گفت‌وگو از خودتان بگوييد.

مريم اميني هستم. متولد سال 1336. تحصيلاتم ليسانس رياضي و علوم کامپيوتر.

آشناييتان با آقامرتضي چگونه بود؟

قبل از ازدواج، آشنايي چند ساله با هم داشتيم. من ايشان را مي‌شناختم. از سن پانزده سالگي تا نوزده بيست سالگي که اين آشنايي به ازدواج رسيد.

خانواده‌ها با اين ازدواج موافق بودند؟

خانواده‌ي من مخالف بودند، ولي براي من مشخص بود که اين زندگي مشترک بايد شروع شود. صورت ديگري براي ادامه‌ي زندگي نمي‌توانستم تصور کنم.

چرا؟

به خاطر اين که از همان ابتدا مرتضي براي من حالت مراد بودن را داشت. رد و بدل کردن کتاب‌هاي خوب؛ شرکت در سخن‌راني‌ها و کنسرت‌هاي موسيقي دانشکده‌ي هنرهاي زيبا که ايشان آن جا درس مي‌خواندند؛ در واقع ايشان راهنماي کاملي براي من بودند.

اين موقعيت، يعني مراد بودن، تا کدام مرحله از زندگي ادامه داشت؟

براي هميشه حفظ شد. اين رابطه، شيرازه‌ي اصلي زندگي ما بود. البته گاهي چهر‌ه‌ي اين موقعيت به خاطر تحولات فکري تغيير مي کرد. گرايش‌هاي ايشان بعد از انقلاب کاملا تغيير کرد. به تبع ايشان، اين تغيير در من هم اتفاق افتاد، ولي نسبت برقرار بين من و ايشان همواره ادامه پيدا کرد تا شهادتشان. تا بعد از آن بود که فرصتي پيدا کردم تا برگردم و به نسبت جديد نگاه کنم و ببينم درباره‌ي امروز چه مي‌شود گفت.

خانم اميني! براي شروع زندگي مشترکتان چه کرديد؟

خانه‌ي کوچکي در خيابان شريعتي، خيابان آمل اجاره کرديم. حدود يک سال آن جا مستاجر بوديم. اولين فرزندمان در همين خانه به دنيا آمد. چند سال بعد، چون توان پرداخت اجاره را نداشتيم، به منزل پدري آقامرتضي در خيابان مطهري نقل مکان کرديم. سال 1358 بود. سه سال هم در همين خانه مانديم. بعد يک آپارتمان هفتاد و پنج متري در قلهک خريديم و کلي هم قرض بالا آورديم. حالا صاحب سه فرزند شده بوديم. جايمان کوچک و تنگ بود. آقامرتضي مي‌خواست نزديک پدر و مادرشان باشند و به آنان کمک کنند. به همين خاطر آپارتمان را فروختيم و دوباره به خانه‌ي پدري آقامرتضي برگشتيم و طبقه‌ي اول اين خانه را که دو دانگ آن مي‌شد. خريديم و ساکن شديم که تا زمان شهادت آقامرتضي آن جا بوديم.

از احساس آقامرتضي بگوييد؛ وقتي بچه‌ي اولتان به دنيا آمد.

برخوردش خيلي روحاني بود. من نديدم، ولي مادرشان برايم گفتند مرتضي توي اتاق تو، سجده‌ي شکر به جاي آورد و پشت يک قرآن تاريخ تولد و نام بچه را يادداشت کرد. مرتضي خيلي به من و بچه‌ها علاقه‌مند بودند. به خصوص يکي دو سال آخر اين علاقه را خيلي ابراز مي‌کردند و به زبان مي‌آوردند. اين‌ها همه نتيجه‌ي تفکراتي بود که داشتند. روششان تغيير مي‌کرد. هرچه به زمان شهادت نزديک مي‌شديم، بدون هيچ اغراقي احساس مي‌کردم داريم به سال‌هاي اول زندگي برمي‌گرديم. منتهي در اين ابراز علاقه‌هاي آقامرتضي مرتبا يک حالت ذکر و شکري وجود داشت. بيان ايشان از لطفي که خدا دارد جدا نبود، ولي بچه‌هاي روايت فتح مي‌گفتند در لحظه‌هاي آخر هم ابراز علاقه مي‌کردند.

از احوال آقامرتضي در روزهاي انقلاب بگوييد.

يک خصوصيت واحدي است که دو مرحله‌ي زندگي آقامرتضي، يعني قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به هم وصل مي‌کند. از وقتي من مرتضي را شناختم. دنبال حقيقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سياسي، اجتماعي، حتي هنري و ادبي قبل از انقلاب، جست‌وجوي او را بي جواب مي گذاشت. خيلي هم سرش به سنگ خورد. خيلي چيزها را تجربه کرد. همين تجربه ها بود که وقتي با حضرت امام آشنا شد، ايشان را شناخت و به سرچشمه رسيد. چيزي که سال‌ها به دنبالش بود، در وجود مبارک حضرت امام پيدا کرده بود. يک ذره هم کدورت در دلش نبود که بخواهد نفس خودش را با اين يافتن مقدس قاطي کند. وقتي شناخت، ديگر فاصله‌اي نبود. به يک معنا به واقعيت رسيده بود. به همين خاطر و به خاطر اين واقعيت، هرچه را که نشاني از نفس داشت، سوزاند.

آقامرتضي اين واقعيت را چه‌گونه بروز مي‌داد؟

تمام زندگيش وقف انقلاب شد. خودش هم مي‌گويد از طرف جهاد رفتيم بيل بزنيم، دوربين به دستمان دادند. فرقي نمي‌کرد. باتمام وجود خودش را وقف انقلاب مي‌کرد و آن‌چه از او انتظار مي‌رفت انجام مي‌داد. زمان جنگ ايشان را خيلي کم در خانه مي‌ديديم. هر چند شب يک بار. تمام دغدغه‌ي ذهنيش جنگ بود.

آشنايي آقامرتضي با سينما از کجا شروع شد؟

قبل از انقلاب، مرتب فيلم‌هاي جشنواره‌ها را مي‌ديد و به مقوله‌ي سينما علاقه‌مند بود. وقتي وارد جهاد شد مستندهاي زيادي ساخت، از جمله يک سريال يازده قسمتي به نام "حقيقت" ساخت و مستندديگري به نام "شش روز در ترکمن صحرا" تهيه کرد که هر دو از مستندهاي خوب آن روزها بود.

درباره‌ي کارشان، در خانه چيزي مي‌گفتند؟

نه! اما درباره‌ي بعضي فيلم‌ها اظهار نظر مي‌کردند و نقدهاي دقيقي داشتند.

بيش‌تر، حرف‌هايشان در جمع خانواده درباره‌ي چه بود؟

بيش‌تر، ما براي ايشان حرف مي‌زديم. از اتفاق‌هاي روز، حتي آمد و شد اقوام، و ايشان هم به اين حرف‌ها دل مي‌دادند. چه به حرف‌هاي من، چه به حرف‌هاي بچه‌ها. يادم مي‌آيد وقتي سمينار سينماي پس از انقلاب برگزار شد و ايشان هم يکي از سخن‌ران‌ها بودند، برخورد بدي در آن جلسه با ايشان شده بود. شما مي‌دانيد در سينماي ما مدعي زياد است، اما آدم باسواد کم داريم. آن شب وقتي به خانه آمدند هيچ نگفتند. بعدها من در نوشته‌هايشان در مجله‌ي سوره‌ي سينما داستان آن شب را خواندم و اخيرا هم نوارش را از روايت فتح گرفتم و فيلمش را ديدم. ايشان در مقابل چه جو عجيبي ايستاده بود و در يک فضاي مخالف، قدرتمندانه حرف‌هاي اصلي خودش را زده بود! حتي با سلامت نفس به همه‌ي اعتراضات بي‌پايه‌ي آن‌ها که به نحو غير محترمانه‌اي مطرح مي‌شد گوش کرده بود. من وقتي فيلم را ديدم تازه متوجه شدم که چه‌قدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضي وقتي به خانه آمده بود اصلا مشخص نبود که ساعت‌ها در چنين فضايي حرف زده است. شما مي‌دانيد يکي از رنج‌هاي آقامرتضي بي‌سوادي حاکم بر سينما بود و از طرف ديگر مدعيان زيادي که بودند و هستند.

شايد به همين خاطر است که سينماي امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خود را با جامعه برقرار کند.

همين طور است. مرتضي تلاش مي‌کرد که سينما را به دامن ارزش‌ها و فرهنگ اصيل اين سرزمين نزديک کند. اين کار ساده‌اي نبود. اگر امروز اين تحول فکري در سينما اتفاق نيفتد. در آينده هم ساده نخواهد بود؛ که شايد مشکل‌تر هم باشد.

يکي از مواردي که خيلي به آن معترفند، ادب آقامرتضي است.

اين هم به مرور زمان، شکل‌هاي مختلفي پيدا کرد. همزمان با مسير انقلاب و اقتضاي روزگار، تغيير و تحول در زندگي ايشان در تمام زمينه‌ها پيش مي‌آمد. منحصر به نحوه برخورد با خانواده و يا اطرافيان نمي‌شود. روششان تفاوت مي‌کرد. شايد يک موقعي حاضر نمي‌شدند در سميناري مثل همين که گفتم شرکت کنند. با اين که خيلي دور از انتظار نبود که در برابر آن آدم‌ها برخورد خيلي تندي داشته باشند. اگر اين اتفاق چند سال پيش از زماني که واقع شد، پيش مي‌آمد، روش ايشان غيراز اين بود اين را نمي شودگفت که پيش از اين ادبشان کم‌تر بوده است. مثل اين است که صورت ادبشان تغيير کرده است.

شما به قوام مذهبي آقامرتضي اشاره کرديد. چه زماني احساس کرديد که اين قوام در ضمير ايشان ته‌نشين شده و ثبات گرفته است؟

به نظر من، اين کشش مذهبي از ابتدا با ايشان عجين بود و همين امر بود که او را به جست‌وجو براي يافتن حق و حقيقت وامي‌داشت. وقتي ايشان آن نقطه‌ي روشن و نوراني را ديدند، هيچ‌وقت تزلزلي از ايشان نديدم. کاملا اين درک و دريافت را پيدا کرده بودند که وقتي حق را ببينند. آن را بشناسند. چون از اول نفْس خودشان در ميان نبود. وقتي شناختند، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پيدا شده است. موضوعي را تعريف مي‌کنم که به فهم اين مطلب کمک مي‌کند. چند سال از انقلاب گذشته بود که مرتضي سيگارش را ترک کرد. دليلي که براي اين کار ذکر کرد اين بود که آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. در اين صورت من چه‌طور مي‌توانم در حضور ايشان سيگار بکشم؟ اين‌گونه بود که ديگر هرگز لب به سيگار نزد. در مورد هر آدم غيرسيگاري اين احتمال، هرچند ناچيز وجود دارد که يک روزي سيگار بکشد. ولي در مورد آقامرتضي اين امر کاملا غيرممکن بود. چون اراده‌اش از اراده‌ي حق ناشي مي‌شد. همان موقع بايد مي‌فهميدم که شهيد مي‌شود.

باز هم از آقامرتضي در خانه بگوييد.

به تدريج که به زمان شهادت ايشان نزديک مي‌شديم و روزهاي بعد از جنگ، ما بيش‌تر ايشان را مي‌ديديم، با اين که تعداد مسئوليت‌هايي که داشت از حد توانايي‌هاي يک آدم خارج بود. ولي در خانه طوري بودند که ما کمبودي‌ احساس نمي‌کرديم. با آن که من هم کار در مخابرات را آغاز کرده بودم و ايشان هم واقعا گرفتاري کاري داشت و تربيت سه فرزندمان هم به عهده‌مان بود، وقتي من مي‌گفتم فرصت ندارم. شما بچه را مثلا به دکتر ببريد. مي‌بردند. من هيچ وقت درگير مسائل بيرون از خانه، کوپن يا صف نبودم. جالب است بدانيد که اکثر مطالعاتشان را در اين دوران در همين صف‌ها انجام دادند. تمام خريد خانه به عهده‌ي خودش بود و اصلا لب به گلايه باز نمي‌کرد. خلق خوشي در خانه داشتند. از من خيلي خوش خلق‌تر بودند.

آقامرتضي آدم باسوادي بود. مطالعات ايشان از کجا شروع شد؟ چه چيزهايي را بيش‌تر مي‌خواند؟

تقريبا تمام آثار فلسفي و هنري پيش از انقلاب را خوانده بودند. نام‌هاي داستايوفسکي و نيچه از آن روزها يادم هست که زياد درباره‌اش حرف مي‌زدند. راجع‌به کامووداستايوفسکي در مقاله‌اي نوشته بود که آنان فلسفه را زيسته بودند؛ نه اين که فقط مطالعه کرده و يا درباه‌ي آن سخن گفته باشند. فکر مي‌کنم مرتضي هم دقيقاً اين‌طور بود. به خيلي‌هاي ديگر هم مي‌شد باسواد گفت، ولي مرتضي فضاي آن روزها و آثار فلسفي و رمان‌هايش را زندگي کرده بود، و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتي جواب سوالاتش پيداشد، ديگر درنگي اتفاق نيفتاد و تزلزلي پيش نيامد.

نثر آقامرتضي خاص خودش بود. در اين‌باره هم بگوييد.

به عنوان يک خواننده، حس مي‌کنم نثر ايشان خيلي متفاوت است. مسائل سخت فلسفي را وقتي با نثر ايشان مي‌خوانم، منظور را متوجه مي‌شوم. در صورتي که همان مطلب با نثر يک فيلسوف برايم غيرقابل درک است. احساس مي‌کنم بايد خيلي چيزهاي ديگر را بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ايشان يک جور شيريني و حلاوتي دارد. خيلي تاکيد داشتند بر استفاده‌ي درست از کلمه‌ها. در بسياري از مقالاتشان، از يک لفظ متداول آغاز مي‌کنند و به معناي اصيل کلمه‌ي مورد نظرشان مي‌رسند. مخزن کلماتشان غني بود و به راحتي به آن‌ها دسترسي داشتند. اين درباره‌ي دست داشتن ايشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به يک منبعي وصل بودند که جايگاه آن فراتر از هنرها بود؛ جايگاه حکمت، از آن جايگاه در مورد وجوه مختلف هنر، که در قالب رشته‌هاي مختلف هنري ظاهر مي‌شود، نوشته و حرف دارند.

آقامرتضي چه وقت‌هايي مي‌نوشت؟

در همان آپارتمان هفتاد و پنج متري که در قلهک داشتيم، دو اتاق بود و پنج نفر آدم. نمي‌دانم چه‌طور مي‌نوشت. برايم عجيب بود. هيچ وقت فکر نمي‌کرد بايد اتاق ديگري داشته باشد. خودش را طوري تربيت کرده که مي‌توانست در همان شلوغي و سر و صدا و بي‌جايي. پشت ميز غذاخوري بنشيند و بنويسد. حتي ميز خاصي براي کار نداشت. شب‌ها که از سر کار مي‌آمد. دوساعتي مي‌خوابيد و بعد بلند مي‌شد و به نماز شب و مناجات و نوشتن. همه با هم بود تا صبح. صبح هم يک ساعتي مي‌خوابيد و بعد به سر کار مي‌رفت.

از احوال خودتان و آقامرتضي در روزهاي نزديک شهادتشان بگوييد.

من هم ايشان را نمي‌شناختم. اصلا اين تصور را نداشتم که وقتي براي فيلمبرداري‌ به فکه مي‌روند، شهيد بشوند. من آثار شهادت را در ايشان کشف نمي‌کردم. روزهاي آخر، وقتي به فکه رفتند و کار نيمه تمام ماند و برگشتند، گفتند "دو سه روز ديگر بايد برگردم فکه." در اين چند روز ايشان را خيلي اندوهگين ديدم. مرتب سوال مي‌کردم "چرا اين‌‌قدر گرفته و ناراحتي؟" ولي در ذهنم هيچ ارتباطي برقرار نمي‌شد که اتفاقي افتاده که دوباره دارند برمي‌گردند. ولي الان که به آن چند روز نگاه مي‌کنم، کاملا مطمئن مي‌شوم که مي‌دانستند. اخرين صحبتهاي ما در آن يکي دو روز آخر درباره‌ي قراري براي روزهاي بعد بود. من گفتم اين کار را بعد از آمدن شما هم مي‌شود انجام داد ان‌شاءالله. اما ايشان يک دفعه سرشان را برگداندند و ديگر حرفي بين ما رد و بدل نشد. الان که به آن تصاوير نگاه مي‌کنم، مي‌بينم بدون ترديد از شهادت خودش اطلاع داشت. همان اواخر وقتي پيش‌نهادي به ايشان دادم، گفتند "فعاليت اين کار صلاح نيست. الان اين‌قدر براي من مشکل درست کرده‌اند که اگر آدمي پشت به کوه داشت، نمي‌توانست تحمل کند. من به جاي ديگري تکيه‌داده‌ام که سرپا ايستاده‌ام."

وقتي خبر شهادت آقامرتضي را به شما دادند...؟

حدود ظهر جمعه بيستم فروردين‌ماه، مرتضي در فکه رفت روي مين. صبح شنبه پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند "مرتضي زخمي شده است." تاريک و روشن صبح بود؛ روزهاي اول بهار که آرامش خاصي داشت. حالتي ميان خواب و بيداري بود؛ مثل همان وقت طبيعت. بچه‌ها را با آرامش بيدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل اين بود که اصلا چنين حرفي به گوشم نخورده که مرتضي زخمي شده است. بچه‌ها که رفتند، پدر و مادرم آرام‌آرام سرحرف را باز کردند و من باخبر شدم که ديگر مرتضي را ندارم. ولي نمي‌دانم چه حالتي بود. فقط اين اتفاق را، در آن ساعت طبيعت، خيلي روحاني مي‌ديدم. اين وضع هميشه برايم عجيب بود که چه‌طور است عکس‌ها هميشه مي‌مانند و انگار زمان بر آن‌ها نمي‌گذرد. در آن لحظه‌ها اين توهم جاودانگي در عکس و تصوير برايم شکست. آن موقع يک دفعه حس کردم که اين‌ها چه‌قدر واقعيت ندارند و مرتضي چه‌قدر "هست". جايي که در آن بودم انگار زير و رو شد. گويي در دنياي ديگري بودم. چيزهايي که در اطرافم بود و به طور عيني ميديدم محو و ناپيدا مي‌شد و انگار وجود خارجي نداشت. هيچ چيز نبود. ولي مرتضي بود. آن روز به دنبال تک تک بچه‌ها به مدرسه‌شان رفتم، چون خيلي زود پرچم‌ها و پلاکاردها جلو خانه نصب شد. صداي قرآن هم مي‌آمد. نمي‌خواستم قبل از اين که بچه‌ها باخبر بشوند. پايشان به خانه برسد. در راه با آنان حرف زدم. وجود مرتضي آن‌قدر برايم عيني و حقيقي بود که فکر مي‌کردم همه‌ي چيزهاي ديگر توهم است و اسير آن توهم است. به بچه‌ها گفتم "بابا هست، ولي ما او را نمي‌بينيم." سنگيني اش هست ولي شکرش بيشتر است،خيلي سنگين بود،ولي انگار چشمم فورا روي يک چيز ديگر باز شد که خيلي زيبا بود، سيال بود. مثل همان خواب و بيداري و مثل همان وقت طبيعت، خود مرتضي خيلي کمک کرد تا با اين اتفاق برخورد درستي داشته باشم. تا الاآن هم وجود مرتضي را واقعي‌تر از وجود خودمان مي‌بينيم.

بچه ها چه مي گويند ؟ آيا آقا مر تضي را در خواب مي بينند ؟

گاهي چيزهايي مي گويند .بخصوص پسرم آن هم مثل پدرش آدم توداري است . شايد عنوان بزرگمرد کوچک براي او عنوان مناسبي باشد . البته من هم خيلي پي گير نمي شوم ولي مي دانم ارتباط خودشان را داشته اند .

آثار منتشر نشده اي از آقا مرتضي در دست داريد ؟

بله تعدادي داستان کوتاه است که به تحوي به موضوع اسارت آدمي که در خودش گرفتار است مي پردازد . نوشته هايي هم بين شعر و نثر دارد . درگيري ذهني مرتضي در آن نوشته ها اسارت و گمگشتگي انسان است .اين موضوع را خيلي زيبا شاعرانه و عميق بيان کرده است .

آقا مر تضي چه وقت هايي مي نو شت ؟

در همان آپارتمان هفتاد و پنج متري که در قلهک داشتيم دو اتاق بود و پنج نفر آدم . نمي دانم چطور مي نو شت . برايم عجيب بود . هيچ وقت فکر نمي کرد بايد اتاق ديگري داشته باشد . خودش را طوري تربيت کرده بود که مي توانست در همان شلوغي و سر و صدا و بي جايي پشت ميز غذا خوري بنشيند و بنويسد . حتي ميز خاصي براي کار نداشت . شبها که از سر کار مي آمد دو ساعتي مي خوابيد و بعد بلند مي شد به نماز شب و مناجات و نوشتن . همه با هم بود تا صبح . صبح هم يک ساعتي مي خوابيد و بعد به سر کارمي رفت . يک ديگر از کلمه هايي ويژه آقا مرتضي "جاودانگي " است ... در آثارش هر وقت درباره شهدا سخني هست سخن از جاودانگي هم هست . شهدا را منشاء اين حيات مي دانست و با تکيه به آيات و روايات حيات جاودانه براي شهدا قايل بود.

از سفرهاي آقا مرتضي بگوييد .

به غير از دو سفر حج سفرهاي ب پاکستان و باکو هم داشته اند .

قبل از انقلاب هم مسافرتي به خارج کشور داشت ؟

بله بعد از ازدواجمان براي ديدار برادر هاي ايشان که در امريکا بودند به آنجا رفتيم .

و بعد از شهادت ايشان...؟

بعد از شهادت ايشان نسبت جديدي بين ما برقرار شد. مرتضي خودش در يکي از مقاله‌هايي که بعد از رحلت حضرت امام نوشت، جمله‌اي دارد نزديک به اين مضمون "ايشان از دنيا رفتند و حالا بار تکليف بر شانه‌ي ما افتاده است". دقيقا من چنين سنگيني‌اي را احساس مي‌کنم. پيش از اين دستم را گرفته بود و مرا به بهشت مي‌برد؛ نه به زور، ميل باطني هم بود. من سنگيني بار را خيلي احساس نمي‌کردم. مثل يک تولد دوباره. خيلي خدا را شکر مي‌کنم. چه موهبتي بالاتر از اين براي انسان هست که هم فرصت زندگي عيني با انساني که قبله‌ي همه‌ي خواسته‌هايش است و هرچه از زندگي مي‌خواهد در او ميبيند داشته باشد، و هم فرصت تامل و تفکر در وجود اين انسان و زندگي را پيدا کند. مرتضي مي‌گويد "شهدا از دست نمي‌روند. بلکه به دست مي‌آيند." براي همه اين فرصت نيست که اين به دست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمي‌دانم چه‌قدر در اين مسير هستم و آن را با اين بار سنگين طي مي‌کنم. يعني من مرتضي را بار ديگر به دست آورده‌ام و خيلي شاکر هستم.

 

 

مقاله دکتر حسن رحیم پور (اسلام و مدرنیته 1 )

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

 

اسلام و مدرنيته1)

(حسن رحيم پور ازغدي)

3- اصلاحات مذهبي:

بُعد ديگر مدرنيته، رفورميزم مذهبي و جنبش ضد كليساي كاتوليك رومي دانسته شده است. اختلافات اصلي بر سر اعتراض به تشريفات دعا، سلسله مراتب كليسا، اتوريته پاپ، اعترافات و خريد و فروش گناهان و بهشت و جهنم، تجرّد كشيشها، چگونگي تفسير آئين عشاء رباني، فساد مالي و اخلاقي درون كليسا، غسل تعميد كودكان ترجمه انجيل و حق قرائت فردي آن و "خودكشيشي"، خشونتهاي مذهبي، تثليث، گناه نخستين، شمائل مذهبي، ميوه ممنوعه، و... بوده است كه به انشعابات گوناگون مسيحي منجر شد. ما اين بُعد از مدرنيته را چگونه ميبينيم؟!

اسلام در اين خصوص، بدون ترك آخرت و زهد و تقوي و اخلاق و بدون تشويق به دنياپرستي، دعوت به اصلاح امور دنيا ميكند. اولاً در اسلام، طبقه اجتماعي و كاستهايي به نام "روحاني" يا "كشيش" نداريم و مسجد بر خلاف كليسا، يك نهاد به مفهوم جامعه شناسي آن نيست و در آن، تشريفات و سلسله مراتب واتوريتههاي اسرارآميز، وجود ندارد. تنها اتوريته و مرجعيت معتبر، اتوريته "علم" و "تقوي" است و علما دين، نه طبقه خاصّياند و نه درگير تشريفات ويژهاي. هركس ميتواند بدون هيچ تشريفات به مدارس ديني رفته و عاليترين مراتب علمي و اخلاقي را طي كند. گرچه در جامعه ، گاه تشريفات مذهبي و القاب اجتماعي در اين باب، پديدميآيدامامتناسلام، هيچ قيدوبندي دراينخصوص ندارد،نهشرطلباس،نهشرططبقه،نهشرط مليت و جنسيت.

عاليترين مقامات ديني بايد بالاترين صلاحيتهاي علمي و اخلاقي و سادهترين زندگيها را داشته باشند و متواضع، مردم دوست، ساده زيست، مهربان و شجاع و پاسخگوي سوالات عقيدتي، اخلاقي و عملي مردم باشند، هيچ امتياز مالي يا دنيوي بيشتري نداشته باشند بلكه بايد در كنار محرومان، درصدد گسترش عدالت اجتماعي و اخلاق انساني باشند. دعا و توبه، هيچ تشريفات خاصي و نياز به وساطت روحانيون ندارد. بطور فردي يا دستهجمعي ميتوان توبه كرد و اعتراف به گناه نزد ديگران و از جمله، روحانيون، جائز نيست. اين اعتراف تنها بايد در محضر خداوند و صادقانه صورت گيرد. دعا و قرآن را با صداي خوش خواندن، بهتر است اما نبايد تكيه بر صوت و صورت شود و محتواي كلمات، تحتالشّعاع لحن و صدا قرار گيرد. نماز و دعا و تلاوت كتاب مقدس اسلام همراه با موزيك و جاذبههاي فرعي كه بجاي عقل و قلب، گوشها را بنوازد، نبايد انجام شود. بهشت و جهنم مسلمانان در دست روحانيون و قابل خريد و فروش و معامله نيست و هركس با اعمال، عقائد و اخلاق خود، بهشت يا جهنم خويش را ميسازد. آمرزش خداوند در دسترس همه است و ميتوان خودرا با توبه و عمل صالح و نماز و روزه و كفاره جبران خطايا و خدمت به مردم، تطهير كرد و به سوي خدا بازگشت البته در كليه اين مراحل، نقش تعليم و تربيت از سوي علما دين، طبق اصل عقلايي "رجوع به عالمِ" انكار نميشود و در مسائل تخصّصي، نظر علما، بر مردم، حجّت است چنانكه در پزشكي و ساير علوم چنين است. علما دين ميتوانند ازدواج كنند و از مزاياي مشروع زندگي بهره ببرند اما از لحاظ مالي و اخلاقي بايد از بقيه مردم سالمتر، سادهتر و پاكتر باشند و وظائفي بيش از ديگران دارند.

گرچه انسانها از كودكي و بدو تولد در جامعه اسلامي، از حيث حقوقي و دنيوي، مسلمان محسوب ميشوند اما تكليف شرعي و مسؤوليت ديني، پس از بلوغ، متوجه دختران و پسران ميشود. متن قرآن را وحي خالص الهي و گزارهها و تكاليف آسماني ميدانيم، ترجمه آن به زبانهاي ديگر را ممنوع نميدانيم اما معتقديم كه ترجمه، قادر به انتقال همه مفاهيم نيست و نبايد به آن اكتفاء كرد، در عين حال، هر كسي، مخاطب قرآن است و حقّ خواندن قرآن، تفكّر در آن و نتيجهگيري از آن را دارد اما اگر اين استنباط، از ترجمه ساده، فراتر رفته و در برخي مسائل پيچيدهتر صورت گيرد بايد با منطق استنباط كه يك منطق عقلي، زباني و عرفي است، سازگار باشد و جوانب كارشناسي آن رعايت شود تا تفسير غلط و خرافي از آن صورت نگيرد و تحريف يا آغشته به مفاهيم غير اسلامي نشود و از آن سوء استفاده در جهت فريب افكار عمومي نشود، اما اگر كساني با منطق استنباط و فهم، آشنا باشند، در چارچوب محكمات اسلام، ميتوانند هر نظريه استدلالي را بدهند و آن را به بحث بگذارند بيآنكه تكفير شوند و لذا درباب تفسير قرآن و الاهيات، اظهارنظر كاملاً آزاد و بازار گفتگو، گرم است.

در مذهب ما، هيچ كارشناسي نبايد از كارشناس ديني ديگر، تقليد كند بلكه بايد نظريه خود را عرضه كند. چنانچه ايدهآل، آن است كه حتي مردم عادي نيز نه تنها در عقائد اصلي خويش بلكه حتي در وظائف عملي، تقليد نكنند و خود، قدرت استنباط بيابند اما چون چنين امري نشدني است، در باب آداب عملي و عبادي، حقّ تبعيت دارند اما اين تبعيت را نيز به دليل عقلي و با جستجوي شخصي و انتخاب مرجع بايد مستند كنند ولي در هر صورت در ايمان و اصول عقائد، حقّ تقليد كوركورانه ندارند و بايد دليل ـ گرچه اجمالي ـ براي ايمان خويش داشته باشند.

گرچه ما مسايلي چون تثليث، عشاء رباني، غسل تعميد و شمائل مذهبي نداشتهايم تا در آن اختلاف كنيم اما البته موضوعات ديگري براي اختلاف نظر در جهان اسلام وجود داشتهاند كه از نوع ديگري بودهاند مثلاً بزرگترين انشعاب در جهان اسلام، انشعاب بر سر مسأله "دين و دولت" و "عدالت" بوده است كه به آن خواهم پرداخت اما در باب روش گفتگو و حفظ وحدت در عين اختلاف، دستورالعملهاي مهمّي داريم. ما همه بشريت را بندگان خدا و خواهران و برادران خود ميدانيم اما به خصوص خداپرستاني چون مسيحيان را اعضاء نزديكتر به خود در خانواده اديان ابراهيمي ميشماريم. نوح (ع) و ابراهيم (ع) و موسي (ع) و عيسي (ع) را انسانهاي برگزيده و پيامبران بزرگ خدا ميدانيم و آنان را چون پيامبر اسلام (ص)، دوست ميداريم و به آنان عشق ميورزيم. معتقديم كه همه پيامبران الاهي از يك حقيقت، خبر داده و به يك سو فراخواندهاند و در عين حال، معتقديم كه بخشهايي از تعاليم پيامبران پيشين به تدريج، تحريف و تغيير داده شده است و پيامبر اسلام، كه پيامي جز پيام موسيبن عمران (ع) و عيسي بن مريم (ع) ندارد، كاملترين و دقيقترين و آخرين تقرير از پيام الاهي را به بشريت، عرضه كرده است بنابراين خود را مسيحي واقعي و يهودي حقيقي ميدانيم. ما حق نداريم خون يكديگر را بريزيم و حتي خون مشركين اگر با اسلام، درگير نشوند و هجوم نياورند، محترم است ما بدون پذيرش شكّاكيت و نسبيت و بدون ترديد درباره حقّانيت و جامعيت اسلام، معتقد به مدارا و تسامح با پيروان ساير اديان و مذاهب هستيم. ميان هدايت و گمراهي، فرق قائليم و "حقّ و باطل" را قابل تشخيص از يكديگر ميدانيم و معتقد به تحريف اسلام جهت رسيدن به نوعي "صلح كل" نظري نيستيم و همه مكاتب را بر حقّ و مساوي نميدانيم زيرا در غير اين صورت بايد عقائد متناقض را درست بدانيم و يا مفهوم دين را تغيير دهيم. ما در حقّانيت قرآن، ترديدي نميكنيم و نميتوانيم همزمان، به درست بودن آنچه مخالف با قرآن باشد، نيز معتقد باشيم اما معتقد به مدارا و گفتگو با ساير اديان و مذاهب هستيم و خشونت عليه آنان را جائز نميدانيم مگر آن كه مورد حمله و خشونت، قرار گيريم و "نجات" را منحصر به مسلمين نميدانيم. ما اولاً معتقد نيستيم كه همه مسلمانان، بهشتياند زيرا شرط بهشتي شدن، ايمان و عمل صالح و تقوي است نه تولد در خانواده مسلمان.

همه مسلمانان در دنيا، "مسلمان" محسوب ميشوند اما در "آخرت"، ملاك اسلام، شناسنامه نيست بلكه ايمان و عمل صالح است. ثانياً همه پيروان انبياء الاهي و از جمله يهوديان و مسيحيان را تا پيش از بعثت پيامبر بعدي، در صورتي كه اهل ايمان و عمل صالح بوده باشند اهل نجات ميدانيم. ثالثاً همه پيروان اديان الهي را كه پيام محمد (ص) را به درستي نشنيدهاند و بدين علت به او ايمان نياوردهاند، در صورتي كه اهل ايمان و عمل صالح باشند، نيز اهل نجات ميدانيم و معتقديم عذاب الاهي بدون ابلاغ پيام، عادلانه نيست و جهنّم، مجازات بياطلاعي و ناآگاهي نيست. حتي در مورد ساير بشريت نيز معتقد به جهنّمي بودنِ ضعيفان و ناآگاهان نيستيم و معتقديم كه خداوند با رحمت خويش با آنان برخورد خواهد كرد.

بنابراين روشن است كه ما بدون آنكه به نسبيت، شكّاكيت و پلوراليزم افراطي تن دهيم، معتقديم كه با برادران و خواهران غيرمسلمان، اعمّ از مسيحي و يهودي و ساير اديان، بايد با مدارا و برادري و دوستي، مواجه شد و به آنان خدمت كرد و حقوق آنان را محترم شمرد و حتي آنان را، اگر اسلام را نميشناسند، در صورت درستكاري، اهل نجات هم دانست.

قرنهاست كه مسيحيان، يهوديان، زرتشتيان و پيروان اديان ديگري در جهان اسلام در امنيت كامل زيستهاند و حكومت اسلامي، موظف به تامين امنيت، حقوق و آسايش آنان است. در "حكومت اسلامي نمونه" يعني حكومتپيامبر (ص) وعلي (ع)، صدهانمونهازايندست آمده وقرآنكريمنيزدراين باب سفارشات اكيد كرده است.

علي (ع) در حكومت خويش روزي در كنار خيابان پيرمرد كوري را ديد كه گدائي ميكند. پرسيد: "اين چه وضعي است؟! در جامعه اسلامي گدائي، مفهوم ندارد." گفتند: او مسيحي است. فرمود: "باشد. ولي زير سايه حكومت اسلامي زندگي ميكند. تا او جوان بود و در اين جامعه ، كار ميكرد نگفتيد كه مسيحي است، حال كه از پا افتاده است چنين ميگوئيد؟!" سپس فرمود تا او را از بيتالمال تا آخر عمر، بيمه و تامين كردند. نيز وقتي شنيد كه نيروهاي شورشي به ظاهر مسلمان به روستائي حمله كرده و به دختر يهودي توهين نموده و دستبند او را با خشونت دزديدهاند برآشفت و فرمود اگر از غم اين جسارت بميريم، شايسته است زيرا آن دختر يهودي كمك خواسته و ما نبوديم كه كمكش كنيم. يا وقتي شنيد كه مسلماني در معامله زمين، يك شهروند مسيحي را فريب داده است با او برخورد شديد كرد و فرمود كه سود و ضرر او سود و ضرر ماست و بايد از او عذرخواهي و جبران كني. او در دوران خلافت و رهبري خود، به طور ناشناس همسفر يهودي بود و پس از خداحافظي، مقداري از راه را همچنان آن يهودي را بدرقه كرد. يهودي پرسيد: مگر راه شما از آن طرف نيست. فرمود: چرا. ولي در دين ما به كوچكترين بهانه، دوستي و برادري تقويت ميشود و انسانها بر گردن ما حقوقي پيدا ميكنند. من به خاطر حق همسفري، مقداري تو را بدرقه ميكنم.

 

 

زندگینامه مختصری از متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

چهارشنبه هفتم فروردین 1387

 

  انیم سایت آن بزرگوارختصر زندگاني مولف شهيد

استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان  واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي
مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از
اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.

پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي

کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.

اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.

سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

 

         

 

 

سخنان با ارزش از بزرگان

سه شنبه ششم فروردین 1387

 


هنر خوراک روان و هنرمند آفريننده آن است . بارگاه هنر  با هيچ جايگاهي درخور ارزيابي نيست .

اُرد بزرگ


مطيع‌ مرد باشيد; تا شما را بپرستد.

كارول‌ بيكر


بزرگترين اميد آن است که اميد را به قصد کشت کتک بزنيم .

جان اشتنبک


مشکلي که خوب تشريح و حلاجي شده باشد نصفش حل شده است.

چارلز  کيترنيک


تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند .

فردريش نيچه


درون ما با تمام جزئيات ، از نگاه تيزبين اهل خرد پنهان نيست . 

ارد بزرگ


خود رايي و خودبيني ، همه کام و مراد خود طلبيدن و ديگران را نامراد و خوار و زبون خواستن ، راه اهرمن ، و دل به بهي و نيکي سپردن راه يزدان است  .

بزرگمهر


چه حقير است و کوچک ، زندگي آنکه دستانش را ميان ديده و دنيا قرار داده و هيچ نمي بيند جز خطوط باريک دستانش. در خانه ناداني ، آينه اي نيست که روح خود را در آن به تماشا بنشيند .

جبران خليل جبران


براي اراضي کشورم هيچ وقت گفتگو نمي کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست مي آورم . نادر شاه افشار


نجيب زادگي بدون تقوي همچون قاب انگشتري زيباست که نگين جواهر نداشته باشد .

جين پورتر


 

 

 

نقد کتاب زندگينامه ي ويليام شکسپير

سه شنبه ششم فروردین 1387

 

نقد کتاب زندگينامه ي ويليام شکسپير

در جهان امروز که ما انسان ها زندگي مي کنيم نياز به تفکر انتقادي جز لاينفک زندگي است البته تفکر انتقادي .انسان در هر زمينه اي با هر چيزي که مواجه مي شود يا هر چيزي که از ديگران مي شنود نبايد چشم و گوش بسته آن را قبول کند بلکه بايد تجزيه و تحليل و بررسي کند اينکه واقعا چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است و بايد آنقدر توانايي داشته باشد که سالم را از ناسالم تشخيص دهد البته منظور از تفکر انتقادي فقط عيب و ايراد گرفتن نيست بلکه بايد محاسن را هم در نظر گرفت.

 

نقد ساختاري و محتوايي زندگينامه ويليام شکسپير:

 

زندگينامه ويليام شکسپير نوشته:فيليپا استوارت ،با ترجمه خسروشايسته،توسط شرکت انتشارات علمي و فرهنگي در سال 1370وبه قيمت 8000ريال به چاپ رسيده است.چاپ چهارم آن پاييز 82 و شمارگان آن 2000 نسخه است.

 

ترجمه کتاب در 168 صفحه ،5 فصل ،يک گاه شمار رويدادهاي مهم واشعار شکسپير، که به فارسي وانگليسي است درگاهشمار رويدادهاي مهم،رويدادهايي راکه در عصر شکسپير اتفاق افتاده است به ترتيب سال هاي آنها آورده است .البته اشعار پايان کتاب هم توسط نگارنده به کتاب افزوده شده است.وتعداد زيرنويس هاي کتاب خيلي کم است وآن تعداد هم براساس اسامي خاص است .عنوان اصلي کتابshekespeare and his theatre  است که تحت عنوان زندگينامه ويليام

 

شکسپير ترجمه شده است .

 

نويسنده در اين کتاب از شيوه ي بيان خاصي استفاده نکرده و کاملا معمولي همه چيز را توصيف مي کند با وجود اينکه اين کتاب ،يک کتاب دانشگاهي است يا بهتر بگويم کتابي است که در کتابخانه دانشگاه ها موجود است اما متاسفانه اين کتاب در سطح خيلي پاييني قراردارد و نمي توان گفت که روي محتوا يا فصل هايي که در آن آورده شده کار شده است چون کتاب به قدري ساده و در حد پايين است که خود من فکر نمي کردم چنين کتابي در دانشگاه ها وجود داشته باشد ومطمئنم که چنين کتابي فقط  در کتابخانه دبستان ها کاربرد دارد نه در دانشگاه ها.

 

البته يکي از محاسن کتاب اين است که در هر فصل در رابطه با توصيف و توضيح مطالب نقاشي هايي را آورده که براي درک بهتر و ملموس کردن مطالب مي توان از آنها استفاده کرد .

 

اما نويسنده در توصيف بعضي مطالب بدون ارائه و توجه به سند و مدرکي مطالبي را ارائه مي دهد که تقريبا باورنکردني است چون در ارائه آنها به هيچ سندي اشاره نکرده و به نظر مي رسد که بيشتر زاييده افکار خود نويسنده است تا اينکه از منابعي استفاده کرده باشد :

 

" از طرفي تمام فضولات و کثافات شهر لندن به اين رودخانه مي ريخت ودر عين حال از همين رودخانه مردم آب آشاميدني خود را تامين مي کردند."

 

 "درباره ي اينکه شکسپير چگونه و به چه دليل استرتفرد را ترک کرد روايت هاي زيادي به دست ما رسيده است  عده اي مي گويند که او را در حين ربودن گوزني از املاک سرتامس لوسي ملاک ثروتمند استرتفرد دستگير کرده اند در آن روزگار مجازات چنين جرمي ،به طور حتم اعدام بود .اگر اين روايت حقيقت داشته باشد شکسپير مجبور بوده است براي جان به دربردن از خشم سرتامس ،استرتفرد را ترک کند چرا که در صورت ماندن ممکن بود زندگي خود را از دست بدهد .از طرفي عده اي مي گويند شکسپير استرتفرد را ابتدا به قصد تدريس به پسر يکي از شخصيت هاي ثروتمند و با نفوذ آن نواحي ترک کرده و بعد هم به طور ناگهاني و بدون برنامه ريزي قبلي عازم لندن شده است ."

 

و مي توان گفت نويسنده در اينجا اغراق کرده است :

 

" بر بالاي دروازه اي که در کنار پل لندن بود همواره سرهاي بريده ي کساني ديده مي شد که در مقابل قانون ايستادگي کرده و جان خود را از دست داده بودند اين عمل بيشتر براي عبرت ديگران صورت مي گرفت و در واقع هشداري بود به زندگان تا مبادا از قوانين و مقرراتي که قدرتمندان وضع کرده بودند سرپيچي کند اين سرهاي بريده آنقدر بربالاي دروازه ها مي ماندند تا در اثر بادوباران از ميان مي رفتند و تنها جمجمه هايي از آنها باقي مي ماند ."

 

" اعدام در آن روزها يک تفريح و نمايش سرگرم کننده بود.هر روز عده ي زيادي از شهروندان براي تماشاي مراسم اعدام در ميدان هاي شهر جمع مي شدند مي گويند يکي از جلادان معروف آن زمان از اينکه مي توانست با خونسردي قلب قرباني خود را از سينه اش بيرون بکشد  و در حالي که قلب هنوز مي تپيد و از آن خون مي چکيد آن رادر آخرين لحظات به خود قرباني نشان بدهد به خود مي باليد .عده اي از گناهکاران را به طناب هايي مي بستند و از دو طرف آن قدر مي کشيدند تا به دو نيم شوند و بعد آنها را قطعه قطعه مي کردند و دل و روده ه آنها را به خاک مي ريختند .عده ي بيشماري از مجرمان را نيز بر روي سکوهاي مخصوص در حالي که ضجه وفرياد آنان فضا را پر مي کرد مي سوزاندند."

 

و از نقل قول تنها در يک جا استفاده شده است :

 

" حرکت گاريها و کالسکه ها غوغايي به راه انداخته ...  در يک جا صداي ضربه هاي چکش را مي شنويم ودر جاي ديگر سروصداي به هم خوردن ظرفهاي مختلف را ... در گوشه اي از خيابان ،انبوهي از تغارها بر روي هم تلنبار شده ... باربراني ديده مي شوند که کمرشان زير بارهاي سنگين خم شده و عرق بر پيشاني دارند و در همان حال صاحبان اين بارها کيسه هاي پول خودرا مي  شمارند و به دنبال آن روانند."

 

بلند تر از همه سروصداي پادوها و دستفروشاني بود که راه را بر راهگذران مي گرفتند و با سماجت مي پرسيدند:چه چيزي احتياج داريد آقا؟"

 

 

 

واما کاستي هايي که در رابطه باکل کتاب وجود دارد بيشتر به سطح علمي کتاب برمي گردد اينکه اين کتاب در حد يک کتاب دانشگاهي نيست ودر حدي نيست که از آن به عنوان يک منبع موثق يا به عنوان منبعي که از طريق آن زندگي شکسپير را شناخت بتوان از آن استفاده کرد.

 

و ايرادهايي که بر کتاب وارد بوده در مقايسه با کتاب هاي دانشگاهي بوده و اگر آن را با کتابي هايي که هم سطح آن است مقايسه کنيم امکان دارد که نسبت به آنها امتيازهايي هم داشته باشد اما در غير اينصورت امتيازي به دست نمي آورد .

 

و با توجه به عنوان کتاب که زندگينامه ويليام شکسپير است اولين چيزي که که شايد به ذهن خواننده خطور کند اين است که تمام محتواي کتاب در رابطه با زندگي شکسپير است و تمام موضوع ها و رخدادهاي ديگر حول همين موضع مي چرخد اما کاملا عکس اين قضيه،زندگي شکسپير در حاشيه قرار مي گيرد و تمام موضوع هاي ديگر به نحو بارزي توصيف مي شوند و نقش شکسپير خيلي کمرنگ مي شود وبه مسائل ديگر بيشتر اهميت داده مي شود و در بعضي جاها خواننده احساس مي کند تاريخ انگلستان را مي خواند نه زندگينامه شکسپير را.در کل کتاب انسجام خاصي ندارد و تنوع و پراکندگي موضوع در آن بارز است.   

 

 

 

 

 

 

رومن رولان

یکشنبه چهارم فروردین 1387

 

در این پستم قصد دارم،کتاب ارزشمندی را تقدیمتان کنم:کتاب زندگی تولستوی اثر رومن رولان. نخست کمی درباره این کتاب و نویسنده مشهورش رومن رولان می‌نویسم و در انتهای پستم ،لینکهای دانلود را می‌آورم.
رومن رولان کتابهای دیگری هم به سبک بیوگرافی به رشته تحریر درآورده است،همچون:زندگینامه بتهوون،میکل آنژ و ماهاتما گاندی.که تصور می کنم این آخری هم به تازگی ترجمه و چاپ شده است.
دوست داران عرصه رمان و فرهنگ از تولستوی زیاد خوانده‌اند ولی گمان می‌کنم کمتر موفق شده‌ایم درباره تولستوی بخوانیم.با مطالعه کتاب زندگی تولستوی با جنبه‌هایی از زندگی تولستوی آشنا می‌شوید که پیش از این برایتان مکشوف نبوده است ،با این‌ که چه افکار و آرای بزرگی در سر داشته و با این که روس بوده اما ذهن و اندیشه خود را در محدوده زمانی و مکانی خاصی محدود نکرده است. نمونه‌ای از مطلبی که به تازگی درباره وی خوانده‌ام را در زیر می‌آورم:

رومن رولان را در ايران بيشتر با "جان شيفته" و "ژان كريستف" مي شناسند. او در ۲۶ ژانويه سال ۱۸۶۶ در كلامسی فرانسه به دنيا آمد. بي‌شك وی يكی از بزرگترين رمان‌نويسان و نمايشنامه‌نويسان فرانسه است. مقالات وی در طرفداری از صلح و مبارزه عليه فاشيسم او را به شخصيتی سياسی و خاص بدل كرد. تجزيه و تحليل هاي او درباره خلاقيت‌های هنری، دربردارنده ذهنيتی متفاوت و منحصربه‌فرد است. در عين حال رولان در نوشتن بيوگرافی نيز مهارت عجيبي داشت.
رومن رولان در چهارده سالگی براي ادامه تحصيل راهي پاريس شد ؛ در همان دوران با افكار اسپينوزا آشنا شد و تولستوي را كشف كرد. در سال ۱۸۸۹ در رشته تاريخ ادامه تحصيل داد و در ۱۸۹۵ با مدرك دكتری در رشته هنر فارغ التحصيل شد. پس از اين سير، به رم رفت. در۱۹۱۲ پس از دوره‌ای كوتاه در تدريس هنر و نيز موسيقي به نوشتن روی آورد. ماحصل اين دوره و قبل تر از آن يعني از ۱۹۰۴ تا ۱۹۱۲ رمان ۱۰ جلدی ژان كريستف است. در اين ميان او مقالاتی را نيز در نشريات به چاپ مي رساند. اين ياداشت‌ها در كتابي تحت عنوان "موسيقيدانان روزگار قديم و موسيقيدانان معاصر" به چاپ رسيد كه هنوز هم جزو بهترين تحليل‌ها در عرصه موسيقی به‌شمار می‌رود. علاقه رولان به موسيقي سبب نگارش "زندگينامه بتهوون" (۱۹۰۳) شد.همين علاقه شخصی بعدها زمينه‌ای شد برای نوشتن "زندگينامه ميكل آنژ" (۱۹۰۵) و "تولستوي" (۱۹۱۱).
در اين كتابها علاوه بر معرفی هنرمندها، بررسي هاي روان شناسانه ای از شخصيت آنها و افكارشان، كشف ذهنيت و خلاقيت هنرمندان و نقد و بررسی آثار هم به چشم مي خورد.
رولان با همين نوع تلقی و برداشت در آثارش جايزه نوبل در سال ۱۹۱۵ را از آن خود كرد. اين جايزه براي اثر جاودانه و ماندگارش "ژان كريستف" و نيز مقالاتی درباره جنگ به نام "فراتر از جنگ" (۱۹۱۵) به وی اعطا شد.
ژان كريستف كه به نظر بسياري از منتقدان ادبی شاهكار رومن رولان به حساب می‌آيد، درباره موسيقيدانی آلمانی است.
رولان در اثر ديگرش جان شيفته (23-1922) كه به زعم بسياری گيرايی و موفقيت ژان كريستف را ندارد، اين بار جامعه و پيرامونش را از ديدگاه زنی توصيف می‌كند.
يكي از مشخصات آثار رولان، موضع گيري هاي سياسي او بود. او در سال ۱۹۱۵ يعني درست همان سال هاي اوليه جنگ جهانی اول با نوشتن مقاله" فراتر از جنگ" ديدگاه خود را نسبت به جنگ و متقابلا صلح جهاني اعلام كرد. مقاله به روابط انسان دوستانه آلمان‌ها و فرانسوی‌ها طي جنگ جهانی اول می‌پرازد. رولان هيچگاه به حزب و گروهي وارد نشد. قصد او صلح جهاني بود و جنگ از هر نوعش با ديدگاه فلسفی او در تضاد بود.
كمی قبل از جايزه نوبل يعني يك سال قبل از آن در ،۱۹۱۴ رولان به سوئيس رفت و كماكان می‌نوشت. نوشته‌های ضد جنگ او در كتابي گردآوری شد و در همان سوئيس به چاپ رسيد؛ بازتاب آن در فرانسه با اعتراض‌های شديدی مواجه شد و او را وطن فروش و خائن ناميدند. رولان در رماني به نام لی لولی (۱۹۱۹) اين بار جنگ را در قالب طنز ترسيم كرد. اين اثر هم از بهترين آثارش محسوب مي شود. جالب است ارنست لوبيچ نيز در فيلم بودن يا نبودن (۱۹۴۲) وقايع جنگ جهاني دوم را با طنز خاص خودش به تصوير می كشد و از اين نظر تاثير فيلم بر مخاطب بدون اغراق بيشتر است.
در سال ۱۹۲۰ رولان به فلسفه بودايي و مشرق زمين و در راس آن كشور هند گرايش زيادي پيدا كرد و كتابي به سبك زندگينامه درباره مهاتماگاندی (۱۹۲۴) نوشت.
رولان گاندي را در سوئيس ملاقات كرده بود. با گاندی در واقع رولان با مشرق زمين و تفكر شرقی آشنا شد. او تحت تاثير تعاليم بودايي قرار گرفت و تاثير گاندي بر او به قدري زياد بود كه در سال ۳۰ـ۱۹۲۹ كتابي تحت عنوان "پيغمبران هند جديد" را منتشر كرد.
رولان تا سال ۱۹۳۷ در سوئيس اقامت داشت و در سال ۱۹۳۸ به فرانسه بازگشت. همچنان به كار نگارش مشغول بود و با شروع جنگ جهاني دوم بار ديگر مقالات ضد جنگش جنجال هاي زيادي به پا كرد. او در اين مقالات فاشيسم را مورد حمله قرار داد و در راس مقالاتش از تاثير مخرب افكار نازی‌ها بر اروپا و بلافاصله جهان سخن راند. با توجه به رد افكار استالين در سال هاي ۳۶-۱۹۳۵ فرانسوي ها ديگر او را به حزب كمونيست منسوب نكردند و از ديدگاه هاي ضد جنگ او استقبال هم شد. رولان در سال ۱۹۳۵ ملاقاتي با استالين در مسكو داشت و همان زمان در مقالاتی انتقادی حزب كمونيست را زير سؤال برد و سياست‌های جنگ طلبانه و خشونت گرايانه آنها را به شدت تقبيح كرد.
رومن رولان سي ام دسامبر سال ۱۹۴۴ بر اثر بيماری سل ، در فرانسه درگذشت. رولان يكبار در سال ۱۸۹۲ و بار ديگر درسال ۱۹۳۴ ازدواج كرد.
رولان درباره خود مي گويد: "من شهروندی جهانی‌ام. غالبا در حال جنگ با تبعيض‌های اجتماعیم. در هنر و در راس آن به بتهوون، شكسپير و گوته عشق مي ورزم ... رامبراند نقاش محبوبم است. اما كشور مورد علاقه ام بی‌شك ايتالياست."

 

 

جرجی زیدان

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

 

جرجی زیدان، ادیب، مورخ و روزنامه نگار لبنانی مسیحی!
در جمادی الآخر سال 1278 هـ ق، در خانواده ای فقیر و تنگدست در بیروت به دنیا آمد. نام پدرش حبیب بود و اهل روستای «عین عنوب» که با خانواده اش به بیروت مهاجرت کرده و آنجا در یک اغذیه فروشی کار می کرد. او بیسواد بود و فقط خواندن و نوشتن و کتاب مقدماتی را ضروری می دانست. از این رو، زیدان را در 5 سالگی به مدرسه «کشیش الیاس شفیق» مسیحی فرستاد تا بعدا در اغذیه فروشی به او کمک کند.
زیدان بعد از دو سال درسهای اولیه، مدرسه «الشوام» رفت و در آنجا حساب، صرف و نحو، خوش نویسی و کمی زبان فرانسه را یاد گرفت، در نه سالگی به یک مدرسه دیگر رفت و در 11 سالگی با اصرار پدرش، تحصیل را رها کرد. یکسال در اغذیه فروشی پدر و دو سال در یک کارگاه کفاشی کار کرد و دوباره به مغازه پدرش برگشت! او در 15 سالگی به مدرسه شبانه رفت و با تلاش زیادی، زبان انگلیسی را یاد گرفت که همان زمان تألیف فرهنگی انگلیسی به عربی را شروع کرد ولی ناتمام ماند!

زیدان در همان اغذیه فروشی با بزرگانی چون «ابراهیم الیازجی» شاعر، روزنامه نگار و منتقد، و عبدالله بستانی شاعر و نمایشنامه نویس آشنا شد و به عضویت گروه «جمعیة شمس البر» که شعبه ای از جمعیت جوانان مسیحی در انگلستان بود، درآمد.
در این گروه، باز با افراد دیگری از جمله اسکندر البارودی آشنا شد که با تشویق ها و راهنمایی های او، تصمیم گرفت به دانشکده پزشکی برود. دو ماه دروس مقدماتی را نزد بارودی خواند و در 1298 در رشته پزشکی به کالج «پروتستان سوری» رفت.
در همان سال اول، شاگرد ممتاز شد. در سال دوم با چند دانشجوی دیگر، نسبت به احقاق حقوق خود وکالتی های دانشکده، به عنوان اعتراض، به کلاس نرفت که پس از کشمکش های زیاد، دانشگاه تصمیم گرفت و دانشجویان معترض را اخراج کرد!
زیدان در خاطراتش، این واقعه را اولین جنبش دانشجویی در شرق میداند!
او در سال 1300، در رشته داروسازی امتحان داد و مدتی این رشته را خواند ولی آن را رها کرد و برای ادامه تحصیل به مصر رفت. بعضی ها می گویند که قبل از سفر به مصر، به عضویت فراماسونری، درآمده بود ولی به گفته «فیلیپ» این وابستگی در بیروت سندی ندارد ولی بدون شک در مصر، او عضو خاص این گروه شد.
ابتدا می خواست که در مصر، رشته پزشکی خود را ادامه دهد ولی با پیشنهاد صاحب روزنامه "الزمان" مشغول کار شد و در همان سال در حمله انگلیس به سودان و قیام مهدی سودانی، به سمت مترجم امنیتی به ارتش انگلیس پیوست!
در سال 1302 مجددا به بیروت برگشت و زبانهای عبری و سریانی را یاد گرفت و به عضویت «المجمع العلمی الشرقی» درآمد.

سال 1303، اولین کتاب او با عنوان «الالفاظ العربیه والفلسفه اللغویه» در بیروت چاپ شد که بعد از انتشار آن، عضو انجمن سلطنتی آسیایی شد. در همان سال به لندن مسافرت کرد و در آنجا با آثار مستشرقان آشنا شد و دوباره به قاهره برگشت و در مجله «المقنطف» استخدام شد!
او در آنجا کارهای اجرایی می کرد بطوریکه بعد از یکسال و نیم همکاری، فقط یک مقاله به چاپ رساند.
سال 1306، از سمت خود کناره گرفت و دو سال معلم عربی در مدرسه شد.
در سال 1308 ازدواج کرد و سپس با مشارکت یکی از دوستانش چاپخانه کوچکی تأسیس کرد ولی یکسال بعد از او جدا شد و خودش به تنهایی مشغول کار در چاپخانه شد. او در سال 1309، مجله «الهلال» را تأسیس کرد و دفتر این مجله محل رفت و آمد مستشرقانی چون «نولدکه» «مارگلیوت» و کسانی که به مصر می آمدند، بود!
جرجی زیدان، از سال 1326 تا 1331، سفرهایی به استانبول، اروپا، و فلسطین داشت.
اگرچه در سال 1328، دانشگاه قاهره از او برای تدریس تاریخ اسلام دعوت کرد ولی با اعتراض شدید مسلمانان روبرو شد که انتخاب یک مسیحی برای تدریس تاریخ اسلام، شایسته نبود. لذا او از این سمت، کناره گیری کرد. او در شعبان سال 1332 هـ ق، در سن 54 سالگی در منزل خود در قاهره، بطور ناگهانی درگذشت.
جرجی زیدان آثار زیادی از خود به جای گذاشته است.
او را می توان از پرکارترین و برجسته ترین نویسندگان ادبی قرن سیزدهم و آغاز چهاردهم که مساوی با نوزدهم و آغاز قرن بیستم میلادی، دانست!

آثار:
1-
داستانهای تاریخی که بیشتر شهرت او به سبب همین است. او 22 داستان تاریخی دارد که اولی آنها «المملوک الشارد» و آخری «شجرة الدر» می باشد.
2-
در زمینه زبان و تاریخ ادبیات عرب:
تاریخ آداب اللغة العربیة
الفاظ العربیه والفلسفه اللغویه
تاریخ اللغة العربیة
البلغة فی اصول اللغة
3-
در زمینه تاریخ
تاریخ الماسونیه که شرح تاریخ فراماسونرهاست.
تاریخ التمدن الاسلامی
4-
در زمینه تراجم و سرگذشت ها
تراجم مشاهیر شرق
5-
مجله الهلال
این مجله در صدر مجله های پیشرو و پرشمار کشورهای عربی است، بیشتر به مسائل ادبی و اجتماعی و تاریخی می پرداخت و کمتر به مسائل سیاسی!
بعد از مرگ او، دو فرزندش انتشار آن را به عهده گرفتند.

 

 

آبراهام لینکلن

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

 

آبراهام لینکلن(زاده ۱۲ فوريه ۱۸۰۹ و يايكشنبه ۲۳ بهمن ۱۱۸۷ خورشيدي-درگذشته ۱۵ آوریل ۱۸۶۵ و يا جمعه ۲۶ فروردين ۱۲۴۴ خورشيدي) شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا بود.

لینکلن در سال ۱۸۵۵ برای حضور در مجلس سنای آمریکا نامزد شد و یک سال پس از آن به حزب جدید جمهوریخواه پیوست. وی توانست با وجود شکست از فریمونت نامزد این حزب در رقابت‌های انتخاباتی سال ۱۸۵۶، در سمت معاون بالقوه وی به محبوبیت فراوانی در میان افکار عمومی آمریکا دست یابد. وی توانست در کنوانسیون جمهوری خواهان برای رقابت‌های انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۶۰ به کسب نامزدی این حزب نایل آید و بالاخره در این انتخابات به پیروزی برسد.

لینکلن از آغازین ماه‌های زمامداری‌اش نشان داد که به رغم نظر جیمز بوکانان، معتقد است که دولت ملی قدرت مواجهه با شورشیان را داراست. او گرچه با نظام برده‌داری مخالفت نمی‌ورزید، اما به سرعت دریافت که جنگ داخلی، در کشورش، نمی‌تواند بدون آزادی برده‌ها، به سرانجامی مطلوب برسد. او از یک سو با مخالفت جمهوریخواهان تندرو مواجه بود و از سوی دیگر باید تلاش می‌کرد تا دموکرات‌های طرفدار صلح را با خود همراه کند. تلاش‌های وی برای یافتن راهی میانه در سال ۱۸۶۴ به ثمر نشست و وی برای بار دوم سمت ریاست جمهوری در کشورش را بر عهده گرفت. لینکلن در مراسم تحلیف بر مسامحه با جنوب صحه گذاشت، اما پیش از اینکه این اندیشه وی به بوته آزمایش گذاشته شود، توسط یک بازیگر تئاتر به نام «جان ویلکس بوث» مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در صبح روز ۱۴ آوریل ۱۸۶۵ درگذشت.

آبراهام لینکلن در خانواده‌ای فقیر در کنتاکی بدنیا آمد. پدرش، در حالی که تنها تبری برای گذران زندگی بهمراه داشت، از آنجا به همراه خانواده خود مهاجرت کرد، و بسوی شهر ایندیانا پیش‌ رفت، پس در شهر ایندیانا، کلبه‌ای چوبی، بدون در و پنجره ساخت که کف آن پر از علف‌های وحشی بود. او برای آنها، رختخواب‌هائی، که تشک‌ آن را با برگ خشک پرکرده بودند به همراه، یک یا دو چهار پایه، یک میز و یک کتاب مقدس فراهم آورد، که همه اثاثیه و دارایی آنها را تشکیل میداد.

 

 

زندگی نامه جرج برنارد شاو

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

 

شاو علاوه بر فرار گرفتن در زمره برجسته ترین شخصیت های قرن بیستم در قرن نوزدهم نیز از یکی از شخصیتهای بزرگ به حساب می آمد. به عنوان یکی از اعضای گروه الیو گولد اسمیت، نسبت به دیگر اعضا از ظرافت و آراستگی بیشتری برخوردار بود و تا پایان عمر خود فروزندگی شخصیت زیبا و غرورآفرین خود را حفظ کرد. وی در سال 1856 در دوبلین ایرلند به دنیا آمد.او شصت و پنج سال از دوران کاری خود را یعنی از زمانی که در دهه 1880 به عنوان نقاد در روزنامه های لندن فعالیت های خود را آغاز کرد، دنیا را از اصول و عقاید خود در زمینه سوسیالیسم بهره مند نمود. زبان فصیح آثارش مملو از کنایه،طنز و کلماتش مملو از موسیقی سحر کننده مار (توسط هندیان برای سحر مار نواخته می شود)خوانندگان را به خود جذب می کرد.در جوانی یعنی سال 1876 به دلیل سودازدگی ایرلند و رواج مکتب کلبیون در این کشور، به انگلستان و شهر لندن مهاجرت کرد. اما اوضاع تکاندهنده شهر لندن در دهه 1870 برای انسان اخلاقی و نجیب زاده که تنها فعالیتش در سمت یک کارمند اداری بود، بسیار سخت می نمود. پس از مدتی به گروه فابین که برجسته ترین انجمن سوسیالیستی بریتانیا محسوب می شد، ملحق گردید و بعنوان یکی از رهبران آن نیز مطرح شد. در این دوران بود که رمانهای متعددی را به رشته تحریر درآورد ولی هیچ کدام از آنها موفقیت چندانی به دست نیاوردند. می توان گفت که شاو این توانایی را تنها پس از چهل سالگی کسب نمود. او بعد از این در کارهای هنری فعالیت بسیاری داشت، از جمله می توان به نمایشنامه های «انسان و برتر از انسان »(1905) و اثر حماسی«بازگشت به ماتوسلا»(1921) عقاید خود و اعتقاد خود را به واژه انقلابی«نیروی زندگی » را مطرح نمود و به واسطه آن در شمار بزرگترین شخصیتهای قرن قرار گرفت.از آثار او می توان به :سلاحها و انسانها که در سال 1894 چاپ شد و همچنین «کاندیدا»،«باربارای بزرگ»،«پیگمالیون» مسئله پوچی را به طور مفصل و کامل شرح داده است.کمی پس از پایان پایان جنگ جهانی اول علاوه بر تمجید استالین به ستایش موسیلینی نیز پرداخت و چنین بیان داشت که نیروی زندگی را در آنها مشاهده نموده است.دوران پایان عمر او از جمله برجسته ترین مراحل زندگیش مجسوب می شود، زیرا در این دوران تنهایی زجرآور خویش را از مرگ همسر خود در سن چهل و پنج سالگی و در سال 1934را آشکار ساخته است. وقتی برنارد شاو در سن 94 سالگی چشم از جهان فرو بست، بین مردم چنان اعتبار و شهرتی داشت که همگان مرگ او را چون مرگ متوشالح(کاهن بزرگ یهود که به روایت کتاب مقدس 969 سال عمر کرد)،می پنداشتند.

 

 

وصیتنامه سیاسی هیتلر

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

 

از زمانی که داوطلبانه و در کمال فروتنی در جنگ اوّل جهانی که به کشور اتریش تحمیل شد خدمت کردم ، سی سال می گذرد.

در این سه دهه ، تنها راهنمای من در تمام افکار ، اعمال و زندگیم ، عشق و وفاداری نسبت به این ملّت بوده است. این عشق و علاقه به من قدرت می داد تا بتوانم پیرامون دشوارترین مسائلی که تاکنون در برابر یک موجود فانی قرار گرفته است ، تصمیم بگیرم. در این سه دهه ، تمام سلامت و نیرویم را صرف کرده ام.

اینکه من و یا هر کس دیگری در آلمان در سال ۱۹۳۹ خواستار جنگ بوده ایم ، به هیچ وجه واقعیّت ندارد. این جنگ ، به ویژه ، خواستهٔ دولتمردانی بود که یا خود یهودی بودند و یا در راه منافع یهودیان فعالیّت می کردند و همانها بودند که به جنگ دامن زدند.

در پی شش سال جنگی که علیرغم تمام موانع ، روزی از آن به عنوان با شکوهترین و قهرمانانه ترین جلوهٔ مبارزات یک کشور به منظور بقای یک ملّت ، یاد خواهد شد. من نمی توانم از شهری که پایتخت این کشور است ، دست بردارم.

از آنجا که نیرویمان ناچیز تر از آن است که بتوانیم بیش از این در برابر حملهٔ دشمن مقاومت کنیم و مقاومت ما نیز به تدریج به وسیلهٔ مردانی کور و بی اراده تحلیل خواهد رفت ، آرزو می کنم که در سرنوشت میلیونها انسان دیگری که تصمیم گرفته اند در این شهر باقی بمانند ، شریک باشم.

گذشته از این ، هرگز در دستهای دشمنانی که خواستار نمایشی تازه جهت توده های دیوانهٔ خود هستند ، نخواهم افتاد.

بنابراین تصمیم گرفته ام در برلین بمانم ، و در لحظه ای که مطمئن شوم که وضعیت پیشوا و حکومت در معرض خطر و سقوط حتمی قرار گرفته است ، مرگ را داوطلبانه پذیرا شوم.

با قلبی شاد و آگاهی از یک وحدت بی مانند در تاریخ ، از فداکاری ها و دستاوردهای سربازانمان در جبهه های جنگ ، زنانمان در خانه ها ، دهقانان و کارگران و جوانانمان تشکّر و قدردانی می کنم.

آرزو و درخواستم این است که ملّت آلمان ، هرگز و تحت هیچ شرایطی در هیچ مبارزه ای تسلیم نشوند و با تمام توان خود ، و با وفاداری نسبت به مبانی و اصول «کلاوزه ویتز» علیه دشمنان سرزمین مادری خود بجنگند.

از وفاداری سربازان آلمان و نیز از مشارکت و همدلی من با آنها در مرگ ، بذری در زمین پاشیده خواهد شد که روزی در تاریخ آلمان رشد خواهد کرد و در نتیجه یک ملّت متحد واقعی تحقق خواهد بخشید

پیش از مرگ ، رایش مارشال هرمان گورینگ را از حزب بیرن می اندازم و تمامی حقوق را که به موجب حکم روز بیست و نه ژوئن ۱۹۴۱ و نیز سخنرانی در رایشتاگ در اوّل سپتامبر ۱۹۳۹ به وی تفویض کرده ام ، از او می گیرم.

گورنینگ و هیملر ، جدا از عدم وفاداری نسبت به من ، با مذاکرات محرمانه با دشمن که بدون آگاهی و بر خلاف میل من انجام گرفت ، و نیز اقدام به اعمال غیر قانونی برای کنترل کشور ، شرمندگی جبران ناپذیری برای کشور آلمان به بار آوردند.

به منظور تقدیم دولتی که از مردان با شرف تشکیل شده ، و قادر است وظیفهٔ ادامهٔ جنگ را با تمام نیرو انجام بدهد ، افراد زیر را به عنوان کابینهٔ جدید منسوب می کنم:

رئیس جمهور: دونیتس

صدر اعظم: دکتر گوبلز

وزیر حزب: بورمن

وزیر امور خارجه: زایس اینکوارت

باشد که کابینهٔ جدید ، نسبت به وظیفهٔ خود که برقراری نظام ناسیونال-سوسیالستی در کشور است آگاه باشد و شرایطی را بوجود آورد که هر فرد آلمانی ، خدمت در راه منافع عموم را به منافع شخص خود ارجح بداند.

از ملّت آلمان ، تمام مردان و زنان ناسیونال-سوسیالست و نیز تمام افراد ارتش می خواهم که تا دم مرگ نسبت به دولت و رئیس جمهور جدید وفادار بوده ، از اوامر آنها اطاعت کنند.

از این مهم‌تر ، اینکه به دولت و ملّت آلمان دستور می دهم که همواره قوانین نژادی را مورد مراقبت و ملاحظه قرار بدهند.

۲۹ آوریل ۱۹۴۵

 

 

زندگینامه انیشتین...............

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

 

مقدمه

اين سخن بسيار گفته شده است كه براي پي بردن به ساختمان پر كاهي با عمق و دقت، بايد جهان را به درستي شناخت؛ امّا آن كس كه بتواند با چنين عمق و دقتي به ساختمان پر كاهي پي برد، در هيچ يك از امور جهان نكته تاريكي نخواهد يافت. من شرح حال و زندگي انيشتن را نه براي رياضدانان و نه براي فيزيكدانان، نه براي اهل فلسفه، نه براي طرفداران استقلال يهود، بلكه براي آن كساني كه مي خواهند چيزي از جهان پر تناقض قرن بيستم درك كنند بيان مي کنم و اينك شرح حال زندگي او از كودكي تا پايان عمر: آلبرت انيشتين در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم كه شهر متوسطي از ناحيه و ورتمبرگ آلمان بود متولّد شد. امّا شهر مزبور در زندگي او اهميتي نداشته است. زيرا يك سال بعد از تولّد او خانواده وي از اولم عازم مونيخ گرديدند.

پدر آلبرت، هرمان انيشتين كارخانه كوچكي براي توليد محصولات الكترو شيميايي داشت و با كمك برادرش كه مدير فني كارخانه بود از آن بهره برداري مي كرد. گر چه در كار معاملات بصيرت كاملي نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقايد سياسي نيز مانند بسياري از مردم آلمان گرچه با حكومت پروسي ها مخالفت داشت امّا امپراطوري جديد آلمان را ستايش مي كرد و صدر اعظم آن «بيسمارك» و ژنرال «مولتكه» و امپراطور پير يعني «ويلهم اول» را گرامي مي داشت. مادر انيشتين كه قبل از ازدواج پائولين كوخ نام داشت، بيش از پدر زندگي را جدي مي گرفت و زني بود اهل هنر و صاحب احساساتي كه خاصّ هنرمندان است و بزرگترين عامل خوشي او در زندگي و وسيله تسلاي وي از علم روزگار، موسيقي بود.

آلبرت كوچولو به هيچ وجه كودك اعجوبه اي نبود و حتّي مدّت زيادي طول كشيد تا سخن گفتن آموخت به طوري كه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غير عادي باشد؛ امّا بالاخره شروع به حرف زدن كرد؛ ولي غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازيهاي عادي را كه مابين كودكان انجام مي گرفت و موجب سرگرمي كودك و محبّت في ما بين مي شود را دوست نداشت.

آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال ديگر طبق تعاليم كاتوليك تحصيل كرد و از آن لذّت فراوان برد و حتّي در مواردي از دروس كه به شرعيات و قوانين مذهبي كاتوليك بستگي داشت چنان قوي شد كه مي توانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهاي معلّم جواب دهند، او به آنها كمك مي كرد.

انيشتين جوان در ده سالگي مدرسه ابتدايي را ترك كرد و در شهر مونيخ به مدرسه متوسطه «لوئيت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتكب خطايي مي شدند راه و رسم تنبيه ايشان آن بود كه مي بايست بعد از اتمام درس، تحت نظر يكي از معلّمان، در كلاس توقيف شوند و با در نظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگيز كلاسهاي درس، اين اضافه ماندن شكنجه اي واقعي محسوب مي شد.

ذوق هنري

ذوق هنري انيشتين چنان بود كه وقتي پنج ساله بود، روزي پدرش قطب نمايي جيبي را به وي نشان داد خاصّيت اسرار آميز عقربه مغناطيسي در كوك تأثير عميقي گذاشت. با وجود آنكه هيچ عامل مرئي در حركت عقربه تأثيري نداشت، كودك چنين نتيجه گرفت: در فضاي خالي بايد عاملي وجود داشته باشد كه اجسام را جذب كند.

وقتي كه انيشتين پانزده ساله بود، حادثه اي اتفاق افتاد كه جريان زندگي او را به راه جديدي منحرف ساخت: هرمان پدر او در كار تجارت خويش با مشكلاتي مواجه شد و در پي آن صلاح را در آن ديدند كه كارخانه خود را در مونيخ بفروشند و جاي ديگري را براي كسب و كار خود ترتيب دهند. از آن جا كه وي خوش بين و علاقمند به كسب لذّتها بود، تصميم گرفت كه به كشوري مهاجرت كند كه زندگي در آن با سعادت بيشتري همراه باشد و به اين منظور ايتاليا را انتخاب كرد و در شهر ميلان مؤسسه مشابهي را ايجاد كرد. هنگامي كه وارد شهر ميلان شدند آلبرت به پدر خود گفت كه قصد دارد تابعيت كشور آلمان را ترك گويد. آقاي هرمان به وي تذكر داد كه اين كار زشت و نابهنجار است.

دوران دانشجويي

در اين دوران، مشهورترين مؤسسه فني در اروپا مركزي به استثناي آلمان، مدرسه دارالفنون سوئيس در شهر زوريخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شركت كرد ولي به خاطر اينكه در علوم طبيعي اطلاّعات وسيعي نداشت در امتحان پذيرفته نشد. با اين حال مدير دارالفنون زوريخ تحت تأثير اطلاّعات وسيع او در رياضيات واقع شد و از او درخواست كرد كه ديپلم متوسطه اي را كه براي ورود به دارالفنون لازم است در يك مدرسه سوئيسي به دست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر كوچك «آرائو» كه با روش جديدي اداره مي شد معرفي كرد. بعد از يك سال اقامت در مدرسه مذبور ديپلم لازم را به دست آورد و در نتيجه بدون امتحان در دارالفنون زوريخ پذيرفته شد. با اين كه درسهاي فيزيك دارالفنون آميخته با هيچ گونه عمق فكري نبود باز هم حضور در آنها آلبرت را تحريك كرد كه كتب جستجو كنندگان بزرگ اين را مورد مطالعه قرار دهد. او، آثار استادان كلاسيك فيزيك نظري از قبيل: بولترمان، ماكسول و هوتز را با حرص عجيبي مطالعه كرد. شب و روز اوقات او با مطالعه اين كتابها مي گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه اي آشنا شد كه چگونه بنيان رياضي مستحكمي ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصيلات خود را پايان داد و با مسأله مهم داشتن شغل مواجه شد. از آنجا كه نتوانست مقام تدريسي در مدرسه پولي تكنيك به دست آورد، تنها يک راه باقي ماند و آن اين بود كه چنين شغل و مقامي را در مدرسه متوسطه اي جستجو كند.

اكنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بيست و يك سال داشت و تبعيت سوئيس را به دست آورده بود. او در اين هنگام داوطلب شغل معلّمي خصوصي گرديد و پذيرفته شد. انيشتين از كار خود راضي و حتّي خوشبخت بود كه مي تواند به پرورش جوانان بپردازد امّا به زودي متوجّه شد كه معلمّان ديگر نيكي را که او مي كارد ضايع و فاسد مي كنند و اين شغل را ترك كرد. بعد از اين دوران تاريك، ناگهان نوري درخشيد و بعد از مدّتي در دفتر ثبت اختراعات مشغول به كار شد و به شهر «برن» انتقال يافت. كمي بعد از انتقال به شهر برن انيشتين با ميلواماريچ همشاگردي قديم خود در مدرسه پولي تكنيك ازدواج كرد و حاصل آن دو پسر پي در پي بود كه اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. كار انيشتين در دفتر اختراعات خالي از لطف نبود و حتّي بسيار جالب مي نمود وظيفه وي آن بود كه اختراعات را كه به دفتر مذبور مي آوردند مورد آزمايش اوّليه قرار مي داد. شايد تمرين در همين كار موجب شده بود كه وي با قدرت خارق العاده و بي مانند بتواند همواره نتايج اصلي و اساسي هر فرض و نظريه جديدي را با سرعت درك و استخراج كند. چون انيشتين به خصوص به قوانين كلي فيزيك علاقه داشت و به حقيقت در صدد بود كه با كمك محدودي ميدان وسيع تجارت را به وجهي منطقي استنتاج كند.

در اواخر سال 1910 كرسي فيزيك نظري در دانشگاه آلماني پراگ خالي شد. انتصاب استادان اين قبيل دانشگاهها طبق پيشنهاد دانشكده به وسيله امپراتور اتريش انجام مي گرفت كه معمولاً حقّ انتخاب خويش را به وزير فرهنگ وا مي گذاشت. تصميم قطعي براي انتخاب داوطلب، قبل از همه، بر عهده فيزيكداني به نام «آنتون لامپا» بود و او براي انتخاب استاد، دو نفر را مدّ نظر داشت كه يكي از آنها «كوستاويائومان» و ديگري «انيشتين» بود. «يائومان» آن را نپذيرفت و پس از كش و قوسهاي فراوان انيشتين، اين مقام را پذيرفت. او صاحب دو ويژگي بود كه موجب گرديد وي استاد زبردستي گردد. اوّلين آنها اين بود كه علاقه فراواني داشت تا براي عدّه بيشتري از همنوعان خود و به خصوص كساني كه در حول و حوش او مي زيسته اند مفيد باشد. ويژگي دوّم او ذوق هنريش بود كه انيشتين را وا مي داشت كه نه فقط افكار عمومي خود را به نحوي روشن و منطقي مرتّب سازد بلكه روش تنظيم آنها به نحوي باشد كه چه خود او و چه مستمعان از نظر جهان شناسي نيز لذّت مي برند.

هدف انيشتين اين بود كه فضاي مطلق را از فيزيك بر اندازد. تئوري نسبي سال 1905 كه در آن انيشتين فقط به حركت مستقيم خط متشابه پرداخته بود موجب شد که انيشتين با كمك از «اصل تعادل» پديده هاي جديدي را در مبحث نور پيش بيني كند كه قابل مشاهده بوده اند و مي توانست صحت نظريه جديد او را از لحاظ تجربي تأييد كرد.

عزيمت از پراگ

در مدّتي كه انيشتين در پراگ تدريس مي كرد، نه فقط نظريه جديد خود را بنا نهاد بلكه با شدّت بيشتري نظريه خود را درباره كوآنتوم نو، كه در شهر برن شروع كرده بود، توسعه داد. با همه اين تفاصيل، انيشتين به دانشگاه پراگ اطّلاع داد كه در خاتمه دوره تابستاني سال 1912 خدمت اين دانشگاه را ترك خواهد كرد. عزيمت ناگهاني انيشتين از شهر پراگ موجب سر و صداي بسيار در اين شهر شد. در سر مقاله بزرگترين روزنامه آلماني شهر پراگ نوشته شد: « نبوغ و شهرت فوق العاده انيشيتن باعث شد كه همكارانش او را مورد شكنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترك كرد

انيشتين عازم شهر زوريج گرديد و در پايان سال 1912 با سمت استادي مدرسه پوليتكنيك زوريج مشغول به كار ش.د شهرت انيشتين به تدريج تا آنجا رسيده بود كه بسياري از مؤسسات و سازمانهاي علمي جهان، علاقه داشتند كه وي به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ايشان در ارتباط باشدد. سالها بود كه مقامات رسمي آلمان كوشش مي كردند كه شهر برلن نه فقط مركز قدرت سياسي و اقتصادي باشد، بلكه در عين حال كانون فعاليت هنري و علمي نيز محسوب گردد. به همين جهت از انيشتين دعوت به عمل آوردند. مدّت كمي بعد از ورود انيشتين به برلن، انيشتين از همسر خويش هيلوا كه از جنبه هاي مختلف با او عدم توافق داشت جدا گرديد و زندگي را با تجرد گذراند. هنگامي كه به عضويت آكادمي پادشاهي انتخاب شد، سي و چهار سال سن داشت و نسبت به همكاران خود كه از او مسن تر بودند بيش از حد جوان مي نمود. در عين حال همه، انيشتين را در وهله اوّل مردي مؤدب و دوست داشتني مي دانستند.

فعاليت اصلي انيشتين در برلن اين بود كه با همكاران خويش و يا دانشجويان رشته فيزيك درباره كارهاي علمي، مصاحبه و مذاكره كند و آنها را در تهيه برنامه جستجوي علمي راهنمايي كند. هنوز يك سال از اقامت انيشتين در برلن نگذشته بود كه در ماه اوت 1914 جنگ جهاني شروع شد. در مدّت جنگ جهاني اوّل، روزنامه هاي برلن همه روزه از وقايع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان مي نوشتند. در عين حال انيشتين در منزل خود با دختر عمه خويش الزا آشنايي پيدا كرد. الزا زني مهربان و خونگرم بود و همچنين او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اين حال انيشتين با او ازدواج كرد. جنگ بين المللي و شرايط معرفت النفسي كه در نتيجه آن بر دنياي علم سايه افکند، مانع از آن نشد كه انيشتين با حرارت فوق العاده به توسعه و تكميل نظريه ثقل خويش نپردازد. وي با پيمودن راه تفكري كه در پراگ و زوريخ پيش گرفته بود توانست در سال 1916 نظريه اي براي ثقل بپردازد و جاذبه عمومي بنا نهد كه مستقل از نظريه هاي گذشته و از نظر منطقي داراي وحدت كامل بود.

اهميت نظريه جديد به زودي مورد تأييد و توجه دانشمنداني واقع گرديد كه داراي قدرت خلاق علمي بودند. تأييد تجربي نظريه انيشتين توجه عموم مردم را به شدّت جلب كرده بود. از اين پس ديگر انيشتين مردي نبود كه فقط مورد توجه دانشمندان باشد و بس. به زودي وي نيز همچون زمامداران مشهور ممالك، بازيگران بزرگ سينما و تئاتر شهرت عام به دست آورد.

مسافرتهاي انيشتين

تبليغات مخالف و حملاتي كه عليه انيشتين مي شد موجب گرديد كه در تمام ممالك جهان و در همه طبقات اجتماعي توجه عموم مردم به سوي تئوريهاي او جلب شود. مفاهيمي كه براي توده هاي مردم هيچ گونه اهميتي نداشته است و عامه ايشان تقريباً چيزي از آن درك نمي كردند، موضوع مباحث سياسي گرديد. انيشتين در اين زمان، سفرهاي خود را آغاز كرد. ابتدا به هلند، بعد به كشورهاي چك و اسلواكي، اسپانيا، فرانسه، روسيه، اتريش، انگليس، آمريكا و بسياري كشورهاي ديگر. اما نكته قابل توجّه اين است كه وقتي انيشتين و همسر او به بندرگاه نيويورك وارد شدند با استقبال شديد و تظاهرات پر شوري مواجه شدند كه به احتمال قوي نظير آن هرگز هنگام ورود يكي از دانشمندان رخ نداده بود.

انيشتين به آسيا و به كشورهاي چين، ژاپن و فلسطين سفر كرده است و اين خاتمه سفرهاي او بود. در سال 1924 بعد از مسافرتهاي متعدد به اكناف جهان، بار ديگر در برلن مستقر گرديد. حملات، همچنان بر او ادامه داشت و نظريات او را به عنوان بيان افكار قوم يهود و به سوي فاشيسم مي دانستند. به اين دليل انيشتين به شهر پرنيستون در آمريكا مي رود. بعد از چندي همسرش الزا در سال 1936 از دنيا مي رود و خواهر انيشتين كه در فلورانس بود به شهر پرنيستون نزد برادرش مي آيد. در همين دوران انيشتين تابيعت كشور آمريكا را مي پذيرد. انيشتين در سال 1945 طبق قانون بازنشستگي مقام استادي مؤسسه مطالعات عالي پرنيستون را ترك كرد؛ ولي اين تغيير سمت رسمي، تغييري در روش زندگي و كار او به وجود نياورد وي كماكان در پنيستون به سر مي برد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.

آخرين سالهاي زندگي انيشتين

اين دوران تجسّس در نيمه انزواي شهر پرنيستون به تدريج با اضطراب و اغتشاش آميخته مي شد. هنوز ده سال ديگر از زندگي انيشتين باقي مانده بود؛ ليكن اين دوره ده ساله درست مصادف با هنگامي بود كه عهد بمب اتمي شروع مي گرديد و بشريت تمرين و آموزش خويش را در اين زمينه آغاز مي كرد. بنابراين مسأله واقعي كه براي او مطرح شد موضوع چگونگي پيدايش بمب اتمي نبود. با وجود اينكه منظور ما در اين جا دادن چشم اندازي مختصر از روابط انيشتين با حوادث بزرگ سياسي آخرين سالهاي زندگي او مي باشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسي ياد نكنيم همين چشم انداز هم ناقص خواهد بود. يكي از آنها نامه مشهوري است كه وي مي بايست براي همكاري، خود را در شوروي بفرشد و دوم شرح وقايعي است كه در اوضاع و احوال فيزيكدانان آمريكايي، خاصه دانشمندان اتمي، در داخل مملكت خودشان تغيير بسيار ايجاد كرد.

اكنون مي توانيم به صورت شايسته تري همه آنچه را كه گهگاه موجب تيره شدن پايان زندگي وي مي شد، مشاهده كنيم و سر انجام روز هجدهم آوريل 1955 بزرگترين دانشمند و متفكر قرن بيستم، پيغمبر صلح و حامي و مدافع محنت ديدگان جهان، مردي كه احتمالاً همراه با ناپلئون و بتهوون مشهورتر از همه مردان جهان بوده است، در شهر پرنيستون واقع در ممالك متحده آمريكاي شمالي از زندگي و تفكر و مبارزه دست كشيد و از دار دنيا رفت.

در پايان به اظهار نظرهاي برخي از مشاهير درباره انيشتين بعد از وفات وي مي پردازيم:

"پيشرفتي كه انيشتين نصيب معرفت ما درباره طبيعت كرد از قدرت مهم جهان امروزي خارج است. فقط نسلهاي آينده خواهند توانست مفهوم واقعي آن را درك كند." «دكتر هارولددوز، رئيس دانشگاه پرنيستون در آمريكا»

"وي دانشمند بزرگ اين عصر و به واقع يكي از جويندگان عدالت و راستي بود كه هرگز با ناراستي و ظلم مصالحه نكرد." «جواهر لعل نهرو، نخست وزير هند»

"انيشتين مُرد اما علمش نمرد. او تنها تفكر و دانش خويش را براي ما باقي گذارد تا راه گشاي بسياري از مسائل ما باشد."

بر گرفته از كتاب زندگينامه آلبرت انيشتين و تاريخ سياسي و اجتماعي دوران او اثر «فيليپ فرانك»، ترجمه «حسن صفاري»، محقق «حسين اخگر»

 

 

زندگینامه جبران خلیل جبران...........................

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

 

"جبران خليل جبران" نابغه مشهور لبناني ، موفق‌ترين نويسنده و هنرمند معاصر عرب ، نه تنها از پيشگامان ادبيات نوين عربي است ، بلكه در جهان امروز و در ايران نيز بسيار پرآوازه و اثرگذار بوده است.

او نقاش و نويسنده‌اي نوآور، عارف و شاعري مبارز و انديشمندي ممتاز و معنويت گراست كه توانست با آثار كم حجم، اما نغز و پرمغز خود، ستاره شرق و پيام آور سرزمين پيامبران و سخنگوي وجدان فرهنگي ملت خود باشد.

در زمان تولد جبران لبنان بخشي از سوريه بزرگ (شام)، شامل سوريه كنوني، لبنان و فلسطين تحت سلطه عثماني‌ها بود، سالها بعد جبران يكي از استقلال طلبان پرشور عرب ، عليه دولت ترك عثماني شد.

مادر جبران "كامله رحمه" دختر كشيشي ماروني بود ، مارون قدسي از قرن پنجم ميلادي بود كه بسياري از مسيحيان لبنان پيرو او هستند كامله بيوه‌اي بود كه همسر خليل (پدر جبران) شد و در ژانويه سال ۱۸۸۳در روستاي زيبا و كوهستاني بشري در شمال لبنان ، جبران را به دنيا آورد.

خانواده جبران در آغاز وضع مالي متوسطي داشتند،اما پدرش مردي قمارباز، مي خواره و بي‌مسووليت و تندخو بود كه سرانجام خانواده را به فقر كشاند و خود به جرم اختلاس در اداره ماليات ، اموالش مصادره شد و مدتي به زندان افتاد ، اما مادرش خلاف پدر، ديندار، فعال و كاردان بود و در تربيت جبران، اهتمام و تاثير به سزايي داشت.

جبران در پنج سالگي به مكتب رفت و خواندن و نوشتن آموخت ، او كه كودكي درونگرا، رويايي و تيزبين بود گرچه در دامن فقر بزرگ مي‌شد، مشاهده پديده هاي خيره‌كننده طبيعت جذاب در آن منطقه سرسبز او را سرشار مي‌كرد و اثري ژرف بر ذهن كنجكاوش مي‌نهاد.

از كشيش روستا و پدربزرگ روحانيش زبان عربي، انديشه‌هاي ديني و انجيلي، تاريخي و سنت مسيحي را فرا گرفت، اما نشانه‌هاي هوشمندي و تامل، روح سركش شاعرانه و ميل به تصويرگري از پديده‌ها و مفاهيم در او مشهود بود.

جبران سپس به همراه خانواده‌اش در سال ۱۸۹۵ميلادي بيروت را به مقصد آمريكا ترك كرد و در آنجا در محله چيني‌هاي بندر بوستن كه عربهاي مهاجر بسياري در آن مي‌زيستند جايي اجاره كردند تا زندگي خود را با كار و تلاش اداره كنند.

جبران تنها عضو خانواده بود كه به سبب علاقه و استعداد خود و تلاش و تشويق مادرش موفق شد به مدرسه برود و به تحصيل دانش بپردازد، جبران در مدرسه به آموختن انگليسي و ادبيات پرداخت ، اما توانست با نقاشي‌ها و طرحهايش عادت و سرگرمي‌اي كه از لبنان با خود آورده بود توجه آموزگارانش را جلب كند.

پس از آن هنرمندي آمريكايي ، به نام "فرد هلند داي" كه او را متفاوت يافته بود به تشويق و تقويتش همت گماشت و گرايش هنري و تصويرگري وي را شكوفاتر ساخت.

جبران در سال ۱۸۹۸بارديگر به بيروت بازگشت تا در مدرسه‌اي مسيحي و ملي- گرا به نام مدرسه الحكمه ، آموزشها و ادبيات عربيش را تكميل كند.

جبران در اين ايام زبان فرانسه را نيز فرا گرفت ، از كتاب مقدس بسيار اثر پذيرفت همراه پدر مناطق مختلف لبنان را گشت و استعداد نقاشي و نويسندگيش تقويت شد.

وي در همان سالها در بشري دل به دختر جواني بست كه اهل موسيقي نيز بود، اما آداب و رسوم خرافي و سنت‌هاي ارتجاعي ، مانع ازدواج آنها شد و عاشق و معشوق بي‌پناه، به جاي شربت وصل، شرنگ محروميت و جفاي روزگار را چشيدند.

گويا بعدها نيز رابطه عاطفي او با دو زن آمريكايي نافرجام ماند و اينها ضربه‌اي جبران ناپذير بر روح حساس و عاطفي جبران وارد كرد كه او را بيشتر به احساسات تراتژيك و شورش عليه رسوم و قواعد كهنه و ظالمانه و ضديت با فقر و گمنامي سوق داد.

جبران در سال ۱۹۰۲قبل از تكميل دروس عربي با شتاب به آمريكا بازگشت اما دير شده بود زيرا خواهر، برادر و مادرش به علت بيماريهاي مختلف يكي پس از ديگري دار فاني را وداع گفته بودند.

اين مصيبتهاي پياپي چيزي از پشتكار و اراده اعتلاجوي او نكاست و اين بار با بلندپروازي و همت بيشتري به نقاشي و نويسندگي ادامه داد.

سال ۱۹۰۴در نخستين نمايشگاه نقاشي جبران ، خانم ماري هسكل كه فردي ثروتمند و مدير مدرسه‌اي بود او را كشف و با تشويق‌ها و حمايت مالي خود، موانع پيشرفت او را برطرف كرد.

در همين سال انتشار مقالات وي در روزنامه مهاجران عرب المهاجر، آغاز شد و نثر ويژه و اسلوب نگارش جبران مورد توجه قرار گرفت و در پي آن كتابهاي "موسيقي" در " ،۱۹۰۵عروسان مرغزار" در سال بعد و "ارواح سركش" را در ۱۹۰۸به چاپ رساند.

بخشهايي از دوكتاب اخير حاوي انتقادات تندي نسبت به كشيشان و كليسا بود كه با عكس‌العمل شديد آنان رو به رو شد ، در نتيجه جبران تكفير و كتابش توقيف و در بازار بيروت به آتش كشيده شد.

بعداز بازگشت از سفر طولاني اروپا، جبران در سال ۱۹۱۲به نيويورك عزيمت كرد و در همان سال داستان بلند "بال‌هاي شكسته" را تكميل و چاپ كرد كه در حقيقت بخشي از زندگي شخصي و تجربه عاشقانه و شكست خورده او بود ، بعدها اين داستان در لبنان و سوريه به فيلم سينمايي تبديل شد.

نخستين كتاب انگليسي جبران، با عنوان "ديوانه" در ۱۹۱۸منتشر شد و مطبوعات محلي از آن استقبال كردند.

جبران در سالهاي باقي مانده عمرش به نقاشي و صورتگري آثارش و نشر آثاري همچون "تندبادها" و "پيشتاز" و تكميل و انتشار مهمترين و مشهورترين كتابش "پيامبر" به زبان انگليسي پرداخت.

"پيامبر" كه حاصل سالها تلاش فكري وادبي جبران و عصاره آثار و انديشه‌هاي اوست ، به بيشتر زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده و تاكنون ميليونها نسخه از آن چاپ شده است.

او همچنين به نگارش مفصل‌ترين كتاب انگليسي‌اش پرداخت كه روايتي تازه از مسيح بود و عنوان آن را "عيسي فرزند انسان" نهاد.

"مارتا" ، "يوحناي مجنون" ، "گل هاني"، "فرياد قبرها" ، "حجله عروس" ، "خليل كافر"، "اشك و لبخند"، "مواكب"، "تازه‌ها و طرفه‌ها"، "ماسك و كف"، "خدايان زمين"، "سرگشته" و"بوستان پيامبر" از ديگر آثار و نوشته‌هاي جبران به شمار مي‌رود.

آثار جبران به سرعت مرزها را در نورديد و با جذب ميليونها مخاطب از ملل ديگر، او را تبديل به پديده‌اي چشمگير كرد.

اكنون ديرزماني است كه اغلب آثار جبران ، بارها به فارسي ترجمه شده و برخي ازآن ترجمه‌ها، به چاپهاي متعددي رسيده است، ترجمه اين آثار از نزديك به نيم قرن پيش ، نخست در نشريات ايران آغاز شده و در دو دهه اخير اوج گرفته و اغلب از پرفروش‌ترين كتاب‌ها بوده است.

رنجوري مزمن ، ناراحتي قلبي ، مي‌خواري مفرط در سالهاي آخر عمر و به ويژه بيماري كبد كه به سرطان منجر شد و به مرض سل نيز تشديد شد سرانجام جبران را از پاي انداخت تا اينكه چراغ زندگي‌اش در دهم آوريل ۱۹۳۱در سن ۴۸سالگي در بيمارستان سنت وينسنت نيويورك به خاموشي گراييد.

در آمريكا و سوريه هزاران شرقي و غربي و مسلمان و مسيحي براي او به سوگ نشستند، جسدش را به زادگاهش بازگرداندند تا روح بلند و بي‌قرارش در كليساي مارسركيس آرام گيرد ، جايي كه اينك موزه آثار و اشياي به جاي مانده از او نيز هست و هر ساله هزاران نفر از آن بازديد مي‌كنند.

اين نوشتار برگرفته‌از مجموعه كامل آثار جبران و بخشي از مقاله‌اي از پائولوكوئيلو درباره جبران است كه باهمت ماهنامه تخصصي كتاب ماه با گردآوري حسين عليزاده ، تخليص و تهيه و تنظيم شده است.

 

 
 

علی

سلام
امیدوارمکه از این وبلاگ خوشتون اومده باشه
شهرت زمانی که می آید به همراه خود پاهارا شل و دستها را لمس و چشم ها را کور و گوش ها را کر می کند
god_68_ali@yahoo.com

 

موضوعات

دکتر حسن پور ازغدی
مقالات دکتر علی شریعتی
زندگینامه بزرگان
سخن بزرگان
 

آرشيو مطالب

مرداد 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
 

Designed By ParsTheme